close
تبلیغات در اینترنت
رمان داغدیدگان - 12
یکشنبه 27 آبان 1397

دریــــــــای رمــــ❤ـــــان

جدیدترین مطالب

جستجوگر پیشرفته سایت





تبلیغات ویژه

سایت اسکینک دات آی آر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 162 diyana
0 141 diyana
0 164 diyana
0 143 diyana
0 148 diyana
0 157 yalda


ّ

 

قسمت 12 رمان داغدیدگان  در ادامه مطلب

 

 

 

بــرتــرین سایـت هـای رمــــــــــان در ایــران

 

 

www.b-roman.ir

 

 

www.Motadane-roman.blogfa.com


 فروغ بعد از گفتن نطق قرا وبلند بالایش ..حس میکرد دیگر رمقی برایش نمانده ..از همانجا یک راست به سراغ شعبه ی سوم رفت تا تکلیفش را همان روز یک سره کند …توانش را نداشت هرروز با امیرحسین وابولفضل چشم در چشم شود وحرص بخورد ..
از قضا ابولفضل که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید با پیمان در حال خوردن چای عصرگاهی بودند که منشی پیمان خبر از امدن فروغ داد …ابولفضل درجا رنگ باخت …دلش گواهی خبرهای بدی را داد ..به سرعت از جا بلند شد وبا اشاره ای از پیمان خواست تا وجودش را نادیده بگیرد وهمزمان خود را پشت دیوار کاذب اطاق که به اطاق دیگری منتهی میشد مخفی کرد ..
فروغ که وارد اطاق شد پیمان از رنگ وروی سرخ شده اش ترسید ..هیچ وقت فکر نمیکرد فروغ تا این حد معذب شده باشد …
فروغ سلام ارامی کرد وبی مقدمه به سر اصل موضوع رفت ..
-میشه من رو به شعبه ی سوم برگردونید ..؟
ابولفضل پشت در کاذب وا رفت …میخواست به شعبه ی سوم برگردد ..؟بعد از ان همه سگ دو زدنی که برای پیزفته شدنش در شعبه ی اصلی زده بود حال میخواست به همه ی زحماتش پشت پا بزند وپیش پیمان برگردد ..؟
ابولفضل بی اراده موبایلش را دراورد وبرای پیمان نوشت ..
-قبول نکن ..هرجوری شده مجبورش کن شعبه ی اصلی بمونه …
پیمان که هنوز گنگ بود با صدای گوشیش به خود امد وبا دیدن متنی که ابولفضل برایش فرستاده نفس عمیقی کشید ..فروغ داشت تمام زحماتشان را به هدر میداد واین پیمان را ناراحت میکرد .دلش نمیخواست بازهم زجر کشیدن های ابولفضل را ببیند ..بیچاره تازه دو روز بود که از ته دل لبخند میزد وشاد بود…
به ارامی روی صندلی نشست وبه فروغ اشاره کرد تا بنشیند ..باید فکرش را جمع وجور میکرد وبهانه ی قابل قبولی برای منتقل نکردن فروغ پیدا میکرد ..
-میشه بپرسم چرا ..؟مشکلی پیش اومده ..؟
فروغ مستاصل وگیج دستهایش را درهم گره زد …چه میگفت ..؟چه جوابی داشت که به این سوال بدهد ..؟
-نه …مشکل که نه ..فقط میخواستم …
پیمان محکمتر از قبل گفت ..
-اگه مشکلی نیست پس چرا میخواید برگردید …؟میدونید شرایط کار کردن تو شعبه ی اصلی چقدر با این شعبه فرق میکنه؟ …حقوق ومزایایی که تو شعبه ی اصلی هست خیلی بهتر از اینجاست ..ساعت کاری وروند کار کردنتون هم ..باید یه دلیل محکم داشته باشید که میخواید برگردید …
فروغ در ذهنش به دنبال دلیل گشت …هرچند جزئی ولی یک دلیل محکم که بتواند از زیر بار سایه ی هردو مرد نجات پیدا کند .ولی هیچ دلیلی نبود ..
سر به زیر انداخت وزمزمه کرد ..
-دلیل محکمی ندارم فقط ازتون خواهش میکنم من رو به شعبه ی سوم برگردونید …
پیمان پای راستش را روی پای چپش انداخت ومقتدرانه درست مثل مواقعی که با قدرت تمام کارهای شعبه اش را رفع ورجوع میکرد گفت ..
-اگه دلیلی ندارید من هم نمیتونم کمکمتون کنم ..شرکت ضوابطی داره که باید اجرا بشه ..اگه واقعا نمیتونید شعبه ی مرکزی بمونید بهتره استعفا بدید …
رنگ ابولفضل وفروغ همزمان با هم پرید … پیمان داشت چه غلطی میکرد؟ ..چرا داشت تمام نقشه هایش را نقش بر اب میکرد ؟…فروغ هم با فکر به استعفا واز دست دادن شرایطش اه از نهادش برخواست ..واقعا هیچ تمایلی به جدا شدن از شرکت برگ افرا نداشت ..کارش را دوست داشت ..محیط کاریش را هم ..هیچ مشکلی نداشت جز ابولفضل وامیرحسین …
با سردرگمی فکر کرد ..اگر قرار باشد استعفا دادن از شرکت ودیدن هرروزه ی امیرحسین وابولفضل را در کفه های ترازو بگذارد کدام کفه سنگین تر است؟ …مطمئنن کارش …شاید به مرور میتوانست وجود امیرحسین وابولفضل را فراموش کند .به هرحال اگر نسبت به وجودشان صبوری میکرد وخود را به ندیدن میزد فضا برایش قابل تحمل تر میشد …شاید هم با ابولفضل حرف میزد واو را هم مثل امیرحسین از سرش باز میکرد ..
پس نفسی کشید واز جا بلند شد ..
-دلیلی برای برگشتن به این شعبه ندارم ولی شرایطم هم اونقدر سخت نیست که بخوام استعفا بدم .. عذر میخوام که وقتتون رو گرفتم ..
پیمان هم به تبع فروغ از جا بلند شد وسخاوتمندانه لبخند زد …
-مشکلی نیست …به هرحال هرجا که حس کردید کاری از دست من برمیاد درخدمتتونم ..امیدوارم تو شعبه ی اصلی هم مثل اینجا از کار راضی باشید …به سلامت ..
فروغ با شانه های خمیده از اطاق بیرون رفت ودر را پشت سرش بست …هیچ راه حلی برایش نمانده بود جز تحمل کردن وجود ابولفضل وامیرحسین …
با بسته شدن در ابولفضل با حال واحوالی خراب روی صندلی اداری ولو شد ..چنگی در موهایش زد وبه گلدان گل مصنوعی روی میز خیره ماند ..
پیمان با دیدن وضعیت ابولفضل دلش برایش سوخت …بیچاره ابولفضل ..انگار قرار نبود یه روز خوش ببیند …
-ابولفضل خوبی …؟
ابولفضل همان طور خیره به گلدان گل بی رمق نالید …
-تا کی میخواد من وعشقم رو نبینه ..؟مگه من چی ازش میخوام که حتی حاضر نیست اجازه بده نزدیکش بشم ..دارم میسوزم تو این درد واون منو اصلا نمیبینه ..
گوشه ی پلک ترش را با سرانگشت پاک کرد …بلند شد وهمزمان گفت ..
-هرکاری که صلاح میدونی انجام بده ..فقط نذار استعفا بده یا برگرده به شعبه ی سوم ..
وبا همان شانه های افتاده بی خداحافظی از شرکت بیرون امد ..تصمیمش را گرفته بود ..فردا در اولین فرصت به سراغ فروغ می رفت..
ساعت از ده صبح گذشته بود که ابولفضل با تقه ای وارد اطاق فروغ شد ..فروغ سر از پرونده های دم دستش بالا اورد وبا تعجب نگاهی به ابولفضل انداخت ..اصلا فکرش را هم نمیکرد ابولفضل را به این زودی زیارت کند ..
ابولفضل با ابروهای درهم واعصاب خراب پرسید ..
-چند لحظه وقت دارید ..؟
فروغ محتاطانه گفت ..
-بفرمائید …هستم درخدمتتون ..
ابولفضل یک دستش را روی میز گذاشت وبا جدیت شروع به صحبت کرد ..
-یه خواهشی ازتون داشتم …با اینکه من شما رو چند ساله که میشناسم وشما از علاقه ی من به خودتون خبر دارید ..ولی دوست دارم تو محیط کاری فقط همکار باشیم وکسی متوجه ی رابطه ی خارج از شرکت من وشما نشه ..من واقعا نمیخوام سوءتفاهمی پیش بیاد ..بهتره تمام روابطمون در حد رابطه ی کاری باشه
فروغ ناخواسته نفس اسوده ای کشید که ابولفضل به تیزی متوجه آن شد …صورت فروغ گشاده تر از قبل شد ..حال که ابولفضل مردانگی کرده واز او خواسته بود تا در محیط کاری مانند دو همکار عمل کنند این تمام خواسته ی قلبی فروغ بود ..خداراشکر ..ابولفضل چقدر با فهم وشعور بود که نمیخواست محیط کاری را برای فروغ سخت کند …
بی اختیار لبخند محوی روی لبش نشست وبه حرف امد ..
-واقعا ازتون ممنونم که شرایط رو درک میکنید ..راستش یکم کار کردن اینجا برام سخت بود ..ولی با حرفی که شما زدید خیالم تا حدی راحت شد …واقعا میگم ..ازته دل ازتون ممنونم …من به این کار خیلی علاقه دارم ..خودتون که شرایطم رو بهتر میدونید با وجود این کاره که میتونم راحت تر زندگی کنم وغم از دست دادن خونواده ام رو تا حدی فراموش کنم ..
اما ابولفضل با شنیدن هرکلمه وهرجمله بیشتر از قبل شرمنده میشد ..اینکه خودش قدم جلو گذاشته بود تنها به خاطر حرفهای فروغ بود وحال فروغ از او به خاطر فهم وشعور بالایش تشکر میکرد ..؟!
بیش از این نتوانست فضای اتاق را تحمل کند وبا چند کلام ساده سرته حرف را بهم اورد واز اتاق بیرون امد …نفسش را به سختی بیرون فرستاد وچشمهایش را مالید ..مهم نبود که مثل یک ادم حقه باز از پشت دیوار کاذب به حرفهای فروغ گوش داده بود وحالا با افسون ونیرنگ او را در شرکت ماندگار کرده بود ..مهم ماندن فروغ بود ..بقیه ی نیرنگ ها اصلا مهم نبود
روزها از سر گرفته شد با یه تفاوت عمده .. امیرحسین که با شنیدن حرفهای رک وبی پرده ی فروغ کاملا عقب نشینی کرده بود ودیگر حتی جرات قدم جلو گذاشتن هم نداشت مبادا که فروغ را آزرده خاطر کند ..فروغ رسما اولتیماتوم داده بود مگر میشد حرفش را زمین بیندازد ..؟ همین که فروغ در چند قدمیش بود او را کفایت میکرد ..
ابولفضل هم از روی عذاب وجدانش عقب نشینی کرده بود ..دست کوتاه شده از همه جا برای فروغ اجازه ی استعفا دادن را به او نمیداد ..در نتیجه فروغ ماند وابولفضل ماند وامیرحسین ..هر سه در کنار هم در شرکت ماندگار شدند تا دست روزگار برگ دیگری را ورق بزند ..
دوشنبه عصر بود که فروغ بالاخره طاقت نیاورد وعزم بهشت زهرا کرد ..بعد از ماه ها میخواست به سرخاک اولاد وشوهرش برود ..برود واز حرفهای چند ماه اش که در دلش تلمبار شده بود بگوید ..از دلیل نیامدنش …هرچند که در این چند ماه لحظه ای هم از فکر ویادشان غافل نبود وهنوز هم برای شادی روحشان خیرات میکرد ..
فروغ دستی روی سنگ قبر خاک الود کشید ..شکلات های کنار قبر ازارش داد ..امیرحسین همانند گذشته به جای فروغ تحفه برایِ دلِ گل های پرپر زیر خاک می اورد ..
فروغ داشت فاتحه میخواند که سرو کله ی امیرحسین پیدا شد ..انگار مویش را اتش زده ای که مثل جن !جلوی چشمهای متعجب فروغ قد کشید .
فروغ به آنی از جا بلند شد ..دوست نداشت بماند وبا امیرحسین رخ به رخ شود واز نگاهش خجالت بکشد ولی با کلام امیرحسین درجا ثابت ماند ..
-خانم معروفی ..؟
فروغ معذب ایستاد ..نه پایی برای رفتن داشت ونه قصدی برای ماندن ..
-هنوز میخواید ازم فرار کنید …؟با فرار کردن چیزی درست نمیشه ..من هنوز هم بهتون علاقه دارم ..
نگاه فروغ بی اختیار به سمت درختهای کنار قطعه چرخید ..همان جایی که شیوا می ایستاد ومادرانه وزنانه به امیرحسین خیره میشد ..هنوز هم همانجا بود ..با همان نگاه خیس وبارانی وداشت به نگاه های عاشقانه ی شوهرش مینگریست ..
شیوا هم با دیدن نگاه خیره ی فروغ سر چرخاند ..طاقت دیدن معاشقه های شوهر سابقش را نداشت ..فروغ که چرخش شیوا را دید در لحظه تصمیم خود را گرفت ..بهتر بود همین حالا این دوری ونزدیکی ها رو تمام میکرد …
به سرعت لبه ی کت امیرحسین را کشید وبه سمت شیوا به راه افتاد ..شیوا که از کنار چشم متوجه ی حرکت فروغ شد با دیدن فروغی که دست امیرحسین را میکشید درجا خشک شد …امیرحسین هم که دیگر گفتن نداشت ..گیج وگنگ حتی نمیدانست معنی کار فروغ چیست ..تنها هاج وواج پشت سر فروغ به راه افتاد …
ولی هرچه جلوتر میرفت ومسیر نگاه فروغ را دنبال میکرد متعجب تر می شد ..نگاه فروغ مستقیما میخکوب زنی بود که پشت تنه ی درخت سنگر گرفته بود …
وزن… شدید وعجیب شبیه به شیوایش بود ..شاید باید گفت شیوای گذشته اش بود ..هرچه قدم هایش نزدیک تر میشد قدم های امیرحسین سست تر میشد …این زن چقدر شبیه به شیواست ..؟نکند خود شیواست …؟شیواست ..؟!اری خود شیواست ..اینجا ؟..کنار قطعه ی دخترش؟ …
قدم های امیرحسین دیگر جلو نرفت …چند قدم مانده به شیوای رنجیده وگیج ایستاد وخیره شد به او ..شیوا انجا چه میکرد ..؟ان هم با این سرو وضع …؟چرا انقدر رنجور ونذار شده ..؟
فروغ که ایستادن امیرحسین را دید لبه ی استین کت امیرحسین را رها کرد وبا عصبانیت به سمتش چرخید وغرید ..
-شما چه جور مردی هستید که همسرتون رو به این راحتی فراموش میکنید ؟…این زن به خاطر خجالت از شما وبچه اش حتی جرات قدم گذاشتن به سر خاک اولادش رو نداره ..هرهفته اینجا زیر این درخت وایمیسته وتنها شما رو نگاه میکنه ..اونوقت شما ..؟
امیرحسین منگ است ..گیج ومنگ به معنای واقعی …هزاران سوال بی جواب در سرش چرخ میخورد ..ومهمترین این سوالها این است …
(به راستی این زن شیواست ..؟)
فروغ که نگاه هاج وواج شیوا وامیرحسین را دید ..ترجیح داد هردو را تنها گذارد ..مسلما حرفهای زیادی برای گفتن داشتن …وسوالهای بی جوابی که امیرحسین قطعا به دنبال جوابشان بود ..
بدون انکه حرف دیگری بزند ..با قدم های ارام شانه ی شیوا را لمس کرد وتنهایشان گذاشت وامیرحسین حتی نفهمید که کی فروغ رفت وانها را به حال خودشان رها کرد ..
امیرحسین بعد از چند لحظه من من کنان به حرف آمد ..
-خانم معروفی… راست میگفت ..؟تو هرهفته …سرخاک میایی ..؟
شیوا که از تب وتاب افتاده وحالا هیجان دیدن امیرحسین هم فروکش کرده ..یه قطره اشک بی اراده از گوشه ی چشمانش سر میخورد ومشت دلش را باز …
دل امیرحسین لرزید ..خیلی وقت است که حتی صورت شیوا را هم فراموش کرده ولی حال ..حال که اینجا ..در کنار قبر دخترش ..او را با این وضع وحال دیده متوجه شده که هنوز هم او را به روشنی به یاد دارد وهنوز هم از دیدن بارش اشکهایش دلش میگیرد …
-پس چرا نمیومدی سرخاک ..؟
شیوا با صدای گرفته نالید ..
-روم نمیشد..ازتو ومستانه خجالت میکشیدم …
امیرحسین منقلب شد و دلش سوخت ..برای شیوای مادر ..اصلا دل سوزی بیش از حد امیرحسین است که همیشه کار دست دلش میدهد ..
ناخواسته وبی اراده فاصله ی خودش وشیوا را به چشم بهم زدنی پرکرد وبه رسم گذشته وهمانند گذشته دست زیر بازوی شیوا انداخت ویک راست به سر خاک دردانه اش برد ..
شیوا حس کرد قیامت شده ..بعد از یک سال واندی …حال با پاهای خودش ان هم به واسطه ی امیرحسین به سر خاک مستانه اش میرفت ..همیشه خیال میکرد حسرت لمس سنگ قبر دخترش را با خود به گور میبرد …فکر میکرد امیرحسین حتی حاضر نیست او را سر خاک دخترش ببیند ولی حالا همه چیز برعکس شده بود ..امیرحسین او را میبرد ..میبرد تا برای اولین بار بعد از مرگ دخترش یک دل سیر سنگ قبرش را به اغوش بکشد ومادرانگی هایش را روی سنگ قبرمستانه اش جاری کند ..
نرسیده به سنگ قدم هایش دیگر یاری نکرد …زانوهایش خم شد ولی امیرحسین که بیشتر از همیشه منقلب شده بود زیر بغلش را گرفت ووادارش کرد چند قدم مانده را طی کند …چه بگویم از داغ دل شیوا که مثل یه مادر طفل از دست داده چنان به گریه وشیون افتاده بود که دل هر بنی بشری از شنیدن ناله هایش اب میشد …
امیرحسین هم داغ دلش تازه شده بود ..حال که شیوا اینجا بود واینگونه شیون میکرد امیرحسین هم گویی تازه اولاد از دست داده …کنار شیوا روی سنگ سرد قبرستان نشست وبا حسرت به صورت شکوفای مستانه دیده دوخت ..
شیوا زار زد ..درد ودل کرد …دست کشید به خاک های روی سنگ قبر وسرمه ی چشمانش کرد ..مادر بود دیگر …همین اندک لمس سنگ قبر هم ارزویی بود محال …که هیچ وقت فکرش را نمیکرد تحقق پیدا کند ..
امیرحسین نشست وگریه وزاری های شیوا را دید وحسرت خورد ..ماتم گرفت ودراخر بعد از کلی غصه خوردن دست وصورت شیوا را شست ..
فروغ که از پشت درخت های کنار قطعه شاهد هم دردی امیرحسین وشیوا بود لبخند ملایمی زد ..دلش راضی بود ..همینکه شیوا توانسته بود به سر خاک دخترش برود اوراضی بود ..حتی فکرش را هم نمیکرد که روزی نتواند به سر خاک اولادش برود …عجب طاقتی داشت شیوا ..عجب دردی داشت شیوا ..
فروغ ناخواسته وخواسته امیرحسین وشیوا را دوباره بهم برگرداند ..هرچند که زود است برای اطمینان از این حرف ولی دل فروغ نوید خبرهای خوش را میداد …دل فروغ روشن بود ..
***
امیرحسین از پشت بخارهای چایی تازه دم به سوئیت کوچک ولخت وعور شیوا نگاهی انداخت ..
پس از انکه شیوا را به زور سر خاک برد شیوا تا توانست زار زد وعقده های یک سال واندی را گشود ..به قدری که امیرحسین مجبور شد جنازه ی نیمه بیهوشش را با کلی التماس وخواهش از سنگ قبر مستانه جدا کند ..شیوا را به خانه اش رساند ولی از روی کنجکاوی… شاید هم همان عرق وناموس پرستی گذشته به دنبالش از پله ها بالا رفت وچهار طبقه را طی کرد ودر نهایت جایی که همسر سابقش در آن زندگی میکرد را به چشم دید ..
سوئیت چهل متری شیوا بیش از حد انتظار امیرحسین کوچک بود ..شاید به چهل متر هم نمیرسید ..هرچند که برای زن تنهایی مثل شیوا همین هم زیادی بود ..حس های فروخفته در وجود امیرحسین سر از نو تازه شد ..عجب مرد بی وجدانی شده بود چگونه تا به حال یاد شیوا وشرایطش نیفتاده بود ؟..مگر خبر نداشت که زنش جز او در دار دنیا کسی را ندارد ..؟!
جرعه ای از لیوان چای سر کشید وپرنده ی خیالش به گذشته ها پر کشید ..
این طعم وبو به اندازه ی یازده سال زندگی زناشویی برایش آشنا وملموس بود ..شیوا بی توجه به نامحرم بودن امیرحسین مانتو وشالش را در آورد وقلب امیرحسین را ریش کرد ..
چقدر لاغرشده بود …دو پاره استخوان ..واقعا زن مقابلش شیوا بود ..؟همانی که حتی نمیدانست رنگ واقعی موهایش چه رنگیست ..؟مرگ مستانه چه بلایی به سرش اورده بود ..؟
شیوا با دیدن نگاه خیره ومتعجب امیرحسین بی حس وحال پوزخندی زد ..
-داری تو دلت بهم میخندی نه ..؟
امیرحسین از نگاه خیره اش معذب شد ..قطعا در این اوضاع واحوالی که میدید ..در دلش به او نمیخندید ..ولی با دیدن وضع زندگی شیوا دچار شوک وتعجب شده بود ..
شیوا نگاهی به اطاق کوچکش انداخت ..اطاقی که جز دو مبل تک نفره ویک تلوزیون کوچک چیز دیگری نداشت ..اه سنگینی کشید وپرسید ..
-میبینی چه زندگی ای دارم ؟میبینی چه جوری از عرش به فرش اومدم ..؟
احساسات امیرحسین به قلیان در آمد …هرچند از دست شیوا ناراضی بود ..هرچند که میدانست مقصر از دست دادن دخترش این زن است ..ولی حتی یک درصد هم راضی به این زندگی برای شیوا نبود ..از سنگ که نبود ..ناسلامتی یازده سال با همین زن سر کرده بود ..لحظهات خوشی را هم گذرانده بود ..جدای از دوست های رنگ ووارنگ وطبعیت خوش گذران شیوا ..زنش زن خوبی بود ..هرچند که دوست های ناخلفش این اواخر مغزش را شستشو داده بودند …
-نفرین های مادرت دامنم رو گرفت ..دیگه ادم نیستم چه برسه به شیوا …دلت خنک شد امیرحسین ..؟
امیرحسین تنها سر به زیر انداخت ونگاهش را به لیوان چای سرد شده دوخت ..نه ..دلش خنک نشده بود …دلش سوخته بود ..به حال خودش ..به حال مستانه وزهرا سادات …حتی به حال شیوا …اری بیشتر از همه به حال شیوا
امیرحسین که در حیاط را بست ..نگاهی به ساختمان وطبقه ی چهارم انداخت …نور کم سوی اطاق کوچک شیوا سایه انداخته بود پشت حریرهای پرده …دل امیرحسین اشوب شد ..او چه فکری میکرد وشیوا چه زندگی ای داشت ..؟
امیرحسین درتمام این مدت خیال میکرد شیوا خوش میگذراند ودارد لذت دنیا را بدون مسئولیت مادری میبرد ..!ولی حال ..همه ی ان فکر وخیال ها پریده بود ..واقعیت اینجا بود ..شیوای تنهای تنها در این سوئیت خراب وکوچک …
نگاه از پنجره گرفت ودزدگیر ماشین را زد ..فکرش مشغول بود ومتاسفانه عذاب وجدان داشت …نمیدانست چرا… ولی با دیدن حال وروز شیوا عذاب وجدان بیخ گلویش را گرفته ویک لحظه هم رهایش نمیکرد …چقدر غفلت کرده بود …
 
زهرا سادات که خبر دار شد امیرحسین به سر خاک مستانه رفته دوباره داغ دلش تازه شد ..مخصوصا که وضع امیرحسین خیلی خراب بود …از وقتی امده بود زل زده بود به دیوار وحرف نمیزد ..حتی شام هم نخورد ..خیره بود به در ودیوار ومدام اه میکشید ..
زهرا سادات هم اه کشید ..هروقت حال وروز امیرحسین را اینگونه میدید اه میکشید وشیوا را نفرین میکرد ..هرچند که نمیدانست تاثیر نفرین هایش خیلی وقت است که دامن شیوای بیچاره را گرفته ورهایش نمیکند ..
-خدا ازش نگذره ..دوباره یادش افتادی ..؟
زهرا سادات بود که میان فکر وخیال های بی سرو ته امیرحسین سوال پرسید ..
امیرحسین بی اراده ..بدون انکه نگاه از دیوار بگیرد زیر لب گفت ..
-امروز شیوا رو دیدم ..
زهرا سادات سکوت کرد ..چندان هم خارج از تصور نبود ..بالاخره هردو یک اولاد داشتن ودیدن شیوا سر خاک مستانه چندان هم عجیب نبود ..
-داغون شده مادر …هیچ خبری از اون شیوای مغرور وخوش گذرون نیست ..به قدری شکسته ولاغر شده که تو لحظه های اول نشناختمش ..
-باهاش حرف زدی ..؟
-اره حرف زدم ..مثل اینکه همیشه می اومده سرخاک ولی به خاطر خجالت از روی من ومستانه جلو نمی اومده …
بازهم اه کشید وادامه داد ..
-فکر میکردم داره با دوستهای ناخلفش کیف دنیا رو میکنه وخوش میگذرونه ..فکر میکردم بی مسئولیت مادری داره از زندگیش لذت میبره ..ولی امروز فهمیدم همه ی فکرهام اشتباه بوده …اون هم مثل من زجر کشیده …اون هم زندگی نداشته …چقدر گناهش رو شستم حالا فهمیدم اشتباه کردم ..
-که چی ..؟دلت براش سوخته ..؟
امیرحسین نگاه از دیوار گرفت وبه چشمهای زهرا سادات دیده دوخت
-نباید بسوزه ..؟این شیوایی که من دیدم زندگی نمیکنه ..داره فقط نفس میکشه وزندگیش رو میگذرونه ..
زهرا سادات متعجب از شنیدن دل نگرانی های امیرحسین لب بست…در تخیلیش هم نمیگنجید که شیوا به همچین زنی بدل شده باشد ..شیوای خوش گذران از داغ اولادش لاغر ونذار شده ؟!..محال است ..او که حتی فکرش را هم نمیتوانست بکند
فردای همان روزسرنوشت ساز بود که فروغ با لبخند به سراغ امیرحسین رفت .هرچند که امیرحسین بعد از دیدن اوضاع شیوا به قدری متحول شده که حتی فروغ را هم از یاد برده …هرچه باشد شیوا حق اب وگل دارد ..یازده سال هم بالینش بوده ونسبت به عشق نا پخته ی فروغ جایگاه والاتری داشت ..
فروغ لیوان یک بار مصرف چای را کنار دست امیرحسین گذاشت که امیرحسین از فکر وخیال بیرون آمد وبا تعجب به فروغ ولبخندش دیده دوخت…
این امدن فروغ واقعا عجیب است..ان هم با این لبخند گشاده …
نگاهش دوباره به لیوان یک بار مصرف چایی افتاد ..برایش چای هم اورده ..چه خبر شده ..؟
فروغ حتی نمیتواند برای لحظه ای کنجکاویش را رها کند وبه سرعت پرسید..
-با شیوا حرف زدید ..؟
اه ..پس همین است ..همان دلیلی که باعث اوردن چای واین لبخند گشاده شده ..وگرنه فروغ کجا واطاق امیرحسین کجا ..؟
-شما شیوا رو از کجا میشناسید …؟
بی اراده پرسید این سوال را ..ولی واقعا برایش عجیب بود اشنایی فروغ وشیوا
-از روز سالگرد مستانه ..
ابروهای امیرحسین بالا اپرید ..ولی فروغ بی خیال حرفش را ادامه داد ..
-از همون وقت بود که فهمیدم شیوا هر هفته دوشنبه میاد سر خاک ..اون هم به هوای دیدن شما ..ولی جرات جلو اومدن نداره ..مخصوصا که شرمنده ی شما ومستانه است ..
امیرحسین که فروغ را اشنا می پنداشت به حرف آمد ..
-فکر نمیکردم همچین شرایطی داشته باشه ..همه اش با خودم میگفتم تو سواحل انتالیا یا کیش داره با دوستهای ناخلفش خوش میگذرونه ..
فروغ باوقار گفت ..
-قضاوتهای ما خیلی وقتها اشتباه ِ..شیوا بعد از فوت مستانه تغیر کرده ..فکر میکنم وقتشه که ببخشیدش ..میبخشینش ..؟
امیرحسین گیج است ..از دیروز انگار وارد کما شده ..مغزش قفل کرده واحساساتش عوض شده ..حتی نسبت به فروغ …این دیگر چه اوضاعیست ..؟!
-نمیدونم الان اونقدر گیجم که نمیتونم راجع بهش صحبت کنم ..
فروغ قدمی عقب گذاشت وبا لبخند محوی گفت ..
-تنهاش نذارید اقای پیمانی ..شیوا واقعا تنهاست وبهتون نیاز داره ..نذارید علاوه بر دخترتون زنتون رو هم از دست بدید ..
فروغ از اطاق بیرون امد …هنوز هم لبخند زیبایش روی لبهایش جا خوش کرده ..از اینکه شیوای بیچاره را به دامن امیرحسین کشانده خوشحال بود ..حداقل دیگر تنها نبود ..میدانست که امیرحسین مهربان است وفکری به حال تنهایش میکند ..حتی اگر بازهم بهم برنگردند ..حداقل هوایش را دارد ونمیگذارد اینگونه در تنهاییش بپوسد ..
همانجا با بی صبری شماره ی شیوا را گرفت..دوست داشت از حالش خبر دارشود وبداند ایا کاری که دیروز انجام داده فرقی به حال شیوا داشته یا نه …
اما بوق های ازاد جواب تلفن فروغ بود .. شانه ای بالا انداخت وگوشی را قطع کرد ..حتما سرش شلوغ است بعد از ساعت کاری هم میتواند حس کنجکاوی اش را فرونشاند وخبر از شیوا بگیرد …
ساعت از سه گذشته بود که گوشی فروغ زنگ خورد ..شماره ی شیوا بود ..لبخند روی لبش نشست ..اصلا از دیروز الکی سرخوش شده بود ..نمیدانست چرا اینقدر از رودرویی شیوا وامیرحسین خوشحال بود..
ولی همینکه صدای مخاطبش توی گوشی پیچید دل فروغ مالش رفت وان لبخند زیبا از گوشه ی لبش پرید …
مخاطبش گفت که از بیمارستان مزاحمش شده ..گفت زنی به اسم شیوا را به بیمارستان رسانده اند که با خوردن قرص خودکشی کرده ..میگوید حالش کمی روبه راه است ومعده اش را شستشو داده اند وبا اخرین تماس گیرنده اش که از قصا فروغ است تماس گرفته اند..
گوشی در دستان فروغ لریزد … یاد خودش افتاده بود ..یاد وقتی که از زور تنهایی وفشار اطرافیان مشت مشت قرص در معده اش خالی کرده بود
اشک در چشمانش نشست…حال شیوا را به خوبی درک میکرد ..وقتی که از خواب بیدار میشود ومیبیند که هنوز زنده است ونفس میکشد ..هنوز هم تنهایی ها وفشارها سرجایشان ماندنی شده واز این زندگی سگی خلاص نشده ..
بدون انکه حواسش به مخاطب بیمارستان باشد ..پا تند کرد به سمت اتاق امیرحسین …اسم امیرحسین اولین اسمیست که در سرش میچرخد ..امیرحسین باید بداند چه بر سر زنش امده …
بی حواس بدون انکه حتی در بزند ..با دستهای لرزان دستگیره را پائین کشید ودر عرض چشم بهم زدنی وسط اتاق ایستاده بود ..اتاق امیرحسین که از قضا ابولفضلِ بی خبر از همه جا هم کنار میز امیر حسین ایستاده وتا کمر روی پرونده های شعبه ی مرکزی خیمه زده ..
امیرحسین وابولفضل هردو هاج وواج به فردی که با نفس های تند وسط اتاق ایستاده نگاه کردند که فروغ تازه متوجه ابولفضل ونگاه هاج وواجش شد وازکار خود شرمنده …
من من کنان با همان نفس های یکی در میان به امیرحسین اشاره کرد ..
-میشه ..میشه چند لحظه بیاید بیرون …؟
ابولفضل وارفت ..فروغ با امیرحسین چه کار خصوصی ای داشت که میخواست اورا بیرون اتاق بکشاند …ذهنش گیرپاژ کرده ..اینجا چه خبر است …؟فروغ امیرحسین را میشناسد ..؟
امیرحسین که متوجه ی وضع فروغ شد با نگرانی ازجا بلند شده وبدون توجه به نگاه منگ ابولفضل با ببخشید کوتاهی از اتاق بیرون رفت …
ابولفضل روی صندلی کنار وارفت ..اینجا چه خبر است ..؟
صدای پچ پچ های کوتاه فروغ را میشنود …حتی صدای نگران امیرحسین را …خدایا اینجا چه خبراست ..؟
به دقیقه نکشیده که فروغ وامیرحسین شتابان از کنار در باز اتاق رد شدند وابولفضل را میان سوال های بی جواب ذهنش رها کردند …ابولفضل را رها کردند ورفتند وابولفضل را باقی گذاشتند با این سوال بی جواب ..
چه رابطه ای بین امیرحسین وفروغ است ..؟
****
فروغ وامیرحسین اندکی ارام شده اند ..همینکه خطر از بیخ گوش شیوا گذشته جای خوشحالیست ..خدا پدر همسایه ی فضول شیوا را بیامرزد که با صدای افتادن چیزی کف اطاق از روی فضولیِ ذاتیش سرک کشیده در خانه ی شیوا وفهمیده که شیوا خودکشی کرده …بیچاره شیوا از ترس تنهایی …درِ خانه را بازگذاشته بود که مبادا جنازه اش در خانه نگندد وهمسایه ها از بوی گند جنازه اش خبر دار شوند ..
امیرحسین برای کارهای مالی به صندوق رفته بود وفروغ به ارامی موهای اشفته ی شیوا را نوازش میکرد …شیوای مادر داشت زیر بار مادرانه هایش له میشد
شیوا که از هپروت قرص های خواب اور بیرون امد تازه متوجه ی دست نوازشی شد که روی موهایش کشیده میشد ..
با خودش فکر کرد اینجا بهشت است ؟شاید هم مادر خدابیامرزش بود که داشت موهایش را نوازش میکرد ..یا شاید بازهم رویای نوازش سر انگشت های امیرحسین را میدید …ولی با هربار پلک زدن بیشتر متوجه ی شرایط میشد …
اینجا بهشت نبود که هیچ ..تخت بیمارستان بود ..دست نوازش گرهم نه مادرش بود نه امیرحسین …بلکه فروغ بود با ان نگاه خالص ونابش …
پلک زد ..فروغ بود ..؟؟؟؟همان زنی که امیرحسین به تازگی عاشق وشیدایش شده ..؟اری فروغ بود ..اما اینجا چه میکرد ..؟انهم درست کنار نعش بی جانش ..؟
-حالت بهتره شیوا جان ..؟
شیوا جان خطابش میکرد ..؟پس خودش است ..خود فروغ …همان زنی که شوهرش ..؟؟
فقط سری پائین اورد ..
-خداروشکر که به خیر گذشت ..اخه چرا اینکار وکردی عزیزم ..؟
شیوا بی اراده لب بازکرد ..
-دیگه از زندگی خسته شدم ..
وبه ثانیه نکشید که اشکهایش بازهم فوران کرد ..داغ دلش تازه شده بود ..بودن فروغ دیگر مهم نبود ..مهم دردی بود که باعث شد تمام ظرف قرص ها را در ظرف چند دقیقه ببلعد ..
-اخه این چه زندگی ایه که من دارم ..؟سگ شرف داره به من ..نه کسی نه کاری ..به چه امیدی زنده بمونم ونفس بکشم ..؟
جای زخم های دلش تازه شده وبازهم قلبش میسوخت ..اینکه امیرحسین زن مقابلش را دوست داشت وزنِ مهربان مقابلش شیوا جان خطابش میکرد ..
بی مهابا دست فروغ را گرفت وزار زد ..
-دنیای من امیرحسینه که تو رو دوست داره ..دیگه به چه امیدی زندگی کنم ..؟
فروغ جا خورد …یادش رفته بود که شیوا مثل اون زن است ومادر ….ورنگ نگاه ها را خوب میشناسد ..
-این چه حرفیه که میزنی ..؟
شیوا عقب نماند …به این حرفها هم توجهی نکرد ..خودش خوب میدانست رنگ نگاه امیرحسین عوض شده …
-خودم میدونم فروغ… نمیخواد ازم مخفی کنی ..امیرحسین دوستت داره چون برخلاف من زن زندگی هستی ..یه مادر نمونه ..اما من چی ..؟کثافت از سر و روم میباره ..اون موقع که باید به فکر زندگیم می بودم ..وقتم وخرج دوستهای بی شرفم کردم ..حالا که تنها شدم تازه فهمیدم چه گوهری رو از دست دادم ..
من خیلی بدبختم فروغ که حتی نمی تونم دل شوهر سابقم رو به دست بیارم ..
دل فروغ بازهم سوخت..حرفهای شیوا را به خوبی درک میکرد ..خودش هم مثل شیوا پشیمان بود که چگونه خوشبختیش اش را دستی دستی به باد داد ..
فروغ تنها روی شیوا را بوسید وبازهم سعی کرد افکار مخرب شیوا را پس بزند ..حداقل اینگونه شیوا زنده میماند ودوباره دست به خودکشی نمیزد …معلوم نبود بار دیگر شانس با انها یار باشد یا نه ..
-اشتباه میکنی عزیز دلم ..بین من واقای پیمانی هیچی نیست ..
شیوا که از گوشه ی چشم امیرحسین را بیرون از اطاق دید دست فروغ را بیشتر فشرد ..
-ولی شما دوتا با همید ..بهم دروغ نگو فروغ ..
فروغ لبهایش را روی هم مالید ..
-ماها همکاریم فقط همین .اون هم برحسب اتفاق ..
-بهم دروغ میگی که دلم نشکنه . …
-خدا شاهده که من هیچ علاقه ای به ایشون ندارم ..اصلا من یه نفر دیگه رو دوست دارم ..
قدم های امیرحسین ایستاد ..گوشش زنگ میزد …دنگ دنگ …یک نفر دیگر را دوست داشت ..؟
ازطرف دیگر شیوا چنگ انداخت به دست فروغ ..
-راست میگی ..؟امیرحسین رو نمیخوای ..؟
اشک در چشمان فروغ نشست مگر میتوانست عشق این زن را از او بگیرد ..نفسش را ..بی انصافی بود… نبود ..؟
-دروغم چیه ..؟اگه میبینی حتی رابطه ی کاری من وایشون ازارت میده از اون شرکت میرم ..نمیخوام رابطتتون به خاطر من بهم بخوره ..
-نه اینکارو نکن ..اگه میگی به امیرحسین علاقه ای نداری ..پس امیرحسینه که …
دوباره اشکهایش سرازیر شد ..که فروغ متاثر از غمش دراغوشش گرفت ..
-تروخدا گریه نکن ..من مطمئنم اقای پیمانی ادم منطقی ایه ..اگه باهاشون حرف بزنی شاید حاضربشه ببخشتت..
شیوا تنها گفت ..
-نمیدونم فروغ دیگه به هیچی امید ندارم ..
فروغ متاثرتر از قبل از اتاق بیرون امد که سینه به سینه ی امیرحسین شد …در را به ارامی پشت سرش بست وبه راه افتاد ..با حرفهایی که از شیوا شنیده بود وپی به علاقه ی بیش از حدش برده بود دلش نمی امد حتی کلامی با امیرحسین صحبت کند مبادا که شیوا بشنود ونا امید تر از قبل شود ..
امیرحسین با چند قدم بلند سد راه فروغ شد وزمزمه کرد ..
-این حقیقت داره ..؟
فروغ با گیجی پرسید ..
-چی حقیقت داره ..؟
امیرحسین کلافه شد منتظر جواب بود وفروغ گیج تر از ان بود که جوابش را فوری دهد ..
-اینکه شما به کس دیگه ای علاقه دارید ..؟
فروغ لب بست ..یاد شیوا افتاد ..یاد زاری ولابه هایش.. یاد فشار انگشتانش روی بند بند دستش …یاد علاقه ای که در چشمهایش موج میزد ..ودرنهایت یاد دلِ تنگش که تنها به امید امیرحسین وزندگی گذشته اش میتپید
نفس گرفت ..
-بله ..حقیت داره ..
امیرحسین بی حال نجوا کرد ..
-همون کسی که خواستگارتون بود ..؟
فروغ یاد ابولفضل افتاد ..بد فکری هم نبود ..حداقل میتوانست دلیل بیاورد عاشق پسر همسایه شده واز زندگی امیرحسین وشیوا بیرون می رفت ..
-بله درسته ..
-پس ..
فروغ مستقیم دیده دوخت در چشمهای امیرحسین ..میخواست انقدر قاطع باشد که امیرحسین فکر او وعلاقه ای که به او پیدا کرده را از سر بیرون کند ..
-اقای پیمانی من تا چند وقت دیگه ازدواج میکنم ..اگه علاقه ای هم در کار بوده بهتره فراموشش کنید ..فکر میکنم تو این شرایط بهتره به شیوا کمک کنید ..
چشم از نگاه ناراحت امیرحسین گرفت وراه افتاد ..وقت رفتن بود وتنها گذاشتن امیرحسین در میان احساسات عجیب وغریبش ..

اما صبح فردا فروغ با یک دل نگرانی تازه مواجه شد ..اول وقت کاری بود که فروغ با ابولفضل رخ به رخ شد ..سلام گفت ولی جوابش ؟؟علیک خشک وجدی ابولفضل بود ..
ابولفضلی که هر بار با دیدن فروغ چشمهایش برق میزد وزیر زیرکی زیر نظرش داشت حال به سردی از کنارش گذشت وجواب سلامش را هم به زور داد ..
دل فروغ بی اراده به شور افتاد …چه شده که ابولفضل سر سنگین است ..؟از طرفی نگران حرفی که به امیرحسین زده بود هم هست ..میترسید این حرف دهان به دهان گشته وبه گوش ابولفضل برسد ..
فروغ حتی از تجسم این فکر هم تن وبدنش میلرزید ..به حد کافی حرف پشت سرش زیاد بود ..کنجکاوی ها وفضولی های بی مورد ..دیگر طاقت یک شایعه پراکنی اساسی را نداشت ..
ساعت یازده بود که با ناراحتی به پرونده های زیر دستش نگاهی انداخت ..باید انها را به دست ابولفضل میرساند ..ولی با رفتاری که صبح اول وقتی از ابولفضل دیده بود میلی به رفتن نداشت ..ولی پس پرونده ها را چه میکرد ..؟صبر میکرد تا خود ابولفضل منشیش را به سراغ پرونده ها بفرستد .؟وای نه این که بدتر بود ..کافی بود بچه ها پشت سرش صفحه بگذارند که فروغ خودش را دسته بالا میگیرد وکلاس میگذارد ..
پرونده ها را در یک تصمیم انی زیر بغل زد وبلند شد ..ازپشت میز ماندن که چیزی عایدش نمیشد ..
تقه ای به در زد وبا احتیاط وارد شد …راستش را بگویم تا به حال این روی سگی ابولفضل را ندیده بود ..هرچه بود مهربانی بود وعشق …
-اقای موسوی ؟
ابولفضل که کنار میزش ایستاده بود حتی برای جواب دادن سرش را هم بلند نکرد حقیقتا ابولفضل دلخور بود ..نمیدانست رابطه ی امیرحسین وفروغ در چه حدیست وهمین هم ازارش میداد …خوب میدانست که امیرحسین مرد خوبیست ..معقول ووالامنش وهمین هم ابولفضل را میترساند ..اینکه نکند بعد از ان پیر مرد وقیح.. نوبت شنیدن خواستگاری امیرحسین از فروغ سر برسد ..
فروغ که رفتار ابولفضل را دید نگران تر شد ..اخر چه اتفاقی ظرف این دو روز افتاده که ابولفضل را از این رو به ان رو کرده .فروغ احمق حتی به مخیله اش هم خطور نمیکرد که ناراحتی ابولفضل از رابطه ی نزدیک خودش وامیرحسین است ..
احمق بود …نبود ..؟که دل نگرانی های ابولفضل را درک نمیکرد ..
با تردید قدم در اطاق وپرونده های را گوشه ی میز گذاشت
ابولفضل حتی سر نچرخاند وفروغ را معذب تر کرد ..بی اراده به حرف امد ..
-ببخشید اقای موسوی ..
ابولفضل که تا ان لحظه جوری رفتار کرده بود که گویی فروغ با کاغذ دیواری اتاق توفیری ندارد جوشید ..
-اگه پرونده ها رو کامل کردید بفرمائید …سرمون بیش از حد شلوغه ..
لبهای فروغ بسته شد ..اصلا مگر میشد با این حرف تند ابولفضل ..دلیل ناراحتیش را بپرسد ..؟
با لب ولوچه ی اویزان در را پشت سرش بست وبازهم فکر کرد که چه کرده که ابولفضل این گونه او را نادیده میگیرد ..هرچند با خوش بینی فکر میکرد شاید به خاطر راحتی اوست که زیاد او را تحویل نمیگیرد ..
شانه ای بالا انداخت وسعی کرد با فکر کردن به این موضوع خیال ابولفضل وناراحتیش را از سر بیرون کند ..فعلا که یه کوه کار وپرونده داشت که وقتی برای فکر کردن اضافه باقی نمیگذاشت ..
روزها که میگذشت عصبانیت ابولفضل از فروغ هم بیشتر میشود ..ابولفضل عصبانیست ..بیش از حد معمول عصبانی ..عصبانی تر از همیشه وهمه ی این سالها ..ولی به جای داد وفریادو خالی کردن خشمش فعلا سکوت کرده ..دیگر بریده از دست فروغ ..مخصوصا که یکبار دیگر هم به چشم پچ پچ های فروغ وامیرحسین را زیر گوشش دیده وهمین هم ضربه ی اخر را به روح وروان ابولفضل وارد کرده ..
شاید بار اول که فروغ انگونه با هول وهراس داخل اتاق امیرحسین پریده بود با خودش اینگونه توجیح میکرد که رابطه ی خاصی بینشان وجود ندارد ولی حال یقین پیدا کرده بود بین امیرحسین وفروغ خبرهایی در جریان است که ابولفضل از انها بی اطلاع است وهمین ها هم ابولفضل را به جنون میکشاند …از کجا میدانست که رابطه ی امیرحسین وفروغ به یک سال واندی گذشته میرسد ..؟
امیرحسین دوست قدیمیش بود ..هرچند زیاد با هم عیاق نبودند ..ولی این اخر نامردی بود که دست روی تنها زن زندگیش بگذارد ..ودر این بین ..فروغ بی محلی های نهان وآشکار ابولفضل را میدید ودم نمیزد ..از طرفی فکر میکرد تمام اینها به خاطر راحتی اوست ولی وقتی رفتارش را با همان چند روز نخست مقایسه میکرد شک میکرد به این طرز فکر .
مخصوصا که رفتار ابولفضل خارج از تحمل بود ..به قدری به او بی محلی میکرد که تقریبا همه ی همکاران فروغ از جریان دلخوری ابولفضل خبر دار شده بودند ..
بعد از ان بار اول ابولفضل دیگر حتی جواب سلام فروغ را هم نمیداد …عجبا! ..چه بلایی به سر ابولفضل امده بود؟ ..او که قرار بود رابطه اشان را مخفی نگه دارد ولی حال با این بی محلی ها داشت او را انگشت نمای تمام شرکت میکرد ..
حتی یک روز نسرین فتاحی به طعنه گفت ..
-چه خبر شده معروفی ..؟آبت با اقای موسوی تو یه جوی نمیره ..؟امروز هم که بهت بی محلی کرد ..
خون خون فروغ را میخورد ولب باز نمیکرد ..دلش میخواست اطرافش ساکت باشد ..درست مثل چند ماه گذشته در شعبه ی سه ..نه اینکه درست مرکز تمام توجهات وحرف مفت خاله پیرزن های محل کارش باشد ..
ابولفضل هم در این میان دل مرده شده ..دوست نداشت به این رویه اش ادامه دهد ولی وقتی امیرحسین وفروغ را در کنار هم تصور میکرد به جنون میرسید ..دیگر انقدر از دست فروغ به عذاب رسیده که حتی نگاهش را هم به فروغ نمیدوخت ..دور رویاهای شیرینش هم یک خط قرمز کشیده که مبادا به سراغشان برود ..
فقط گه گداری ..وقتی فروغ لب پنجره اش می ایستاد ومهتاب را تماشا میکرد ..یا در تراس کوچکش ..با ان مانتوی دکمه باز ِ شل وول چایی مینوشید ..می ایستاد ویک دل سیر با حسرت واه تماشایش میکرد ..در تاریکی وظلمات اتاقش خیره میشد به فروغ وخیال پشت خیال میبافت وحلاوتش را به جان میخرید ..مخصوصا که تازگی ها فروغ صندلی راکش را روی تراس گذاشته وساعت هایش را با تماشای شهر واسمان پر میکرد ..
ولی وقتی تاب خوردن های فروغ تمام میشد وماگ قهوه یا لیوان چایش ته میکشید ..ان وقت بود که شیرینی رویاها میرفتند پی کارشان وابولفضل بازهم زهر میشد ..
بیچاره حمیرا خانم که فکر میکرد همه ی اینها به خاطر دوری از فروغ است ،میخواست دوباره قدم جلو بگذارد.. ولی حال ،این ابولفضل بود که قدم پس کشیده ونه میگفت..
حمیرای بی نوا مانده بود حیران ..نه به آن شوری شوری ونه به این بی نمکی ..این دیگر چه صیغه ایست ..؟تا چند وقت پیش هلاک دختر مردم بود وپاشنه ی درخانه اشان را از جا کنده بود ..حال سر بالا می انداخت وسکوت میکرد ..
نکند واقعا فروغ جادویش کرده ؟…عجب از جوانی ودلداگی ..امروز عاشقند وفردا فارق ..!؟
بیچاره حمیرا که خبر از غصه ی دل ابولفضل نگون بخت نداشت..خبر نداشت ابولفضل …امیرحسین وفروغ را چند باری باهم دیده وکاخ رویاهایش در هم شکسته ..
شب که تمام میشد جادوی ماه هم ته میکشید وابولفضل… بازهم شمر میشد ..شمر ذل جوشن وبا بی محلی هایش می افتاد به جان فروغ خنگ وابله که هنوز نتوانسته بود معمای بی محلی های ابولفضل را کشف کند ..
ابولفضل کارش به انجا کشید که حتی این اواخر به فکر منتقل کردن فروغ هم افتاد.. حداقل در شعبه ی سه اگر خواستگاری هم پیدا میشد مثل امیر حسین تا بدین حد عالی ومعقول نبود ..ولی از طرف دیگر دلش نمی امد ..اگر فروغ بعد از همه ی ان غم وغصه ای که چشیده دلباخته ی امیرحسین شده بود ..شرط دلدادگی ان است که بگذارد با امیرحسین مزه ی خوشبختی را دوباره بچشد ..
مخصوصا که امیرحسین از همه جهت برازنده بود..حتی برازنده تر از ابولفضل ..همین ها ..همین حسن های ریز ودرشت، ابولفضل را سر دوراهی گذاشته بود..دلش میخواست با دستهای خودش خرخره ی امیرحسین را بجود واز طرف دیگر دلش نمی امد لبخند های زیبای فروغ را روشن نشده خاموش کند ..
بیچاره ابولفضل ..بیچاره فروغ که با چند سهل انگاری جزئی با یک سوءتفاهم بزرگ درگیر شده بود ..
اما برایتان بگویم از امیرحسین ..امیرحسینی که مهر فروغ کم کَمَک از سرش پریده وشیوای این روزها برایش پررنگ ِپررنگ شده است ..
تنهایی اش ..بیچارگی اش وبدترازهمه خودکشی نافرجامش امیرحسین را درگیر خود کرده ..امیرحسین مهربان است ..خیلی مهربان ..از ان آدمهایی که به اصطلاح نان قلبشان را میخورند ..همیشه دل سوز اطرافیانش است وبا جان ودل مراقب نزدیکانش …اصلا به خاطر همین محبت وحس مسئولیت کم کم پایبند فروغ شد ..همین مسئولیت پذیریش بود که باعث شد تا قبل از فوت مستانه نتواند از شیوا دل بکند وطلاقش بدهد ..با وجود انکه میتوانست خانه ی جدا بگیرد ولی بعد از جدایی همدم مادرش شد وپرستار روزهای تنهائیش ..گله ای هم نمیکرد ..چه از برادرها …چه از دست زمانه ..حتی وقتی مستانه را از دست داد کاسه ی چرا وچه کنم به دست نگرفت ..پذیرفت وقد راست کرد وجلو رفت ..وحالا ..حالایی که به اشتباه فکر میکرد فروغ !عاشق مرد همسایه شده ودر دل او جایی ندارد ..مهر فروغ برایش کم رنگ شده بود ..وبه جای ان تمام وقتش را صرف شیوا میکرد ..مخصوصا که هرروز با بعد جدیدی از زندگی ورفتار شیوای جدید اشنا میشد ..این اواخر که حتی از یاد فروغ هم غافل شده بود ..فروغ هم با علم به اینکه امیرحسین چه مرد مسئولیت پذیر ومهربانیست ..او را ارزانی شیوای نگون بخت کرده بود تا شاید دست زمانه دوباره انها را بهم برگرداند ..
راستش را بخواهید شیوای این روزها بیش از حد مظلوم شده بود ..درست مثل یک بچه گربه ی جا مانده زیر باران .که دلت به حال کرک های خوابیده روی چشمهایش میسوزد
دل امیرحسین میخواست که مثل گذشته یاورشیوایش باشد ..درست مثل همان روزهایی که عاشقانه حاضر بود سروجانش را درراه خوشی شیوا بدهد ..ولی نگرانی های گذشته ..ترس از برگشت دوباره ی ان شیوای سابق نمیگذاشت تا با دل راحت جلو برود وهمین ها هم سد راهش شده واو را دست به عصا کرده بود
***
صبح دیگریست ووقتی دیگر …اسمان صاف است وارام ..ولی هوا گرم ..فروغ روبه روی کولر مدل قدیمی اطاقش پناه گرفته بود وتند وتند کلمات را پشت سر هم تایپ میکرد ..امروز از ان روزهایی بود که سر تمامی کارکنان شرکت شلوغ بود ..مخصوصا فروغ …وابولفضلی که یک جلسه ی کاری مهم داشت واز قضا به خاطر بی خوابی شب قبل که تمام شب را با فکر وخیال های مزخرفش دست وپنجه نرم کرده بود حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به جلسه وسهام داران ورئیس شرکت ..
فروغ به تندی برگه های تایپ شده را در پوشه ی نارنجی رنگ چپاند وبه سرعت راهروی طولانی را رد کرد ..از کنار اتاق امیرحسین ودفتر ابولفضل گذشت ووارد اطاق کنفرانس شد وبدون فوت وقت پوشه را کنار دست ابولفضل گذاشت ..
درجا عقب گرد کرد تا سکوت وارامش جلسه را بهم نزند ..که هنوز چند قدم نرفته با صدای ابولفضل وخانم معروفی گفتنش سرجا ثابت ماند ..
-بله ..؟
-این چه وضع پرونده است ..؟
فروغ واماند …نه از سوال ابولفضل ،بلکه از لحن پرخواشگرانه وآوای بلندش …مگر چه چیزی در ان پرونده ی کوفتی بود که ابولفضل را مثل فشفشه پرانده..؟
-با شمام خانم ..
فروغ اب دهانش را قورت داد وبا خجالت به سهام داران وروئسا نگاه کرد ..از خجالت در حال فرو رفتن در زمین بود ..
-منظ ..منظورتون رو نمیفهمم اقای موسوی ..همه چیز سرجاشه ..
ابولفضل با حرص از جا بلند شد …در این حالت فروغ حاضر بود قسم بخورد که به هیچ عنوا این مرد را نمیشناسد ..اصلا چه شباهتی بین این مرد خروشان وبی ادب وان ابولفضل نرم وارامی که گفته بود (منتظرش میماند) وجود داشت ..
-مگه نگفته بودم فکس های شرکت ازادی رو هم تو پوشه بذارید …پس کجاست ..؟
فکس های شرکت ازادی ..؟کی گفته بود ..؟چرا جفنگ میبافت ..؟مخش هنگ کرده بود ..؟
-ولی ..؟
-ساکت خانم ..زودتر برگه های فکس رو اماده کنید ..
چانه ی فروغ با شنیدن فریاد ابولفضل لرزید ..ای ابولفضل ظالم ..هیچ وقت او را به خاطر این خفت نمیبخشید ..
ابولفضل که نگاه مواج وچونه ی لرزان فروغ را دید دلش بی اختیار لرزید ..دست خودش که نبود ..همیشه میلرزید وامروز بیشتر از هرروز دیگر ..
فروغ ببخشید کوتاهی گفت وبا دست های لرزان پوشه ی نارنجی رنگ کذایی را از دست ابولفضل گرفت ..قلب ابولفضل هم گرفت ..کاش اوقات تلخیش را سر فروغ خالی نمیکرد ..حالا چه گلی به سرش میگرفت ..؟
درهای تابه تای سالن که پشت سر فروغ بسته شد ابولفضل را منقلب کرد .فروغ با کلی سیل اشک در چشمانش رفته بود وابولفضل را میان دل اشوبه هایش رها کرده بود ..
-چته ابولفضل رو به راه نیستی …خانم معروفی بیچاره رو به توپ ومسلسل بستی ..
ابولفضل پوزخند تلخی زد ..کارش بی شباهت به متلک بچه ها نبود ..
-ببخشید من امروز حالم خوش نیست ..شما کارتون رو ادامه بدید تا من یه ابی به دست وصورتم بزنم ..
از سالن که بیرون امد قدم هایش یک راست به سمت اتاق فروغ به راه افتاد ..فروغ بی نوا میان چک چک اشکهایش به دنبال برگه های فکس شرکت ازادی منحوس میگشت ..ولی مگر پیدا میشد ..انگار یک قطره اب شده بود ودر دل زمین فرو رفته بود ..
با گوشه ی استینش اشک چشمش را گرفت وبازهم گشت ..دماغش را بالا کشید وزیر لب به ابولفضل ورفتارش فحش داد وبازهم گشت ..
ودر تمام این حالات ابولفضل از گوشه ی درِ باز اتاق فروغ را نگاه میکرد وزیر لب به خود دشنام میداد ..
نه به ان وقتی که پیش خودش عهد کرده بود خوشبختی فروغ را بخواهد ونه به اینکه هربار میدید به جانش نیش میزد ومثل زهر دروجودش خالی میشد ..
خداوکیلی رسم جوانمردی نبود ..اصلا نبود که اینگونه فروغ را بجزاند …
فروغ بالاخره ان چند برگه ی خاص را پیدا کرد ..دوسه برگ دستمال کاغذی چنگ زد وفین کرد ..ابولفضل نیم لبخندی زد ..
اشک چشمهایش را هم پاک کرد ..مقنعه اش را صاف کرد وقدم برداشت ابولفضل به سرعت چند قدمی عقب رفت که همزمان در اتاق باز شد .فروغ با دیدن ابولفضل اخمی کرد وبرگه ها را به همراه پوشه ی نارنجی رنگ به سمت ابولفضل گرفت ..
-بفرمائید ..این هم از پرونده ..
ابولفضل تنها پوشه را گرفت ..
فروغ که هنوز دل چرکین بود بی اختیار به حرف امد ..
-اقای موسوی شما با من مشکلی دارید ..؟کار خطایی کردم ..؟
ابولفضل در یک لحظه گفت ..
-بهتره برگردید به شعبه ی سوم ..
ونفسش را به سختی فوت کرد ..اینگونه بهتر بود ..حداقل جلوی چشمهایش نبود که ازارش دهد ..از طرفی شاید از صرافت امیرحسین هم می افتاد …
فک فروغ که لرزید ابولفضل دوباره سر پائین انداخت تا مبادا دلش به رحم اید وفوری حرفش را پس بگیرد ..فروغ با بغض پرسید ..
-چرا ..؟
-این به نفع هردومونه ..
فروغ براشفت ..
-به نفع شما یا من ..؟کی به شما اجازه داده برای دیگران تصمیم بگیرید ..؟
مستقیم به ابولفضلی که سرپائین انداخته بود نگاه کرد وبا قاطعیت افزود ..
-من از این شرکت نمیرم ..شما هم بهتره مِن بعد رفتارتون رو درست کنید ..
ودرنهایت وارد اتاقش شد وحسن ختام تمام حرفهایش کوبیده شدن در اتاق بود..
***
مریم بانو سبد سیب زمینی وپیاز را مرتب کرد وبازهم به فروغ خیره شد ..فروغ که درحال خرد کردن پیاز بود دماغش را بالا کشید وپرسید ..
-چیه مامان؟ ..چرا اینقدر چپ چپ نگاه میکنی ؟چشمهامو از کاسه در اوردی ..
مریم بانو چشم غره ای به فروغ رفت ..عصری که ابولفضل را دیده بود ..ابولفضل سر سنگین با اون احوالپرسی کرده بود حتی اینبار حال فروغ را هم نپرسیده بود ..مریم بانو که همه ی اینها را از چشم فروغ میدید ..با عصبانیت سبد را پس زد وگفت ..
-دوباره به ابولفضل چی گفتی که لب ولوچه اش رو با یه فرغون هم نمیشد جمع کرد ..؟
فروغ هم که یاد رفتار بی ادبانه وان سنگ رویخ کردنش در سال کنفرانس افتاده بود اخمهایش درهم رفت ..
-من چه بدونم مادر من ..سرکار هم با من ..؟!
چشم های مریم بانو درجا گشاد شد ومیان حرف فروغ پرید ..
-سرکار چی ..؟مگه سرکار هم با همید ..؟
-اره ..
نیش مریم بانو شل شد ..عجب پسر زبلی بود این ابولفضل… بالاخره کاری کرد که فروغ همکار خودش شود ..احسنت به این پسر با جَنم .
ولی با یاد اوری برخورد سرد ابولفضل که در حین مودب بودن بسیار سنگین بود ..لب ورچید …پس این برخودش چه معنایی داشت؟ ..شاید فروغ بازهم در برجکش زده بود.. ؟
بله قطعا همین بود .. والا پسر مردم حق داشت ..خودش نبود خدایش که انجا بود ..فروغ بدجوری میجزاندش ..همه اش بی محلی ..بی اهمیتی ..اه از دست فروغ واین کارهایش ..نمیگذارد یک اب خوش از گلوی این پسر پائین رود ..
هنوز یادش نرفته بود میان ان دل نگرانی هایی که برای فروغ وپیدا کردن کارش داشت چگونه ابولفضل مثل یک فرشته ی نجات به دادشان رسید واین کار بدر بخور ومعقول را به او پیشنهاد داد ..حال فروغ با کارهایش این فرشته را دم به دقیقه میجزاند وحرص میداد ..
با فکر کردن به رفتار فروغ خونش به جوش امد.. درجا بلند شد ووشگانی از بازوی فروغ گرفت ..فروغ چاقو را رها کرد واخ اخ کنان جای وشگان را مالید ..
-ای مامان چی کار میکنی ..؟
-اینقدر این بچه رو اذیت نکن …اخه تو چه مرگته دختر؟ ..چرا اینقدر ازارش میدی ..کم بهت محبت میکنه …؟کم هوات رو داره ؟..تو این دوره زمونه کدوم پسری میاد دنبال یه زن بیوه مثل تو که یه بچه هم از دست دادی ..بس کن این ادا اطوارت رو …
فروغ لب برچید ..از مادرش توقع نداشت بیوه بودنش را به رخ بکشد ..
-من که نامه ی فدایت شوم براش نفرستادم ..بره پی یه نفر دیگه …
-اخه احمق ..نفهم ..اون تو رو دوست داره ..وگرنه مغز خر نخورده که دنبال زن فیسان چوسانی وگوشت تلخی مثل تو باشه ..
-اِه مامان ..
-کوفت ومامان ..درد ومامان …تو من ونکشی دست از سرم ورنمیداری نه ؟ …حداقل یه ذره ادم باش ..شخصیت داشته باش ..اینقدر پسر مردم رو نجزون ..به خدا من دیگه روی نگاه کردن تو صورت مادرش رو ندارم ..
-خب که چی ؟به خاطر خوشایند شما بهش بله بگم ..؟!
-نگو ..ولی این جوری هم رفتار نکن ..اگه همکارته مثل ادم باهاش برخورد کن …
-کجای کاری مادر من ..یه ماهِ که جواب سلام من رو هم نمیده ..چه کشکی چه دوغی ..چه عشق وعاشقی ای ..؟
مریم بانو چنگی به صورتش زد …
-سن الله ..بیا!! پسر به این خوبی از دستمون رفت …حالا دیگه کجا دنبال داماد به این خوبی باشم ..؟
فروغ که از عصبانیت کبود شده بود با حرص سبد پیازهای خرد شده را پس زد وبلند شد ..
-یه جوری داری اه وناله میکنی انگار ترشیدم ورو دستت موندم ..نترس منم یه روز شوهر میکنم از شرم خلاص میشی …
مریم بانو که از شنیدن حرفهای فروغ عصبی شده بود غرید ..
-تو؟! ..از دست تو راحت شم؟؟ ..نه جان من ..بااین اخلاق گندت هیچ خری نمیاد تو رو بگیره …بمون بیخ ریش خودم ..وقتی پسر به این خوبی رو پروندی دیگه چه توقعی باید داشته باشم؟ ..حقیقت تلخه مادر مثل ته خیار..با این اخلاقت نون خشکی هم نمیگیردت چه برسه به ابولفضل شاه پسر محل
فروغ با اشکهای مخلوط بوی پیاز ودرد دلش به اتاقش وهمان تراس کوچک پناه برد و مریم بانو دل شکسته از حرفهای فروغ خرد کردن باقی پیازها را از سرگرفت …با خودش گفت اخر سر از دست این دختر دق میکند وجوانمرگ میشود وارزوی دیدن نوه هایش را با خود به گور میبرد
فروغ تا نیمه هایش شب را روی تراس سر کرد ..حتی همان جا هم به خواب رفت دم دمای سپیده با سوز وسرمای دم صبح به اتاقش فرار کرد ..هرچند که ان شب هم ابولفضل به خاطر ناراحتی از رفتار خودش به سراغ پیمان رفته بود وخبر از شب بیرون ماندن فروغ نداشت


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0



بخش نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

تبلیغات



ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات مطالب


درباره ما

    دریــــــــای رمــــ❤ـــــان
    سلام به همه ی دوستای عزیزم سایت دریای رمان از آذر ماه 1392 فعالیت خودشو به منظور آرامش و رفاه رمان خوان ها برای خواندن رمان در سایتی با سرعتی بالا فعالیت خودشو آغاز کرده و امیدوار است که هر روز با جلب رضایت خواننده های سایت کیفیت سایت هم بالا رود با تشکر مدیریت

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 748
    کل نظرات کل نظرات : 511
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 5
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 845

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 333
    باردید دیروز باردید دیروز : 1,322
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 28
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 170
    بازدید هفته بازدید هفته : 15,904
    بازدید ماه بازدید ماه : 38,144
    بازدید سال بازدید سال : 231,870
    بازدید کلی بازدید کلی : 4,922,037

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 54.226.209.201
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :


نظرسنجي

    نظرتون در باره ی سایت دریای رمان چیه؟






امکانات جانبی

    پربازدیدترین مطالب