close
تبلیغات در اینترنت
رمان داغدیدگان - 11
دوشنبه 19 آذر 1397

دریــــــــای رمــــ❤ـــــان

جدیدترین مطالب

جستجوگر پیشرفته سایت





تبلیغات ویژه

سایت اسکینک دات آی آر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 178 diyana
0 152 diyana
0 177 diyana
0 156 diyana
0 162 diyana
0 171 yalda


ّ

 

قسمت 11 رمان داغدیدگان  در ادامه مطلب

 

 

 

بــرتــرین سایـت هـای رمــــــــــان در ایــران

 

 

www.b-roman.ir

 

 

www.Motadane-roman.blogfa.com


فردای ان روز سرنوشت ساز و ان دوشنبه ی اخر ..فروغ که پا از خانه بیرون گذاشت ابولفضل را درحال صحبت کردن با پسر سیمین خانم دید ..حواس ابولفضل به فروغ نبود ولی فروغ به راحتی میتوانست ببیندش ..
ابولفضل که از گوشه ی چشم باز شدن درخانه ی فروغ را دید از روی کنجکاوی سرک کشید وچشمهایش صد تا شد ..فروغ رنگ روشن پوشیده بود .درست است که خاکستری بازهم رنگ دل مرده ایست ولی روشن است وحداقل سیاه نیست …
فروغ که پشت ماشین نشست نگاه متعجب ابولفضل را نمیشد جمع کرد ..فروغش از عذا درامده …معجزه به وقوع پیوسته وفروغ غم ودردش را خاک کرده وسر از نو زنده شده ..حالا بازهم ابولفضل امیدوار بود که به سراغش برود وتمنای دلش را صد باره بگوید ..
***
عصرگاه است وابولفضل تمام طول روز را درفضا سیر میکرد به قدری از تغیر ظاهر فروغ خوش است که حد ندارد ..طبق عادت همیشگی ودل پرسودایش پشت پنجره اطاقش ایستاد ..ولی سرکه بلند کرد گویی با عجیب ترین صحنه ی عمرش مواجه شده ..درتراس چهار طاق باز بود ..باخودش کلنجار رفت که نگاه بگیرد به رسم جوانمردان وغیرتمندان ..ولی دل لامصبش که این حرفها را نمیفهمید ..حالا که فرصتی بدست اورده برای شیطنت وبازیگوشی نمیتواند دل از این پنجره ی نیمه باز بکند
کمی این طرف وان طرف را دید زده وپشت لایه های پرده پنهان شدوزیرچشمی پنجره ی اطاق را نگاه کرد ..تا بالاخره فروغ را از پشت لایه های حریردید و بازهم قلبش ایستاد ..فروغ روسری اش را پشت گردنش گره زده وداشت اطاق تکانی می کرد ..
ابولفضل بیچاره دلش خوش است به همان چند ثانیه ای که فروغ از کنار پنجره رد شده وابولفضل توانسته عطش دلش را بخواباند ..
ابولفضل نمیداند چقدر پشت لایه های حریر به ان پنجره ی لخت وعور دیده میدوزد که با تاریک شدن هوا فروغ به سراغ در باز تراس می اید ..
هوا تاریک شده ..اطاق ابولفضل هم ..وابولفضل تنها میتواند نیم رخ یار را ببیند ..فروغ که عزم کرد پرده ها را بیندازد برای لحظه ای دستش روی پرده ثابت ماند وزل زد به تاریکی اطاق ابولفضل …
حس میکرد میان تاریکی اطاق روبه رویی درخشش چشمهایی نظاره گرش است ..قلب ابولفضل از این نگاه خیره ایستاد ..دنیا هم ایستاد …اصلا تمام کائنات سکوت کرد وابولفضل تاب خورد در نگاه خیره ی فروغ
درست است که در این ظلمات فروغ نمیتواند داخل اطاق رو ببیند ولی ابولفضل که میتواند صورت غرق به نورش را ببیند ..وهمینکه فروغ خیره مانده به اطاق ابولفضل ..ابولفضل را بی تاب کرده ..
فروغ که دست از پرده برداشت ولایه های پرده افتاد دل ابولفضل هم بین چروک های پرده ی ابی رنگ اطاق فروغ جا ماند..
روزهایی که می ایند و میگذرند ابولفضل معجزه را به عینه به چشم می بیند ..فروغ انگارتازه متولد شده ..به آرایشگاه رفته وصورتش را تمیز کرده ..این را به خوبی میشود از رنگ وروی باز شده اش فهمید ..حتی معجزه ی لبخندش را هم دیده ..
چند روز پیش که آش نذری اورده بودو با حمیرا خانم سلام واحوالپرسی میکرد لبخند زیبایش را سخاوتمندانه تقدیم حمیرا کرده بود وابولفضل از پشت همان پرده ی کذایی، از دیدن لبخندش حض کرده بود..
ابولفضلِ این روزها بیشتر از همیشه امیدوار است ..امیدوار اینکه روزی بتواند فروغ را مال خود کند ..فعلا که همین شادی های اندک فروغ وتغیراتش غنیمتی ست با ارزش برای ابولفضل امید از دست داده …مژده ی وصل ووصال یار حقیقتا ابولفضل را سر از نو زنده کرده ..
فروغ این روزها روشن می پوشد ..نمیشود بگویی شاد اخر هنوز هم خروار خروارغم به دوش دارد ..ولی عجیب به خودش امده ..اصلا انگار منتظر همین تلنگر بود تا به خود بیاید ..یک نفر که مثل پدر مستانه …یا یک سیلی محکم اورا از قه قرایی که در ان غرق بود نجات دهد ..هرچند که سیلی فروغ به ناحق روی گونه ی امیرحسین نشست ..
مریم بانو هم از خوشحالی در اسمانها سیر میکند ..اصلا نمی فهمد روی زمین است یا عرش خدا ..دائم سجده ی شکر به جا می اورد ..
نمیداند چه بلایی سر فروغ امده که از این روبه ان رو شده فقط میداند که فروغ به راستی تغیر کرده ..وهمین جای شکر دارد ..لبخند یک لحظه هم از لبان مریم بانو جدا نمیشود ..امید زیادی هم به ازدواج مجدد فروغ پیدا کرده …
-فروغ مادر ..؟
فروغ سر از قابلمه ی قرمه سبزی بلند کرد ..
-هوم …
-میگم …؟
حرفش را جوید ..نمیدانست بگوید یا نه ..مانده در دو راهی …
فروغ در قابلمه را با حوصله گذاشت ودست به سینه به سمت مادرش چرخید ..مریم بانو مردد گوجه ها را خرد میکرد ..
-چیه مامان ..؟
-میگم …حالا که …حالا ..
فروغ کم کم بی حوصله میشد ..
-حالا که چی ..؟
مریم بانو به آنی تصمیمش را گرفت ومسلسل وار پرسید ..
-حالا که به سلامتی رخت سیاهت رو از تنت دراوردی بگم حمیرا وپسرش بیان ..؟
اخم های فروغ درجا درهم رفت ..
-از سیاه در اومدن من چه ربطی به اومدن حمیراخانم وپسرش داره ..؟
مریم بانو التماس الود گفت ..
-فروغ جان به خدا درست نیست ..اینها از کی منتظرن که تو حال وهوات عوض بشه ..بذار بیان دو کلوم با پسرش حرف بزن اگه خوشت نیومد باشه هرچی تو گفتی میگم چشم ..
فروغ پوزخندی زد وبه یاد چند ماه پیش افتاد ..همان وقتی که ابولفضل سد راهش شده بود واز ته دل با چشمهای امیدوارش گفته بود که منتظرش میماند ..
به تلخی طعنه زد ..
-بنده ایشون رو قبلا زیاد زیارت کردم ..دو کلوم حرفمون رو هم زدیم …نیاز به زیارت مجدد نیست ..
چشمهای مریم بانو کم مانده بود از حدقه بیرون بزند …
با ابولفضل حرف زده …؟کی …؟نکند همان وقتی که به بیمارستان برده بودتش ..؟شاید هم وقت دیگری بوده ومریم بانو نمیدانسته ..؟
وای که چقدر مریم بانو عقب مانده بود…چاقو را کنار گوجه ها رها کرد وشروع به سوال پرسیدن کرد ..فعلا بحث داغ دیدار مریم وابولفضل ان هم در خفا از سالاد درست کردن واجب تر بود
-چی ..؟کی باهاش حرف زدی ..؟چی گفتین ..؟اصلا چی گفت ..؟خواستگاری کرد ..؟
-اوف مامان ..چته تند تند می پرسی ..؟دونه به دونه بپرس ..اره چند باری باهاش حرف زدم ..یکیش رو که خودت گذاشتی تو کاسه ام ..همون دفعه که حالم سر خاک خراب شد ..یه بار هم تو کوچه جلوم رو گرفت وگفت اومده به شخصه با هام حرف بزنه ..وقتی هم جواب نه رو شنید گفت منتظر میمونه ..
دل مریم بانو با شنیدن کلمه به کلمه ی حرفهای فروغ دوباره به مالش افتاد ونیشش شل شد ..عجب شاه پسری بود ابولفضل ..کاش خدا دامادی مثل او را نصیبش میکرد ..
-الهی بگردم ..چه پسر خوبیه …
-مـــــامــــآن…
فروغ بود که تشر رفت ..ومریم بانو هم با رکی جواب داد ..
-چیه ..؟مگه دروغ میگم ؟..ببین چقدر خاطرت عزیزه که بعد از اون همه رفتن واومدن وجواب رد شنیدن بازهم گفته منتظرت میمونه …الهی …
ولبخند دندان نمایی روی لبهایش نشست که فروغ را عصبانی کرد ..
- پیش خودت خیالات نباف مامان..من دیگه قید شوهر کردن رو زدم ..
مریم بانو چنگی به گونه اش زد
-وا مگه میشه ..؟
فروغ هم با خونسردی شانه بالا انداخت ..
-اره چرا که نشه ؟..خودت گفتی بمون بیخ ریشم ..
مریم بانو با حرص لب گزید ..
-حالا من یه حرفی زدم تو چرا زود بُل گرفتی ..
فروغ بی توجه به حرف مادرش ادامه داد ..
-به هرحال من قصد ازدواج ندارم ..نه با پسر حمیرا خانم نه با هرکس دیگه ای ..فعلا میخوام یه مدت استراحت کنم وبعد هم برم سراغ کار …
-کار چه کاری ..؟
-نمیدونم یه کاری که دستم تو جیب خودم بره …نمیخوام نون خور شما باشم ..
مریم بانو پوزخندی زد ..
-کار کجا بود دختر .؟.فکر میکنی با این مدرکت بهت کار میدن ..گنده تر از تو بی کار موندن ..
اما فروغ کلام اخر را با قاطعیت گفت ..
-به هرحال ..ازفردا میگردم دنبال کار ..این حرف اول واخرمه
 

فروغ لیسانس داشت ..ان هم یک لیسانس پیزوری..لیسانسش رابیشتر به اصرار امیرحسین گرفته بود وحالا حتی نمیدانست مدرکش درکدام چمدان خاک میخورد ..
حال میخواست با همین لیسانس فکستنی !در دل این دریای خروشان دنبال کار بگردد ..اما کو کار …؟کار کجا بود ..؟مگر در بین خیل عظیم جویندگان کار که هرروز روزنامه به دست از این شرکت به ان شرکت میرفتند کاری هم برای فروغ پیدا میشد ..؟
مخصوصا که در برابر دخترهای رنگارنگ وفیشان تیشانی این روزها …فروغ بیش از حد ساده بود …
از طرف دیگر بعضی از کارفرماهای بی چشم ورو تا خبراز وضعیت تاهلش میگرفتند ومیفهمیدند که بیوه است دندان تیز میکردند برای یک منشی صیغه ای یا احتمالا یک معشوقه ی بی اجر ومزد برای ساعتهای پس از کار …
فروغ ابتدا به سراغ رشته ی تحصیلیش رفت کاری پیدا نکرد ..اصلا کاری نبود که پیدا شود ..
بعد به دنبال منشی گری رفت… بازهم نتوانست کار درست ودرمانی پیدا کند دیگر از ناامیدی حتی حاضر به تایپیست شدن ومونتاژقطعه وعروسک دوزی شده بود ..ولی بازهم هیچ به هیچ …
با درامد بعضی از مشاغل حتی نمیتوانست خرج رفت وامدش را در بیاورد ..
مریم بانو وحسن اقا با سعه ی صدر تنها نظاره گر تکاپوی بیش از حد فروغ بودند ..مهم نبود که فروغ هرروز صبح روی نیازمندی های روزنامه ی همشهری که حسن اقا گرفته خیمه میزند وبعد از کلی تلفن کشی وادرس گرفتن شال وکلاه میکند وچند ساعت از این محل به ان محل میرود ودرنهایت مثل جنازه به خانه برمیگردد ..
مهم این بود که فروغ امید پیدا کرده بود امید به زندگی ..حسین ووحید را فرستاده بود به گوشه ی قلب وزندگیش وحالا داشت مثل یک انسان نرمان دنبال کار میگشت وهمین برای مریم وحسن بهترین خبر بود ..
ابولفضل هم از طرف دیگر متوجه ی رفت وامد های فروغ شده بود ..ازوقتی مریم ان گونه جواب رد به حمیرا داده بود حمیرا پشت دستش را داغ کرده بود که دیگر قدم به خانه ی مریم نگذارد ..وحالا ابولفضل بی خبر از همه جا تنها …شد ورفت های فروغ را نظاره گر بود ونگران میشد ..
اخر از فروغی که همیشه خود را درچهار دیواری خانه اش محبوس میکرد بعید بود که هرروز صبح کله ی سحر از خانه بیرون بزند وشب به خانه برگردد ..
اخر سر هم طاقت نیاورد ویک روز بالاخره عزمش را جزم کرد یک مرخصی یک روزه گرفت وپی فروغ راه افتاد ..از خیابان های انقلاب وبهارستان بگیر تا شرکت های مختلف ..
فروغ هم بی خبر از این سر تا ان سر رفت وفرم پر کرد وبا جمله ی مضحک( باهاتون تماس میگیرم) ..دست از پا درازتر بیرون امد ..
ظهر یک شیرو بیسکوئیت خورد ودوباره روز از نو وروزی از نو ..عصر که هردو خسته وکوفته به خانه برگشتند ..ابولفضل کاملا متوجه ی شرایط فروغ شده بود ..فروغ به دنبال کار بود ..وکار برایش پیدا نمیشد ..فکر ابولفضل هم درگیر شد ..
با سمتی که در شرکت داشت میتوانست کاری برای فروغ جور کند هرچند تشریفاتی وفرمالیته .حتی حاضر بود برای امید بیشتر دادن به فروغ از جیب خودش حقوق بدهد وفروغ را سر پا ببیند
در این چند سال تنهایی به قدری اندوخته بود که دو دستی تمام حقوقی را که دریافت میکرد در طبق اخلاص گذاشته وارزانی فروغ کند ..مخصوصا که ارثیه ی پدری هم باعث اسودگی خیال ابولفضل بود
ولی مشکل اینجا بود که فروغ اهلش نبود ..اهل اینکه زیر بار دین برود ..ان هم دین چه کسی ..ابولفضل ..؟خواستگار پا به جفتش ..؟!
ابولفضل از فکر وخیال زیاد شب خوابش نبرد ..دیده دوخت به پنجره ی خاموش اطاق یار وفکر کرد ..شاید اگر کمی این در وان در میزد میتوانست کاری در یکی دیگر از شعبه ها ی شرکت برای فروغ پیدا کند ..مخصوصا که نماینده ی یکی از شعبه ها، رفیق فابریک ابولفضل بود …ولی مشکل اینجا بود که غیرتش هم قبول نمیکرد فروغ زیر چشمش نباشد ..
از طرف دیگر هم میدانست اگر خودش کاری برای فروغ جور نکند با این همیّت ی که از فروغ میدید فروغ اخر سر خودش کاری دست وپا میکند ودست ابولفضل در حنا میماند ..
ساعت از سه ی نصفه شب رد شده بود که ابولفضل بالاخره توانست بر غیرت ورگ باد کرده اش پیروز شود وتصمیم اخر را بگیرد ..
همین فردا در یکی از شعبه های نزدیک شرکت کاری جور میکرد ..شده با پارتی …شده با رشوه ..حتی کوچک کردن خودش ..ولی باید یک کار شرافتمدانه ومعقول برای فروغ محیا میکرد ..کاری که شرایط ان باب سلیقه ی ابولفضل باشد ..
حالا که فروغ رخت سیاه از تن دراورده وروی زمین خدا ماندنی شده بود ابولفضل جانش را هم دو دستی میداد تا فروغ راضی وخوشحال باقی بماند ..
ملافه ی روی تخت را کنار زد ودراز کشید ..ولی با فکری که به ذهنش رسید دوباره نیم خیز شد ..
مشکل اصلی هنوز پا برجا بود ..چگونه فروغ را به این شغل میرساند ..ان هم بدون اینکه فروغ بویی از کار ابولفضل ببرد ..
بازهم یک سنگ دیگر ..چشمهایش را ریز کرد وگوشه ی لبش را به دهان گرفت ..
شاید اگر به مریم بانو میگفت میتوانست با کمک مادر فروغ کارش را پیش ببرد ..ابولفضل به خوبی اگاه بود که دل مریم بانو پیش اوست ..هروقت که درکوچه وخیابان اورا میدید نسبت به او مهربان بود ومادرانه رفتار میکرد ..حتی یک بار هم به خاطررفتاربی ادبانه ی فروغ وجواب ردی که داده بود عذرخواهی کرد ..
عجب مادر زن خوبی میشد مریم بان …دل ابولفضل غنج رفت ودوباره در رختخوابش ولو شد ..بهترین راه همین بود .ولی قبل از ان جور کردن یک شغل منطقی وابرومندانه بود ..
ابولفضل درحالی پلک روی هم گذاشت که دلش از شوق فکرهایی که در سرداشت به تپش افتاده بود وروی لبش گل لبخند نشسته بود ..
 
سلام خواهرها …مادرها ودخترهای من ..نمیشه بگم اومدم ..چون رفتنیم ..این شاید اخرین داستان من باشه ..با شرایط ذهن ودل مشغولی هام ..فکر نکنم قلمی باقی بمونه ..اومدم برای اخرین مسئولیت واخرین قولم ..دیرشد نه ..؟ببخشید ..داستان رو تموم کردم ..هرچند واقعا اونی که میخواستم نشد وارزش کارم واقعا پائین اومده ..ولی بازهم با خوش بینی امیدوارم از خوندن این داستان هم لذت برده باشید ..یه دنیا ممنون که سه سال تموم همراه وهمپای من تو تمام نوشته هام بودید ..لحظات شیرینی رو باهاتون داشتم ..دعا کنید بازهم بتونم بنویسم که نوشتن برای شماها تمام عشق منه ..تو این مدت که نبودم دلم به اندازه ی یه دنیا براتون تنگ شده ..بعد از این هم تنگ میشه ..اگه از خوندن داستان هام لذت بردید دعام کنید ..محتاج دعاهاتونم رفیق های قدیمی …
تمام قسمت های باقی مونده رو با فونت چهار میذارم که راحت بخونید ..تعداد پستها روهم کم کردم چون دربیشتر از این در توانم نیست ..ببخشید با این اخری هم کنار بیاید دیگه تمومه ..اگر هم سختتونه بذاری پی دی افش بیاد تا شرمنده اتون نشم ..بریم سراغ داستان
***
یک ماه از جستجوی فروغ میگذشت ..یک ماهی که فروغ نتوانسته بود شغل دلخواهش را پیدا کند ..فرقی نمیکرد چه کاری باشد فقط کاری باشد که توقع معاشقه وسرویس های زیر زیرکی را نداشته باشند از طرف دیگر مثل اسب عصاری بیگاری هم نکشند ..
خدایا در این تهران درندشت حتی یک کار ابرومند هم برایش پیدا نمیشد ..؟حالا که خودش می خواست دست به زانو بگیرد وبلند شود سنگ های سر راهش فراوان بود وکنار زدنشان غیرممکن ..ودرهمین روزها بود که فروغ بالاخره کار مناسبش را پیدا کرد …
فروغ که از شرکت برگ افزا بیرون امد سراپا شورو هیجان بود ..بالاخره بعد از ان همه گشتن شغل مناسب وبه درد بخوری پیدا کرده بود ..
خدا بیامرزد پدر آن همسایه ای که آدرس این شرکت را به مریم بانو داده بود ..باید در اولین فرصت با هدیه ای مناسب از لطفی که درحقش کرده بود تشکر میکرد ..
ابولفضل که منتظر بیرون امدن فروغ بود با دیدن صورت گشاده ولبخند محو روی لبش نفس اسوده ای کشید …بالاخره کار درست ودرمانی برای فروغ جور کرده بود ..
پشت سر فروغ که خوشحال وراضی مسیر برگشت را پیاده قدم میزد راه افتاد ..ابولفضل به حدی استرس داشت که مرخصی گرفته بود..میترسید فروغ راضی به کار درشرکت نشود ولی همینکه منشی پیمان دوست قدیمیش تماس گرفت وخبر از پذیرفته شدن فروغ داده بود برای ابولفضل بس بود … وحاا با دیدن فروغ خیالش راحت راحت شده بود
ابولفضل پشت سر فروغ راه می رفت واز این همراهی لذت می برد ..فروغ سرراه وارد شیرینی فروشی شد وبا یک جعبه شیرینی تر بیرون امد …انقدر خوشحال بود که حتی ابولفضل را هم ندید ..ابولفضل دست در جیب های شلوار جینش فرو برد وقدم به قدم پشت سر فروغ همراهیش کرد ..
ازهمانجا هم میتوانست خوشحالی فروغ را درک کند ..فروغ گه گاهی سر به سمت اسمان بلند میکرد ..حتی به مشتی جعفر بقال محل شیرینی تعارف کرد وبه حرفی که زد خندید ..
قلب ابولفضل پراز حس های زیبای خلقت شد ..فروغش لبخند میزد ..شیرینی تعارف میکرد وسرکار میرفت ..مگر ابولفضل جز این چه میخواست ..؟همینکه فروغ شاد بود .برای ابلوفضل کفایت میکرد ..
از فردای ان روز کار فروغ در شعبه ی سوم شرکت برگ افرا شروع شد ..کارش کمک به منشی وتایپ فرم های اداری بود ..کار زیاد سختی نبود هرچند که کارفرمای فروغ یا همان پیمان رفیق قدیمی ابولفضل هم توقع زیادی از فروغ نداشت ..فروغ را تنها به خاطر اصرار ابولفضل پذیرفته بود ..وگرنه منشی اش خانم ره اورد از پس تمام کارها بر می امد ..مخصوصا وقتی فهمید که این زن ..همان زن افسانه ای ابولفضل است نتوانست نه بیاورد ..رفیق قدیمیش بعد از سالها تنها یک خواسته داشت ..یک شغل ابرومند برای تنها زن زندگیش ..مگر میشد قبول نکند ..فروغ کارش را شروع کرد وپیمان کم کم متوجه ی استعداد های بلقوه ی فروغ شد ..فروغ حافظه ی خوبی داشت کافی بود یک بار متنی را بگویی واو مو به مو تکرار نکند ..سرعت تایپش هم بالا بود ..مرتب وسنگین بود وبرخلاف باقی همکارهای خانم اهل حرافی وخاله زنک بازی نبود ..همین ها باعث شد بعد از تقریبا یک ماه پیمان از انتخاب فروغ راضی باشد مخصوصا که به تازگی متوجه شده بود که منشیش خانم ره اورد باردار شده وفروغ باید کم کم به جای او کارها رو به عهده بگیرد ..انگار پاقدم فروغ برای پیمان وشرکتش خوب بود ..ابولفضل هم درخفا همه ی اینها رو میدید وحض میکرد ..
فروغ دردنیای ابولفضل بی همتا بود ..یک بت زیبا وقیمتی که ابولفضل حاضر بود جانش را از دست بدهد ولی این زن در ارامش باشد …چه عشق زیبایی داشت ابولفضل بی چشم داشت ..تنها وتنها خوشحالی فروغ را میخواست …از دور نظاره میکرد وشاد میشد ..همین برایش کافی بود ..تا اینکه با حرف پیمان دوباره از این رو به ان رو شد ودنیا بر سرش اوار ..
جریان از این قرار بود که پیمان خبر اورد از خواستگار پا به جفت فروغ ..گویا مرد یکی از مشتریان قدیمی شرکت بود که فروغ دلش را برده ..مردک پنجاه واندی سال سن داشت ودو دختر دم بخت ولی بازهم با پررویی پیمان را واسطه ی خواستگاری از فروغ کرده بود ..
اخ که وقتی ابولفضل شنید مثل آهن تفدیده سینه اش سوخت ..دلش میخواست خرخره ی مردک را بجود ..بی غیرت با پررویی دست روی شاهرگ حیاتی ابولفضل گذاشته بود ..پیمان خیلی سعی کرد تا مرد را بی سرو صدا رد کند ولی در این بین ابولفضل هم فهمید وطغیان کرد پیمان تمام سعیش را کرد تا ابولفضل را ارام کند ولی مگر میشد ؟..جلوی چشمهای همیشه نگران ابولفضل خواستگار برای زنش پیدا شده بود..ان هم زنی که برای او بود ..مال او بود ..اصلا تمام زندگیش بود ..حالا که تازه داشت اندکی اسوده میشد ودیگر نگران سلامتی فروغ نبود این پیرمرد بی حیا از کجا سرو کله اش پیدا شده بود …که فروغش را زیر چشمی دید بزند وپیغام وپسغام بفرستد ..
اصلا مهر ومحبت ووفاداری ای که ابولفضل خرجِ فروغ کرده بود به کنار ..این رسمش بود پیرمردی که همسن وسال پدر فروغ است به خودش اجازه ی خواستگاری بدهد؟ هرچند که لقب پیرمرد کمی برایش زیاد بود مرد سرحال وشادابی بود ونمیخورد پنجاه ساله باشد ولی هرچه بود حق نداشت بعد از شنیدن جواب رد از طریق پیمان خودش قدم جلو بگذارد .. … عجب زمانه ای شده بود ..آدم دیگر به چه کسی میتوانست اطمینان کند ..؟
مرد به قدری ظاهر موجهی داشت که ابولفضل قبل از شنیدن جریان خواستگاری حاضر بود قسم بخورد که مرد سالمیست وبا شرف ..ولی امان از دست روزگار ..ادمی حتی به چشمهایش هم اعتماد نداشت …
خلاصه که ابولفضل بدجوری اشفته شد ..دستپاچه ونگران هم شد ..اگر فروغ خر میشد وبله میگفت چه ..؟ چندان هم بعید نبود ..
سعی کرد از طریق پیمان مرد را دک کند ..ولی پیرمرد سمج تر از این حرفها بود ..لقمه ای گیر اورده بود مثل هلو… محال بود چنین کیس مناسبی را از دست بدهد ..وهمین ها هم باعث شد تا بالاخره ابولفضل دست به کار شود واز پیمان بخواهد فروغ را به شعبه ی اصلی منتقل کند ..
فروغ طبق معمول مشغول تایپ فرم های باقیمانده بود ..از وقتی خانم ره اورد وارد ماه هفتم بارداریش شده بود تقریبا تمام کارها به دوش فروغ افتاده بود ..فروغ هم با وجود حجم زیاد کار گله ای نداشت ..حتی رفتن به شعبه ی مرکزی هم برایش مهم نبود ..عاشق کار کردن بود ..مخصوصا حقوقی که اخر ماه میگرفت ..همینکه با روسری یا تحفه ای ناچیز دل پدر ومادرش را شاد میکرد ودستش در جیب خودش میرفت کفایت میکرد ..
در این روزها فروغ ندرتا به یاد حسین می افتاد …وحید اما نه ..هنوز مادر بود وحس مادرانه اش قوی ..ولی مانند گذشته دیگر اشک نمی ریخت ..نهایت غم وغصه اش چند شبنم گوشه ی چشمش بود که ان هم نچکیده پاک میشد وفروغ بازهم سعی میکرد کنار بیاید ..
از اخرین باری که امیرحسین بایکوتش کرده بود دیگر به سرخاک نرفته بود ..دل تنگ بود ..خیلی ..خیلی دل تنگ بود ..ولی جلوی دل پردردش را میگرفت وقدمی به سمت بهشت زهرا برنمیداشت ..خودش هم دیگر دوست نداشت به ان دوران مصیبت بار و رکود گذشته برگردد ..
همان روزهایی که با مرده تفاوت چندانی نداشت ..حالا از زندگیش راضی بود غم ها را پذیرفته وکنار امده بود ..همین برای باقی زندگیش بس بود ..شاید بعد از مدتها وقتی در مسیر جریان زندگی با همکارانش صحبت میکرد لبخند هم میزد ..
دیگر خبری از ان زن زرد ونذار نبود ..فروغ به راستی بهتر شده بود ..هرچند که حضور وسایه ی نامحسوس پسرحمیرا خانم را هنوز حس میکرد …خوب میفهمید که چشمهایش پی اوست ..محبت در نگاه ووجودش را حس میکرد ولی کاری از دستش برنمی امد ..
فروغ دورِ ازدواج را یک خط قرمز کشیده بود همینکه دو نفر را سینه کش قبرستان فرستاده بود بس بود دیگر گنجایش یک دلبستگی ودر نهایت دل بریدن را نداشت ..
به شدت نسبت به روابط زناشویی بد بین شده بود واز جایگاهی که در ان بود راضی ..
مریم خانم هم با همان نگاه تیز مادرانه اش همه ی اینها رو میدید ..فروغ زنده شده بود ان هم به خاطر مروت ومردانگی ابولفضل ..مریم بانو که مینشست وبرمیخواست .. زیر لب دعا به جان وجوانیش میکرد ..
همینکه فروغ را امیدوار کرده بود دنیایی ارزش داشت ..هرچند که فروغ از زندگی متاهلی دل کنده بود ودیگر حتی نمیخواست اسم ازدواج مجدد را بشنود ..
اما بعد از گفتن تمام این تفاسیر بشنوید از امیرحسین ..امیرحسین بی پروبال …امیرحسین سرگشته ..فروغ که رفت ودیگر نیامد ..امیرحسین رسما اواره شد ..نه درخانه مسکن داشت ونه سرخاک ارامش ..
دل پر سودایش پی فروغ بود ..وفروغ معلوم نبود زیر سقف اسمان خدا از دست نیش زبانش به که پناه برده وحاضر نیست خودش را نشان دهد ..
همان شد که امیرحسین ماند ودل نگرانش وعذاب وجدان اینکه خودش کفتر بامش را پر داده ..
هرراهی را که رفت به بن بست رسید ..حتی از دفتر بهشت زهرا ادرس خواست که ندادند ..ای دل غافل ..چقدر بی اطلاع بود از زن فروغ ..زهرا سادات هم در سکوت تنها تماشا میکرد .میفهمید این وسط اتفاقی افتاده که امیرحسین را کلافه کرده ولی نمیدانست چیست ..تنها بی تابی ها وحواس پرت وبی حوصلگیش را میدید وحرفی نمیزد ..
تا انکه بالاخره معجزه اتفاق افتاد ..
فروغ پرونده های شعبه ی مرکزی را به دست گرفت واز اطاق بیرون امد دو روزی میشد که به شرکت جدید امده بود وبا همان هوش فوق العاده وهمت عالیش فهمیده بود شرایط امور دفتری شرکت وخیم تر از این هاست …پرونده های زیر دستش به شدت نابه سامان وبی سروته بود ..انگار در این شرکت کسی به فکر کارهای اداری نبود ..همانگونه که با بازویش پرونده ها را به سینه چسبانده بود راهرو را پیچید که قدم هایش به ناگاه ثابت ماند ..
ایا چشمهای فروغ درست میدید ..؟این مرد ابولفضل بود ..؟وآن دیگری ..؟همانی که کنار به کنار ابولفضل پسر حمیرا خانم ایستاده امیرحسین است ..؟پدر مستانه ..؟همان مردی که با دادن یک شاخه گل رز از او خواستگاری کرده بود ..؟
لاللعجب ..؟نکند فروغ دیوانه شده ؟..یا چشمهایش از زور گریه ی زیاد کم توان شده که همه کس را شبیه به ابولفضل وامیرحسین میبیند ..؟ان هم نه یک نفر بلکه هردو را با هم و کنار به کنار هم میبیند …؟
ولی نه انگار این دونفر واقعی هستند وهردو خیره به فروغ .پلک هم نمیزدند ..ابولفضل که از همان اول میدانست فروغ امده وکارش را شروع کرده ..بیچاره ابولفضل با امدن فروغ فکر میکرد به ارزوهای زیبایش یک قدم دیگر نزدیک شده ..چه میدانست که امیرحسین هم چشم به این زن دارد ..؟اما امیرحسین باورش نمیشد بعد از شش ماه گشتن وگشتن وبازهم گشتن فروغ را اینجا پیدا کند ..کنارش در شرکت .درست زیر گوشش …ایا این زن واقعا فروغ بود ..؟همان فروغی که یک روز رفت ودیگر برنگشت ..همانی که دل امیرحسین را با خود برد وبرنگرداند ..؟همانی که در طول شش ماه گذشته امیرحسین را چشم به راه گذاشته بود ..؟
واقعا فروغ قلبش بود ..؟ولی نه شاید نبود ..این زنی که اراسته ومرتب با ان مانتوی کمر باریک وبرازنده بیش از حد موقر ومتین جلوه میکرد هیچ شباهتی به ان فروغی که همیشه از گریه چشمهایش سرخ وپف دار بود واز رطوبتِ سنگ قبر مانتویش گلی بود نداشت ..ولی انگار این نگاه واین صورت فریاد میزد که فروغش است ..امیرحسین کم مانده بود از خوشی قه قه بزند ..گم شده اش را جسته بود ..انگار قسمت بود که فروغ از هرکجای این دنیای بی در وپیکر درست زیر گوش امیرحسین پیدایش شود الحق که خدا خوب جواب دلهره هایش را داده بود …
اما برایتان بگویم از حال و روز فروغ که حتی نمیتوانست نفس بکشد اینکه هردو خواستگارش را در یک زمان ودر ان واحد ببیند ان هم در شرکتی که تنها دوروز بود به ان منتقل شده از عجیب هم عجیب تر بود ..عجب قضا وقدری ..؟خدا چه سرنوشتی برایش مقدر کرده بود که فروغ را در این هچل انداخته ..؟
دیدن ابولفضل با ان شیفتگی وشیدایی بس نبود که حالا باید امیرحسین را هم با ان پیش زمینه دردیدار اخر، ان هم درست کنار ابولفضل ببیند …
به قدری فروغ شوکه شده بود که دستش شل شد ابولفضل که وضع وحال فروغ را دید به موقع به داد پرونده های بیچاره رسید وانها را از بند بازوهای کم توان وسست فروغ رها کرد ..
فروغ تازه به خود امد ..این دیگر چه کاری بود ..؟کمی نفس گرفت وکمر راست کرد وسر به زیر انداخت …
-ببخشید حواسم پرت شد ..
ابولفضل که دلیل تعجب وسستی فروغ را …وجود خودش میدانست لبخند مهربانی زد ..
-نه مشکلی نیست ..کمکتون میکنم ..
فروغ پرونده ها را دوباره به اغوش کشید ومقتدرانه لب زد ..
-ممنون خودم میبرم ..
وبی فوت وقت ازکنار ابولفضل وچشمهای مهربانش وامیرحسین ونگاه گنگش گذشت ..
فروغ که رفت لبخند ابولفضل وسعت گرفت ..بالاخره رویاهایش تحقق پیدا کرده بود ..فروغ نزدیکش بود ..نزدیک تر از همیشه ..فقط ترسش از این بود که نکند با دیدن او مثل همیشه از بامش پربکشد وبرود …
بیچاره روحش هم خبر نداشت که فرد ایستاده در کنارش …همکار چندین وچند ساله اش …عاشق فروغ است …فروغ که درپشت در اطاق محو شد ابولفضل تازه به یاد امیرحسین افتاد وبه حرف امد ..
-ببخش داداش حواسم پرت شد ..نفهمیدم سوالت چی بود ..؟
امیرحسین پلک زد ..بازهم یک پلک دیگر …فروغ واقعی بود ودر این شرکت درست دیوار به دیوارش..نفسی کشید وبه سمت ابولفضل برگشت وبرای اطمینان از وجود فروغ پرسید ..
-این خانمی که رفت …؟
لبخند ابولفضل بی اراده باز شد وصورتش را گرفت …اخ امان از دست عاشقی ودل زارش ..فکر کردن به فروغ هم عالم خودش را داشت …امیرحسین به قدری در شوک وتعجب به سر میبرد که اصلا متوجه عکس العمل ابولفضل نشد .تنها نگاهش به لبهای ابولفضل بود تا جان بکند وبگوید که فروغ واقعی بوده وزایده ی خیال سرگشته ی امیرحسین نیست ..
-تازه اومده ..از شعبه ی سه منتقل شده اینجا …قراره به جای خانم بصیری کارهای اداری شرکت رو انجام بده …خب بریم دیگه دیر شد ..
امیرحسین در سکوت به راه افتاد ..در ذهنش مشغول ذخیره کردن داده های دیده وشنیده بود ..در ذهن حسابگرش داده ها را کنار هم میچسباند تا بفهمد فروغ از کجا امده وچرا اینجاست ..هرچند که دیگر نمیتوانست سوالی از ابولفضل بپرسد ..ترجیح میداد سکوت کند ودر ارامش کارهای فروغ را زیر نظر بگیرد ..
فروغ همانگونه پرونده به بغل روی صندلی ولو شد .فکرش را هم نمیکرد با همچین موقعیتی مواجه شود ..در هشت ماه گذشته به قدری خود را سرگرم کار وشرکت کرده بود که امیرحسین ونیش زبانش ..ومنتظر می مانم های ابولفضل را به کل فراموش کرده بود ..ولی حالا !یک دفعه ای !بی مقدمه! هردو در یک زمان !جلوی راهش سبز شده بودند ..
فروغ پرونده ها را بی فکرروی میز رها کرد ..جوری که چند ورق از پوشه ی اول روی زمین سرخورد وسرش را روی کف دستهایش گذاشت ..
مغزش درحال انفجار بود اگر چاره داشت یا حتی در شرکت قبلی بود بی درنگ مرخصی میگرفت وخود را از پس این شرایط خفقان اور نجات میداد ..ولی چه میکرد که تازه دوروز بود به این شرکت امده ومرخصی خواستن اشتباه بود ..
چشمهایش را با سرانگشت مالید وبا خودش اندیشید ..
بهتر نیست استعفا دهد ..؟اگر امیرحسین وابولفضل هردودر این شرکت کار میکردند دیگر جای فروغ انجا نبود ..تنها یکی از این دو نفر کافی بود تا فروغ پا به فرار گذارد ..چه برسد که هردو را باهم در یک زمان ببیند ..
لبش را گاز گرفت وچشمهایش را ریز کرد ..شاید از مشتریان بودند ..؟بارقه ی امیدی در قلب فروغ روشن شد ..احمقانه بود که فکر میکرد هردو مشتری شرکت هستند ولی دلش نمیخواست جز این گزینه فکر دیگری کند …نفسی گرفت وروی صندلی صاف نشست ..کوهی از کار روی سرش ریخته بود واو وقتی برای شایعه پراکنی وافکار مالیخولیائیش نداشت ..باید صبر میکرد تا حقیقت برایش روشن شود ..
خودکارش را برداشت وشروع به کار کرد ..این حداقل کاری بود که میتوانست در این لحظات.. او را از فکر وخیال دور کند ..
امیرحسین ان روز نتوانست یک بار دیگر فروغ را ببیند ..گیر ابولفضل بود وپرونده های شرکت ..ولی تا صبح روز بعد مثل مرغ سرکنده بال بال زد ..دلشوره داشت واسترس ..ومثل همیشه نگران بود ..اینکه نکند دوباره اشتباه کرده وتوهم زده ..شاید هم زن دیگری را با فروغ اشتباه گرفته بود ..ولی هرچه بیشتر فکر میکرد فروغ را بهتر به یاد می اورد مخصوصا ان نگاه مات ومتحیرش را که فریاد میزد او را به خوبی شناخته ..وبا دیدنش تعجب کرده ..
امیرحسین لبخندی زد وروی کاناپه نشست وبازهم لحظه ها را برای امدن فردا شمرد و بالاخره !صبح فردا همه چیز روشن شد ..
امیرحسین مطمئن شد که فروغ واقعیست وکارمند جدید شرکت ….وفروغ فهمید که نه تنها ابولفضل ،بلکه امیرحسین هم در ان شرکت کار میکند .. ووای که با شنیدن این حرف دنیا بر سر فروغ اوار شد ..
حالا چه میکرد ..استعفا میداد …؟مرخصی میگرفت ..؟یا خودش را به کوچه ی علی چپ میزد؟ ..نمیدانست ،وهرچه بیشتر فکر میکرد مغزش بیشتر ارور میداد ..از طرفی کارش را دوست داشت واز حسی که موقع کار کردن داشت راضی بود ودلش رضا به رفتن نبود ..از طرف دیگر هم میدانست که هیچ کاری برایش پیدا نمیشود واستعفا از این شعبه واز این شرایط یعنی بیکاری دوباره ودربه دری های گذشته . پس در این میان امیرحسین وابولفضل را چه میکرد ..؟
ساعت اداری تمام شده بود وفروغ محو در افکار بی سرو تهش پرونده ها را جا به جا میکرد ..خدا روشکر که مشغله ی فکریش تاثیر چندانی در کارش نداشت ..
ساعت از شش رد شده بود وشرکت غرق در سکوت وارامش ..به ارامی کیفش را برداشت واز پله ها پائین رفت ولی نرسیده به پائین پله ها نگاهش به امیرحسین چسبید ..معلوم بود به انتظارش ایستاده ..
فروغ رسما جا خورد ورنگش پرید ..از رویارویی با امیرحسین واهمه داشت مخصوصا با ان نگاه عجیب وغریبش که شوق وذوق از ان تراوش میکرد ..
حال باید چه میکرد ..؟میگفت که قصد دارد استعفا دهد ..؟یا به او بگوید سر راهش سبز نشود ..؟شاید هم بهتر بود خودش را میزد به ان راه واشنایی نمیداد ..
ولی نگاه مصمم وفک برجسته ی امیرحسین جار میزد که به قصد رزم امده وخیال کوتاه امدن ندارد ..نرسیده به امیرحسین قدم های فروغ ایستاد ..امیرحسین غرق در تماشای ظاهر جدید فروغ لذت را با بند بند وجودش لمس میکرد ..تازه متوجه ی تفاوت های اشکار این فروغ وان فروغ گذشته شده بود ..
فروغ برخلاف گذشته از ان زرد وزاری درامده وبه اصطلاح یک پرده گوشت اورده بود ..مانتویی کرم رنگ به تن کرده ومقنعه ای مشکی رنگ ..فروغ که زیر نگاه مستقیم امیرحسین نفس کم اورده بود بازهم برای سلام کردن پیش قدم شد ..
-سلام ..
امیرحسین به آنی به خود آمد ونگاه خیره اش را برداشت …
-سلام حالتون خوبه ..؟
-ممنون ..با اجازه ..
فروغ قدمی برداشت که صدای امیرحسین میخکوبش کرد ..
-فروغ خانم ..؟
ابروهای فروغ به شدت در هم گره خورد .فکر نمیکرد امیرحسین به این رکی با اسم کوچک صدایش کند ..به سرعت چرخید وبا لحن تندی گفت ..
-معروفی هستم جناب پیمانی ..امیدوارم فراموش نکنید اینجا محل کاره ومن به هیچ وجه راضی نیستم کسی متوجه ی اشنایی گذشته ی من وشما بشه …
امیرحسین نفس گرفت ..بازهم گند زده بود ..لعنت به این علاقه که عقل وحالش را برده بود ..
-ببخشید حق با شماست …
فروغ کمی ارام شد ولی ترجیح میداد چه در شرکت بماند وچه نماند میخش را محکم بکوبد ..به قولی جنگ اول به از صلح اخر ..پس بی مکث پی حرف را گرفت ..
-ببینید اقای پیمانی من تازه سه روزه به این شعبه منتقل شدم ..قبلا که تو شعبه ی سوم بودم خیالم راحت بود ولی از وقتی شما رو دیدم برنامه هام بهم ریخته ..من سعیم بر اینکه با اقای مزینانی راجع به انتقال دوباره به شعبه ی سوم صحبت کنم تا هم شما راحت باشید وهم من ..ولی ترجیح میدم چه اینجا باشم وچه به شعبه ی سوم برگردم کسی متوجه ی اشنایی من وشما نشه ..من یه زن بیوه ام که همین جوری هم حرف وتهمت پشت سرم زیاده چه برسه کارمندها چیزی ببیند وحرفی بشنون …
نفس کوتاهی گرفت وادامه داد
-لطفا کمکم کنید وفاصلتون رو در حد یک همکار نگه دارید ..منم سعی میکنم از اینجا برم تا شما به مشکل نخورید ..
حرفش که تمام شد حس کرد نفس هاش هم ته کشیده ..بدون نگاه اخر به امیرحسین که هاج وواج به او نگاه میکرد پشت کرده وتق تق کنان از کنارش گذشت ..
امیرحسین مثل شیر برنج وا رفت ..این زن فروغ بود یا یک ماده شیر وحشی ؟..این دیگر که بود؟ ..کپی برابر اصل فروغ یا خواهر دوقولویش ..؟او که هیچ شباهتی بین این فروغ وان فروغ نمیدید ..
انگار زن از کره ی مریخ امده باشد در ان حد فروغ در نگاه امیرحسین ناشناخته بود ..
لبهای نیمه باز مانده اش را بست وبه راه رفته ی فروغ دیده دوخت ..بی انصاف حتی نایستاده بود تا جوابش را بگیرد ..
پلک زد وبه ارامی به سمت در خروجی به راه افتاد ..حس میکرد دچار یک ضد حمله ی ناجوانمردانه شده وتمام تنش خرد وخاکشیر ..
با یک ضربه ی فروغ ناک اوت شده بود ..یعنی چه که اشنایی ندهد ..؟مگر میشد ..؟امیرحسین از دیروز تا به حال هزاران هزار رویای رنگارنگ وزیبا برای خودش ساخته بود حالا میگفت خودش را بزند به ان راه ..؟عجب درخواستی ..؟مگر امیرحسین میتوانست با وجود شیدایش فروغ را ببیند وخودش را به ندیدن بزند ..؟حالا که بعد ازچند ماه در به دری وعذاب وجدان او را پیدا کرده بود ومعجزه را به عینه باجفت چشمهایش دیده فروغ پا پس کشیده وخواهش میکرد اشنایی ندهد ..؟ای فروغ بی رحم ..چطور دلش امد بعد از تمام ان سختی هایی که کشیده همچین درخواستی کند ..؟




امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 10 نفر مجموع امتیاز : 18



بخش نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

تبلیغات



ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات مطالب


درباره ما

    دریــــــــای رمــــ❤ـــــان
    سلام به همه ی دوستای عزیزم سایت دریای رمان از آذر ماه 1392 فعالیت خودشو به منظور آرامش و رفاه رمان خوان ها برای خواندن رمان در سایتی با سرعتی بالا فعالیت خودشو آغاز کرده و امیدوار است که هر روز با جلب رضایت خواننده های سایت کیفیت سایت هم بالا رود با تشکر مدیریت

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 748
    کل نظرات کل نظرات : 511
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 849

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 1,097
    باردید دیروز باردید دیروز : 1,498
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 82
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 176
    بازدید هفته بازدید هفته : 1,097
    بازدید ماه بازدید ماه : 15,571
    بازدید سال بازدید سال : 267,334
    بازدید کلی بازدید کلی : 4,957,501

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 52.91.185.49
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :


نظرسنجي

    نظرتون در باره ی سایت دریای رمان چیه؟






امکانات جانبی

    پربازدیدترین مطالب