close
تبلیغات در اینترنت
رمان داغدیدگان - قسمت آخــــر
سه شنبه 01 آبان 1397

دریــــــــای رمــــ❤ـــــان

جدیدترین مطالب

جستجوگر پیشرفته سایت





تبلیغات ویژه

سایت اسکینک دات آی آر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 143 diyana
0 127 diyana
0 153 diyana
0 130 diyana
0 132 diyana
0 144 yalda


 

 

 قسمت 1 رمان داغدیدگان در ادامه مطلب

 

 

 

نویسنده: Moon shine انجمن نود و هشتیا

 

 

 

منبع : سایت نود وهشتیا

 

 

 

 صبح فردا بود که فروغ از گلو درد وسینه پهلو حتی نتوانست از تخت خوابش بیرون بیاید ..مریم بانو پشیمان از حرفهای تلخ روز گذشته ..اب پرتقال در حلق فروغ ریخت وبه شرکت زنگ زد ومرخصی گرفت ..
ابولفضل شب را کنار پیمان مانده بود وحالا دل نگران حرفهایی که روز قبل با تندی به فروغ زده بود پا به شرکت گذاشت .ولی هرثانیه ودقیقه ای که گذشت فروغ نیامد که نیامد ..
جان ابولفضل به لبش رسید وساعت کاری شروع شد وبازهم فروغ نیامد ..چه شده که فروغ نیامده؟ ..نکند به خاطر حرف دیروزش هنوز شاکیست وواقعا قصد کرده به حرف او عمل کند وبه شعبه ی سه برگردد؟ ..نکند اصلا استعفا دهد ودست او را کوتاه کند ..؟
گوشیش را دراورد وشماره ی فروغ را اورد ..دستش روی صفحه ثابت مانده بود ..زنگ بزند ..؟نزند ..؟حالش را جویا میشد ..؟تندی میکرد وتهدید به اخراجش میکرد ..؟پس چه میکرد تا این دلشوره ی دیوانه کننده دست از سرش بردارد ..؟؟
اخر سر هم گوشی موبایلش را روی میز سراند وبه منشی اش زنگ زد ..منشی با بی خیالی تنها گفت که مادرفروغ زنگ زده ومرخصی گرفته ..
دیگر بدتر از این نمیشد ..چرا مادرش زنگ زده؟ ..نکند به خاطر رفتار دیروز عصرش بوده ..؟مریم بانو دلخور شده ..؟فروغ هم که دلخور بوده ..
مغز ابولفضل درحال انفجار بود ..تا عصر به زور سرکرد ..ساعت پنج که رسید نفهمید چگونه وسائلش را جمع کرد وپشت ماشینش نشست ..حتی جواب سلام پیمان را هم با یک تک بوق داد ..
یک سره پشت شیشه ی پنجره رفت ولی از پشت حریرهای افتاده ی اتاق که چیزی معلوم نبود ..نا امید شد ..ولی بازهم ایستاد ..جرات یک لحظه کنار رفتن را هم نداشت .مبادا که فروغ لحظه ای پرده را کنار بزند وابولفضل بالاخره نفهمد چه اتفاقی برایش افتاده ..
ساعت ها گذشت ..ابولفضل خسته شد ..کلافه شد ولایه های حریر اتاقِ فروغ از هم باز نشد که نشد ..صندلی راک ساکن ماند وابولفضل دل نگران ماند وبالاخره شب سحر شد وروز از نو شروع شد ..
فردای ان روز ابولفضل بی خواب بود وفروغ بعد از خوردن کلی اب میوه وسوپ های رقیق بی حال وتب دار ..
ابولفضل که از ان همه چشم انتظاری بی جواب شاکیست با دیدن فروغ سد راهش شد وعقده ی یک روزه را باز کرد ..
-خانم معروفی این چه وضع کار کردنه؟ ..هنوز یه ماه نشده اومدید به این شعبه اونوقت مرخصی روزانه میگیرید ..؟
فروغ که دیگر از دست ابولفضل به ستوه امده تنها پاسخ داد ..
-حق با شماست ..از این به بعد سعی میکنم مرخصی نگیرم ..
صدای خش دار فروغ دل میسوزاند چه برسد به دل پراز نگرانی ابولفضل را ..ابولفضل در جا از حرفی که زده پشیمان شد ولی کار از کار گذشته وفروغ از کنارش گذشته بود ..
امیرحسین که در لحظه های اخر سر رسیده وتنها صدای فریاد وجواب معقول فروغ را شنیده بود جلو امد وبه ارامی گفت ..
-به نظرت زیاد تند نرفتی ..؟
ابولفضل با دیدن امیرحسین گر گرفت وعصبانیتش را سر امیر حسین نگون بخت خال کرد …
-فکر کنم بهتره این مسائل رو بسپری دست من ..
امیرحسین دوستانه شانه اش را گرفت ..
-چی شده ابولفضل چند وقته بی اعصاب شدی ..؟
ابولفضل خیلی دلش میخواست سربه تن امیرحسین نباشد ..ولی چه کند که خوشبختی ولبخند روی لب فروغ برایش مهم تر است ..حتی اگر به خاطر این لبخند فروغ را به مرد مقابلش ببازد ..
نفس سنگینی کشید وخسته از یک شبانه روز بی خوابی سر تکان داد ..
-چیزی نیست داداش ..یارم داره میره ..دستم به هیچ جا بند نیست ..
ابروهای امیرحسین مثل فنر بالا پرید ..یارش میرود ..؟یار ابولفضل ..؟از ابولفضل بعید است گفتن این حرفها ..؟
-چی میگی پسر ..؟
ابولفضل لبخند زد ..شاید هم پوزخند ..
-گفتم که قاطی کردم بی خودی به خانم معروفی گیر دادم ..
-کاری از دست من ساخته است ..؟
ابولفضل دلش میخواست فریاد بزند ..
(اره ساخته است ..فقط هیکل نحست رو از زندگی زن من بردار وبرو ..برو وبذار این زن برای من بمونه ..بذار این حسرت سیزده ساله تموم بشه ..)
ولی برخلاف حرف دلش زبانش چیز دیگری گفت ..
-نه کار خودمه ..
امیرحسین با حسن نیست شانه اش را فشرد
-امیدوارم مشکلت زودتر حل بشه وروکارت تاثیر نذاره ..
وبعد به چشم بهم زدنی راهش را کشید ورفت ..
روزهایی که میگذشت ابولفضل شده جن وفروغ شده بسم الله ..ابولفضل این رزوها حتی دیگر توان نگاه کردن به محبوبش را هم ندارد ..از ترس نگاهی بین امیرحسین وفروغ حتی سمتشان هم نمیرود ..فقط منتظر است تا امیر حسین با یک جعبه شیرینی خبر ازدواجشان را در بوق وکرنا کند ..تا با خیال راحت تیر خلاص را بزند واز زندگی فروغ ناپدید شود ..
بیچاره ابولفضل خودش هم خبر نداشت با این دوری ها وسردی هایش فروغ را رنجیده تر از قبل میکند ..فروغ که خبر از حال دل هردو مرد ندارد ، در دنیای اعداد ورقم هایش گم است ..مهم کارش است ولذتی که از انجام کار میبرد ..
ابولفضل وحس هایش …امیرحسین ودل نگرانی هایش جایی در دنیای او ندارد ..فروغ تازه توانسته یک پله بالا رود وتمایلی به دیدن افق ندارد ..زندگی حالش خوب است ..چه احتیاجی به افق های بالاتر …!!
اما امیرحسین ..امیرحسینی که حس های خفته ی وجودش سر از نو زنده شده اند ..حس هایی که روزی بدجوری اورا واله ی شیوا کرده بود ..
امیرحسین خبر از دلش داشت ..میدانست دوباره دارد سر از نو عاشق میشود ..عاشق شیوا وسوئیت کوچکش که بوی غم وغصه ازگوشه به گوشه ی ان میچکد ..عاشق سادگی های تازه ی شیوا ..اینکه شیوا چقدر فرق کرده ..چقدر مادرانه رفتار میکرد ..چقدر زن شده …دیگر مثل سابق به فکر قروفر خودش نبود ..حتی یک دوست هم برایش نمانده که محض رضای خدا بخواهد وقتش را با او بگذارند …
امیرحسین به خوبی لمس میکرد که حال تنها کس شیوا.. اوست ..وهمین حس باعث میشد نتواند دل بکند از سوئیت کوچک چهل متریش ..حتی وقتی شیوا با مهربانی بدرقه اش میکرد وامیرحسین در کمال ادب واحترام با او خداحافظی میکرد بازهم دلش پیش شیوا میماند ..دلش میماند ودل نگران تر از قبل پیش زهرا سادات بر میگشت …
حالا که یک سال واندی از مرگ مستانه وآن سهل انگاری بچگانه گذشته دردهایش هم کمرنگ تر شده ..دیگر حتی شیوا را هم مقصر نمیداند ..به هرحال شیوا جوان بود وطالب تفریح ..شاید امیرحسین به خاطر علاقه ی خودش به بچه .. زودتر از حد موعود دست وپای شیوا را با به دنیا امدن مستانه بسته بود ..هرچه که بود حال دید ونگرش امیرحسین تغیر کرده بود
ولی زهرا سادات خوابهای دیگری میدید ..تغیرات ودیر امدن های امیرحسین را گذاشته بود پای اشنائیش با مادر وحید..پسری که کنار به کنار مستانه خاک شده .او را دیده بود ..زن معقولی بود ..خوش صورت هم بود ..دیگرازخدا چه میخواست فقط زنده باشد وخطبه ی عقد زن وپسرش را بشنود ..همین وبس ..
زهرا سادات که خبر از دوباره شیدا شدن امیرحسین نداشت ..خبری هم از شیوا نداشت ..به خیال خودش فکر میکرد امیرحسین شیوا را به همراه مرگ مستانه به قبرستان خاطرات فرستاده ..
روحش هم خبر نداشت که کار هرروزه ی امیرحسین سر زدن به شیوا شده ..اینکه هرغروب با دست پر به دیدن شیوا برود وسعی در رفع کردن احتیاجاتش داشته باشد ..هرچند که این کارها دست امیرحسین نبود ..ذاتش این بود که از کسی حمایت کند ..مسئولیت بپزیرد ومراقبت کند وچه کسی بهتر از شیوای نادم وافسرده که حتی دل خدا هم به حالش میسوخت وبه رحم می امد ..چه برسد به امیرحسینی که قبلا یک بار طعم عاشقیش را چشیده ..
شیوا اما دل به این رفت وآمدها نمیداد ..خوش رو بود ..خوش برخورد ..با جان ودل هم از امیرحسین پذیرایی میکرد ..ولی فکر میکرد تمام کارهای امیرحسین به خاطر همان حس دلسوزی ذاتی امیرحسین است ..همان احساس مسئولیت پذیری که جزو لاینفک اخلاقش بود ودیدن همین ها ..همین بزرگواری ها ومحبت های کم ونایاب امیرحسین شیوا را هرروز وهرروز میسوزاند وخاکستر میکرد ..هرروزکه در را پشت قامت بلند امیرحسین میبست یک دل سیر زار میزد وخودش را لعنت میکرد که چرا همچین مرد خوبی را دستی دستی به دامن زن دیگری فرستاده ..شب را با گریه میخوابید وصبح با چشمهای پف کرده سرکار حاضر میشد ..وامیرحسین هرروز با دیدن رنگ وروی پریده وهیکل نذارش بیشتر از قبل سرگشته میشد که چرا هیچ بهبودی ای در احوالات شیوا نمی بیند؟..چرا با وجودم تمام ملایمات امیرحسین ..شیوا بیشتر از روز قبل افول میکند؟ ..امیرحسین خودش هم خبر نداشت که وجودش درد است ودرمان ..زخم است ومرهم ..فقط آب شدن شیوا را میدید وخنده های مرده اش را ..وهر بار سردرگم تر ..نگران تر ..وعاشق تر از قبل درب سوئیت کوچک شیوا را میبست وبار نگرانی هایش را به دوش میکشید ..
داستان به انجا رسید که امیرحسین اخر سر تاب نیاورد ولب باز کرد ..
-شیوا ..؟
شیوا همانگونه که حواسش به مرتب قاچ کردن خیارهای پوست کنده بود زیر لب جانمی گفت ..هرچند ارام ..هرچند سبک جوری که امیرحسین شک داشت این جانم را درست شنیده یا نه ..
-میخوای بریم دکتر ؟
شیوا سر بلند کرد ..غم عالم دوباره در دلش ریخته بود ..یعنی اینقدر نذارو رقت انگیز شده بود که امیرحسین برایش دل میسوزاند ..؟هرچند که دلش به درد میامد از فکر به این حس که تمام کارهای امیرحسین از روی احساس مسئولیت است ولی دل کوچک ومهنت زده اش به همین هم راضی بود اما با این جمله ی اخر.. کاخ ارزوهایش درجا شکست …غرور بند زده اش هم شکست ..
به ارامی بشقاب حاوی خیارو سیب پوست کنده را جلوی امیرحسین گذاشت وسر به زیر زمزمه کرد ..
-میشه ازت یه خواهشی کنم ..؟
امیر حسین مشتاقانه لب زد ..این روزها حاضر بود هرکاری برای شیوا انجام دهد ..فقط شیوا رو به راه شود ..حتی به یک خوب شدن نسبی هم راضی بود ..
-بگو گوش میکنم ..
-دیگه اینجا نیا ..
ضربه کاری تر از آنی بود که امیرحسین انتظارش را داشت جوری که لبهایش را در جا بهم دوخت ..
آنجا نیاید ..؟شیوا داشت با متانت ردش میکرد ..؟یا شاید میخواست ازدواج کند وحضور امیرحسین دیگر اضافی بود ..نکند سایه ی سر دیگری جسته ..؟چرا که نه؟ …شیوا همچنان زیبا بود ..هرچند رنگ پریده ونزار ولی بازهم سر پا بود ..کار هم میکرد ..دستش در جیب خودش میرفت …یک سوئیت نقلی هم داشت واز همه مهمتر! مطلقه بود ویک لقمه ی چرب ونرم برای بعضی از مردان وپسران بی عاطفه ی این دوره زمانه …واقعا که کیس مناسبی برای عشق وحال بود ..چه چیزی بهتر از این ..
امیرحسین حس کرد نفس هایش به شماره افتاده .حتی از فکر کردن به همچین موضوعی هم رگ گردنش برجسته میشد وپیشانیش سرخ ..شیوا با دیدن سکوت ممتد امیرحسین سر بلند کرد ولی چهره ی گلگون امیرحسین دستپاچه اش کرد ..ترسید که نکند همین خرده محبت امیرحسین را هم از دست بدهد ..به تندی لب زد ..
-منظورم ..اینه که ..
ولی امیرحسین به قدری اشفته بود که ما بین حرف شیوا پرید ..
-میخوای دوباره ازدواج کنی ..؟
فک شیوا بازماند .ازدواج کند ..؟با که ..؟اصلا همچین حرفی چگونه به مخیله ی امیرحسین خطور کرده بود …؟
لب هایش را تر کرد ونفسی گرفت ..حتی نمی دانست چگونه به این سوال وبه امیرحسینی که با صورت کبود شده مقابلش نشسته بود جواب دهد ..
-ازدواج کنم ..؟منظورت چیه ..؟
-میخوای دیگه نیام تا راحت باشی ..؟
شیوا صدای بلند وهشدار دهنده ی زنگ های خطر را به وضوح میشنید ..امیرحسین دچار سوءتفاهم شده بود وکم کم در منجلاب این فکر وخیال غرق میشد ..
پس بدون فوت وقت مسلسل وار گفت ..
-من یه بار ازدواج کردم..تو همین ازدواجم اشتباه هم کردم ..همین ازدواج وهمین یه اشتباه بزرگ برای هفت پشتم کافیه ..دیگه پشت دستم رو داغ میکنم فکر ازدواج بیفتم ..راستش..حقیقت اینه که ؟؟
موتور شیوا خاموش شد ..نمیتوانست حقیقت را بگوید …اصلا چه میتوانست بگوید ..اینکه بیشتر از همیشه عاشق امیرحسین شده ونمیتواند این دوری واین نزدیکی را تاب بیاورد ..یا اینکه بگوید با هر بار قدم گذاشتن به سوئیت کوچکش از خجالت اب میشود ..یا شاید هم بگوید هربار از بوئیدن عطر تنش حتی از فاصله ی یک متری مست میشود ویاد ایام خوش گذشته برایش تازه میشود ..؟
نه نمیتوانست ….محال بود لب بازکند ..فقط میتوانست به نرمی خواهش کند تا دیگر به دیدنش نیاید ..نیاد واورا به خودش عادت ندهد که اگر میرفت دیگر نمیتوانست جای خالیش را تحمل کند در این روزهای بی کسی ..شدیدا دوست داشت این سودای شیرین را در نطفه خفه کند ..
امیرحسین که با شنیدن حرفهای شیوا نفس اسوده ای کشیده بود با قطع شدن جمله ،کنجکاوانه منتظر باقی حرفهایش ماند .ولی لبهای شیوا از هم باز نشد که نشد ..تا بالاخره امیرحسین طاقت نیاورد …
-شیوا ..؟چرا میگی دیگه نیام ..؟اومدنم اذیتت میکنه ..؟همسایه ها حرفی زدن ..؟
وخودش جواب خود را داد ..
-میدونم اومدنم به اینجا اون هم برای زنی با شرایط تو ممکنه مشکل ساز بشه ..ولی من …من …
امیر حسین هم نتوانست اقرار کند ..شاید هنوز زود بود …یا شاید امیرحسین هنوز هم از گذشته وشیوا میترسید ..امان از بازی های چرخ گردان ..هردو عاشق… هردو ترسیده ..در حسرت داشتن دیگری دست وپا میزدند وراه به جایی نداشتند ..
امیرحسین در لحظه قیام کرد ونگاه خیس شیوا را به جای گذاشت ..شیوایی که اندک کورسوی امید هم در دلش خاموش شده بود ..
****
پنج شنبه عصر بود ..یه عصر دلگیر دیگر …ولی دردل رئیس وسهامداران شرکت سوری بر پا بود ..گویا با یکی از بزرگترین شرکت های طرف مقابل قرار داد بسته بودند وحال همگی با دمشان گردو میشکستند …
همین هم شد دستاویزی برای دعوت به شام وجمع کردن کارمندان شرکت ..ابولفضل که طبق معمول دست راست رئیس شرکت بود …امیرحسین هم گرچه رتبه ی پائین تری نسبت به او داشت ولی میشد گفت به همان صورت عزیز ومهم شناخته میشد ..
همه سرخوش وراضی برای یک شام وشب نشینی عالی ..صابون به شکمشان مالیده بودند ..فروغ اما ..دلش میخواست هرطوری که شده از زیر بار این دعوت شانه خالی کند ..ولی نتوانست نه بیاورد ..همه ی کارمندان جمع شده بودند وجای خالی او بدجوری مشهود بود ..به اجبار بند وبساطش را جمع کرد وپشت سر جمع راهی رستوران شد ..
بچه هایی که ماشین نداشتند ..خودشان را مهمان ماتیز کوچک فروغ کردند وتا بدان جا برسند مخ فروغ را بار فرغون کردند …فروغ که عادت به این همه سر وصدا نداشت جان به لب شد تا به رستوران رسیدند …
رستوران سفیر فضای خوبی داشت ..معلوم بود از قبل برای بچه های شرکت رزرو شده که همه ی صندلی هایش خالیست ..
فروغ خسته از یک روزِ پرکار وسر وصدای بچه ها، گوشه ای نشست وکیفش را روی زانوهایش گذاشت ..اصلا میلی به امدن نداشت ..دخترهای شرکت بازهم کنارش نشستند …فروغ اه نیمه بلندی کشید وسر به زیر انداخت ..دلش هوای صندلی راکش را کرده بود که روی ان لم دهد ویک فنجان چای داغ بنوشد ..
امیرحسین که قیافه ی درهم فروغ را دید با فاصله ی یک صندلی کنارش نشست …بی حوصلگی از سروروی فروغ میبارید …
با خنده پرسید ..
-چرا اینقدر بی حوصله اید ..؟
فروغ که تازه متوجه امیرحسین شد به اجبار نیم لبخندی زد وصادقانه گفت ..
-حوصله ی جمع های شلوغ رو ندارم
امیرحسین بی اختیار ظرف میوه را جلوی دستش گذاشت ومهربان تر از قبل گفت ..
-مثل اینکه امروز توفیق اجباری داشتید که با ما شام بخورید ..یکم اخم هاتون رو بازکنید که به بقیه هم بچسبه …
فروغ لبخند گشاده ای زد وسر خم کرد ونفهمید که ابولفضل ان طرف میز چگونه به لبها وخنده اش دیده دوخته وخون خونش را میخورد .
سمیه فرهودی که شاهد صحبت های درگوشی امیرحسین وفروغ بود به خنده گفت ..
-چه خبره فروغ ..با اقای پیمانی خیلی عیاق شدی ..؟
فروغ درجا سرخ شد ..به هیچ عنوان حاضر نبود حرفش روی زبان ها بیفتد ..
-این چه حرفیه ..؟اقای پیمانی جای برادر من هستن ..
سمیه که با این حرفها از رو نمیرفت ابرویی تاب داد وزمزمه کنان گفت ..
-ما هم باورمون شد ..
صدای خنده ی دخترها بلند شد ورنگ ابولفضل به کبودی زد ..
شام ان شب خورده شد ولی با یک تفاوت ..ابولفضل زهر نوش جان کرد به جای باقالی پلو با گوشت ..
تمام مدت رسیدگی های ریزودرشت امیرحسین را دید وجانش را به لبش رساند ..بدبختی انجا بود که حتی نمیتوانست از سر میز شام بلند شود ..نشست وقاشق قاشق زهر هلاهل درحلقش ریخت وشاهد خوش خدمتی های امیرحسین شد ..هرچند که امیرحسین بیچاره کار زیاد شاقّی نمیکرد ..فقط کمی بیشتر از بقیه به فروغ میرسید ..
همین ها هم شد اغاز طوفان بین ابولفضل وفروغ …
***
فروغ پوشه ی ابی رنگ را برداشت ورهسپار اتاق ابولفضل شد ..هرچند که نه دلش میخواست ونه قدم هایش یاری میکرد ..بعد از برخورد تند دیروز واقعا از او دل زده شده بود ..حس میکرد هیچ وقت ابولفضل را نمیشناسد ..از طرف دیگر یاد امیرحسین افتاد ..امیرحسینی که این روزها درگیر شیوا شده بود وفروغ با گوشت وپوستش علاقه ی تازه نورسته ی امیرحسین به شیوا را لمس میکرد …
امیرحسین این روزها بیشتر شبیه به یک دوست شده بود ..یک دوست روراست ومهربان ..درشرکت ومحل کارش هوایش را داشت ..البته گاهی اوقات بیش از حد دل سوزی میکرد ..مثل دیشب که صدای همه را در اورد ..ولی فروغ هیچ مشکلی با این برخورد ها نداشت ..امیرحسین مرد فرهیخته ای بود ..مهربان بود ..وبیشتر ازهمه مسئولیت پذیر ..همین ها هم باعث میشد فروغ از جان ودل برایش احترام قائل شود ..نیم لبخندی زد وپشت در اطاق ابولفضل ایستاد …دست بالا برد تا تقه ای به در بزند ولی با صدای زمزمه مانند ابولفضل درجا ثابت ماند ..
-پیمان برش گردون پیش خودت ..من نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم ..به خدا از کار وزندگیم افتادم ..نه تو خونه آسایش دارم نه شرکت ..مدام جلوی چشممه ..با اینکه میدونم از رفتنش پشیمون میشم ولی برش گردن ..
-فکر نمیکنم خانم معروفی راضی بشه …مگه نگفتی سری قبل سنگ رو یخت کرده …؟
-مهم نیست ..هرجوری صلاح میدونی برش گردون شعبه ی سه ..
نفس های فروغ کم وزیاد میشد ..ابولفضل دیگر شور به درش کرده بود ..مگر فروغ چه هیزم تری به او فروخته که حالا برایش تصمیم میگیرد وپشت سرش صفحه میگذارد …؟حس میکرد دلش میخواهد ابولفضل را با دستهای خودش خفه کند ..هرچه مدارا میکرد وبا بد اخلاقی ها وبی محلی هایش میساخت پرروتر میشد ..؟این دیگرچه مدلش بود…؟
در یک تصمیم انی تقه ای به در زد ودرجا در را بازکرد ..
چشمهای ابولفضل که روی صندلی گردانش نشسته بود با دیدن فروغ ورنگ سرخ گونه هایش گشاد شد ..فروغ حرفهایشان را شنیده ..؟همه اش را ..؟وای ..
فروغ اصلا نفهمید که چگونه سلسله وار شروع به صحبت کرد ..
-مشکلتون با من چیه ..؟چی کار کردم که مخل اسایشتون شدم ..اقای مزینانی شما بگید ..من کارمند بدیم ..؟تا حالا شده کم کاری کنم ..؟خاله زنک بازی در بیارم یا از زیر کار در برم ..؟من که به کسی کاری ندارم چرا میخواید از این شعبه بیرونم کنید ..؟
پیمان که با ورود بی مقدمه ی فروغ دست وپایش را گم کرده بود با قطع شدن سوالات بی امان فروغ نفسی گرفت وسعی کرد تا جو را اندکی ارام کند ..
-سوءتفاهم شده خانم معروفی منظور ابولفضل این نبود ..
ولی فروغ که بیش از هرلحظه ی دیگری عصبانی وطوفانی بود بدون مکث جواب پیمان را داد ..
-خودم شنیدم اقای مزینانی ..که چه تو خونه وچه اینجا اسایش ندارن ..اخه چرا ..؟
-میخوای بدونی چرا؟
سکوت بدی جو اتاق را گرفت ..ابولفضل زده بود به سیم اخر ..دیگر بس بود پرده داری وحریم نگه داشتن ..در این لحظه با تمام وجودش میخواست قال قضیه را بکند ..
فروغ هم سکوت کرده بود ..از کلام قاطع وصدای بلند ابولفضل ترسیده بود …
-پیمان تنهامون میذاری ..؟
پیمان برخلاف میل قلبیش ..سری تکان داد واشاره به ارامش کرد ..
در که بسته شد ابولفضل از پشت میزش بلند شد ورخ به رخ فروغ ایستاد ..فروغ ناخواسته حالت تدافعی به خود گرفت ..با چیزهایی که از ابولفضل دیده بود به هیچ عنوان نمیتوانست رفتارش را پیش بینی کند ..ایا سرش فریاد میزد ..؟یا با ملایمت با او سخن میگفت ..؟شاید هم واقعا دلیل موجهی برای کارهایش داشت ..؟شاید به واقع فروغ مخل اسایشش شده بود ..ولی اخر چرا ..؟
ابولفضل مستقیم در چشمهای فروغ دیده دوخت وبا جدیت گفت ..
-من دیگه نمیتونم رابطه ی تو وامیرحسین رو تحمل کنم .
فروغ وا رفت ..درست مثل یک ملاقه شیر برنج ..امیرحسین و او خیلی وقت بود که رابطه ی چندانی با هم نداشتند ..در حد کار ویک سلام وعلیک ودرنهایت …شاید کمی رفتار محبت امیز سر میز شام ..پس چرا ابولفضل طاقتش را نداشت ..؟
ابولفضل بی تاب وناراحت پیشانیش را لمس کرد ..
-اگه ..اگه میخوای با یه جعبه شیرینی خبر ازدواجت رو بهم بدی خواهش میکنم اینکارو نکن ..من ..
-واقعا که ..!!!
صدای قاطع ومحکم فروغ لبهای بازشده ی ابولفضل را بست ..
فروغ از عصبانیت درحال خفه شدن بود ..نیم نفس کوتاهی گرفت وادامه داد ..
-همین فردا کارهای نقل وانتقال من رو اماده کنید میرم شعبه ی سه..اگر هم اقای مزینانی من رو نمیخوان استعفا میدم ..
ابولفضل حیران ماند ..این دیگر چه عکس العملی بود؟ ..فروغ چرا به او حمله میکرد؟ ..مگر چه گفته بود؟ ..غیر از این است که از مدتها پیش امیرحسین را به حریمش راه داده ..؟!!
وبا یاد اوری رفتن فروغ اه از نهادش برخواست ..فروغش داشت میرفت ..لعنت بردهانی که بی موقع باز شد ..
فروغ به قدری عصبانی بود که حتی دیگر نمیخواست همکلام ابولفضل شود …چه فایده ای داشت که او را از اشتباه در می اورد ..مردی که به روابط ناچیزشان تا این حد حساس بود همان بهتر که از شرش راه شود ودیگر ریختش را هم نبیند …
با غیض برگشت وبدون هیچ توضیح اضافی از اتاق بیرون زد …پیمان که با نگرانی عرض راهرو را گز میکرد سد راه فروغ شد ..
-خانم معروفی یه لحظه صبر کنید …
فروغ از زور عصبانیت حتی نمیتوانست نفس بکشد ..ابولفضل بی وجدان چه حرفها که پشت سرش قطار نکرده بود حال این مرد میخواست برایش توضیح دهد ..؟؟!!
-اقای مزینانی ..ابولفضل دوستتونه درست ..باهم صمیمی هستید اون هم درست ..ولی درمحل کار هیچ کدوم اینها مهم نیست ..فکراتون رو بکنید ..اگه به نظرتون کارمند خوب وبه درد بخوری هستم همین فردا من رو به شعبه ی سه منتقل کنید اگه هم نه ..که مارو به خیر وشما ودوستتون رو به سلامت ..
وبا قدم های پرشتاب از کنار پیمان گذشت ودراتاقش را محکم پشت سرش کوبید …
 

فروغ به فاصله ی دوروز از شعبه ی اصلی به شعبه ی سه منتقل شد وپرونده ی سوتفاهمات ابولفضل ودل خوری بیش از حد فروغ درهمان جا بسته شد ..هرچند که ابولفضل مثل خر از کاری که کرده بود پشیمان بود ..از اینکه با حرفهای تندش چگونه فروغ را رنجانده بود ..مخصوصا که پیمان با عصبانیت هرچه از دهانش درامد بار ابولفضل کرد ودرنهایت دراتاقش را بهم کوبیده ورفت..
فروغ رفت وابولفضل ماند وامیرحسین …امیرحسینی که این روزها تصمیم گرفته بود پی دلش را بگیرد ..هرچند زهرا سادات را با این خبر که دوباره میخواهد با شیوا ازدواج کند شوکه کرده بود وحال… زهرا سادات در قهر به سر میبرد ..اما بالاخره فهمید با خودش چند چند است ..اینکه شیوا هنوز هم زن زندگیش است ..اینکه شاید در برهه ای به خاطر دل سوزی یا شاید هم محبت دل به فروغ داده بود که از اول هم اشتباه بود ..حال به خوبی درک میکرد که دلش میخواهد دوباره با شیوا یک اشیانه ی کوچک دیگر بسازد ..اینبار با کوله باری از تجربه ..هردو دل شکسته بودند ..هردو یک اولاد را ازدست داده بودند وحال میتوانستند مرهم زخم یکدیگر شوند ..
اما شیوا دیگر در این عالم نبود ..بعد از رفتن امیرحسین .ساعتها با خودش فکر کرد ..میخواست دیگر قید امیرحسین را بزند ..در این مدت به اشتباه فکر میکرد امیرحسین را میتواند دوباره به دست بیاورد ..ولی با فرار امیرحسین فهمیده بود مشکلاتشان ریشه دار تر از ان است که بتواند قدمی برای حل کردنشان بردارد …تصمیمش را گرفته بود ..اگر بازهم امیرحسین را به خلوتش راه میداد تنها خودش را ازار میداد ..دیگر نمیخواست امیرحسین را ببنید ومحبت هایش را لمس کند ..به او عادت کند ودرنهایت امیرحسین تنهایش بگذارد ..مگر دیوانه شده بود ..؟یک نه میگفت ونه ماه به دل نمیکشید ..
همان هم شد ..از فردای همان روزی که امیرحسین بدون گفتن حرفهایِ در دلش فرار کرد ..در خانه اش را به روی او بست ..حتی دیگر جواب تلفن هایش را هم نداد ..امیرحسین بیچاره از دل نگرانی صد دفعه مرد وزنده شد وزهرا سادات تازه فهمید عمق این فاجعه تا به چه حد است ..سه روز گذشت وامیرحسین به هیچ وجه نتوانست اثری از اثار شیوا پیدا کند ..کم مانده بود از دل نگرانی سر به بیابان بگذارد ..یک سره گوشی در دستش بود وشماره ی خانه یا محل کار شیوا را میگرفت ..ولی شیوا تلفن را کشیده بود ومرخصی دو هفته ای رد کرده بود ..هرچند که صاحب کارش تهدید به اخراجش کرده بود ولی برای شیوا اهمیتی نداشت .. به جهنم بگذار هرغلطی که میخواهد بکند ..از کجا میخواست کارگر مفت ومجانی وخر کاری مثل او پیدا کند ؟؟..
شیوا میخواست ترک کند ..ترک امیرحسین …ترک رویای شیرین بودن با امیرحسین …رویای زیر یک سقف رفتن دوباره با او ..دیگر به واقع میخواست از زندگی امیرحسین بیرون برود ..مرگ یک بار وشیون هم یک بار ..
سه روز شد چهار روز که امیرحسین از دلواپسی پشت در سویت چهل متری شیوا خیمه زد ..مشت کوبید وبا اوای بلند شیوا را صدا کرد وشیوا در تمام این لحظات پشت در اشک ریخت وزیر لب به خدا التماس کرد که امیرحسین را با ان مسئولیت پذیری اعصاب خرد کنش از صرافتش بی اندازد ..
برای شیوا این رفتن وامدن ها مصیبت بود ..ترجیح میداد یک باره دل ببرد ..به جای اینکه دل ببند وامیرحسین با دست پس بزند وبا پا پیش بکشد ..
امیرحسین که خسته شد سکوت کرد وهمانجا پشت در نشست ..صدای ریز ریزهق هق شیوا را که شنید یقین حاصل کرد او حالش خوب است فقط قهر کرده ودیگر نمیخواهد او را ببیند ..
سرش را به دیوار تکیه زد وزمزمه کنان گفت ..
-میدونم خونه ای ..میدونم دیگه نمیخوای من رو ببینی ..ولی لامصب حداقل بگو چرا داری این جوری من و دور میزنی ..؟
وبازهم جواب خودش را داد ..
-به خاطر اون روزه که رفتم ..؟از دستم دلخوری ..؟باشه قبول من نتونستم حرفم رو بزنم ..
اهی کشید وادامه داد ..
-ترسو شدم شیوا… میترسم دوباره باهات باشم وبعد از یه مدت که همه چی روبه راه شد دوباره فیلت یاد هندوستون کنه …من دیگه تحملش رو ندارم شیوا ..دلم یه زندگی اروم میخواد ..نمیگم بیست وچهارساعته درخدمت من باشی ..فقط میگم نصف زندگیت رو به من بده ..توقع زیادیه ..؟
ولی با سکوت نگران کننده ی ان طرف در ..بازهم به حرف امد ..
-شیوا ..بازکن ..بذار باهم حرف بزنیم ..من هربار که میبنیمت میخوام این جدایی رو تموم کنم ..ولی نمیتونم ..تو باید کمکم کنی ..تو باید بخوای تا من شجاعت شروع دوباره رو پیدا کنم ..شیوا ؟حرفهامو میشنوی ..؟بازکن ..
کلید که درقفل چرخید ..گویی درهای بهشت به روی امیرحسین بازشده ..به ارامی بلند شد وقدم در اتاق کوچک گذاشت ..شیوا همانگونه نذار ولاغر ..درست مثل یک بچه یتیم بی پناه پشت در مچاله شده بود ومیگریست ..
امیرحسین دیگر نتوانست طاقت بیاورد ..این دیگر خارج از توانش بود ..بی اراده دستهایش را بازکرد وشیوای بی پناه را در اغوشش گرفت ..مهم نبود که به او محرم نیست ..حتی مهم نبود که شیوا چه فکری میکند ..مهم این بود که حال شیوا به او واغوشش احتیاج داشت تا باور کند هنوز پشت وپناه دارد ومیتواند به او اطمینان کند ..
وهمین هم شد ..اغوش امیرحسین کارسازتر از تمام حرفهایش شد ..گرمای اغوشش روح وروان شیوا را گرم کرد ..حداقل خیالش راحت شد که این مرد قرار است تا ابد برای او بماند ..شیوا روحیه ی امیرحسین را میشناخت ..میدانست اگر حرفی بزند یا کاری کند تا به اخر مسئولیت کارهایش را به عهده میگرد…حالا دیگر خیالش راحت راحت بود ..امیرحسین او را پذیرفته بود ..خداروشکر بالاخره امیرحسین برترسش فائق امده بود ..
***
صبح فردا خبر رسید که امیرحسین با چند جعبه شیرینی خبر ازدواجش را اورده ..
ابولفضل که ماتم عالم را گرفت ..دوست داشت به سراغ فروغ برود وسرش هوار بزند ولی قدم هایش جلو نمیرفت ..از قضا پیمان هم برای دیدن ابولفضل امده بود که با دیدن رنگ وروی پریده اش نگران شد ..
-چته ابولفضل ..؟
ابولفضل مثل کسی که به تازگی عزیز از دست داده نالید ..
-دیدی اخر سر به سرم اومد ..؟
-چی میگی ..؟
-دیدی ازدواج کرد ..؟
در یک لحظه چرخید به سمت پیمان وزمزمه کرد ..
-حلقه انداخته بود پیمان ..؟میخندید وشیرینی میداد ..؟خوشحال بود ..؟بگو که خوشحال بود تا یکم اروم بگیرم ونرم سراغ اون امیرحسین خیر ندیده ..
-کی ..؟چی ..؟چی میگی تو ..؟
-فروغ …امیرحسین …اخ امیرحسین ..اخر سر کار خودشو کرد ..فروغمو ازم گرفت …
-چی میگی ابولفضل ..؟
وبا صدای افتادن جسم سنگینی روی زمین هردو به سمت در چرخیدند …صدای جعبه ی شیرینی دانمارکی بود که در جلوی در ورودی زیر پاهای امیرحسین پخش وپلا شده بود ..
وامیرحسین عصبانی ..کبود شده وبی پروا درجا به سمت ابولفضل پرید وصدای فریادش بلند …
-چه زری زدی تو ..؟کی کی رو برده ..؟
ابولفضل که همینگونه هم بی اعصاب بود …دنبال یک بهانه ی الکی میگشت برای یک دعوای حسابی ان هم با امیرحسین …امیرحسینی که گل سر سبدش را با شیرین زبانی ها وخوش خدمتی هایش دزدیده بود ..
با حرص مچ دستهای امیرحسین را مشت کرد وغرید ..
-چته ..؟چرا هار شدی ..؟تو که به خواسته ی دلت رسیدی وداری شیرینی پخش میکنی ..دیگه دردت چیه ..؟
پیمان سعی میکرد هردو را ارم کند ..عجب بساطی شده بود ..دو دوست قدیمی سر یک زن به جان هم افتاده بودند
-دردم چیه ..؟همه اش با خودم فکر میکردم چرا ابولفضل اینقدر به فروغ گیر میده ..؟چرا همه اش اذیتش میکنه مگه فروغ چه هیزم تری بهش فروخته که باهاش جناق بسته ..؟نگو اقا دلش پیش خانم گیر بوده ..
ابولفضل عصبانیست درست مثل یک بشکه باروت …وکم مانده منفجر شود از غصه ودرد
-اره ..دوستش داشتم… یه عمره که دوستش دارم ..اون موقعی که من عاشقش شدم تو حتی روحت هم از وجودش خبر دار نبود ..حالا نیومده ازم گرفتیش .. قاپشو دزدیدی ..توی زبون باز زنم رو از چنگم در اوردی ..
مشت امیرحسین که روی گونه ی ابولفضل نشست جمع را به خفقان در اورد ..خود امیر حسین هم نفهمید چرا این مشت را زده فقط از دست ابولفضل وکارهایش عصبانی بود ..در این مدت به خوبی میدید که فروغ را زجر میدهد وانگشت نمایش کرده ..ولی نمیدانست که همه ی اینها به خاطر خیالات غلط وباطل ابولفضل است ..
-این رو زدم که یادت بمونه بی دلیل به کسی انگ نچسبونی …من قبل از اومدن فروغ به شرکت میشناختمش ..اشنائیمون هم به خاطر بچه هامونه ..وحیدِ فروغ درست کنار مستانه ی من خاک شده ..به خاطر شرایطمون با هم اشنا شدیم ودردو دل کردیم ..ولی اینها دلیل نمیشه که توی بی عقل بیایی وبرای خودت حساب کنی که من فروغ رو از چنگت در اوردم ..من دارم ازدواج میکنم احمق ..اون هم با زن سابقم ..نه با فروغ ونه با هیچ کس دیگه ..بعد توی احمق …
با غیض وعصبانیت یقه ی ابولفضل را با ضرب رها کرد وسری از تاسف تکان داد ..
-گند زدی ابولفضل ..اگه ادعای عاشقیت اینه میخوام صد سال سیاه دورو ور فروغ نبینمت ..
صدای کوبیده شدن در وخم شدن زانو های ابولفضل باهم همزمان شد ..امیرحسین به واقع که گند زده بود …
**
ابولفضل در مرض سکته است …دلش میخواست سرش را به طاق بکوبد..به قدری از دست خودش شاکیست که حدی ندارد ..
ابولفضل همانند تکه یخ مانده در افتاب درحال ذوب شدن است ..خودش دستی دستی کفتر بامش را پرانده ..عجب خریتی ..اخر کدام ادم ابلهی ندانسته وتحقیق نکرده چنین انگ بزرگی را به دختر مردم میچسباند؟ ..حالا میفهمید چرا فروغ انگونه حمله کرده ودرجا درخواست انتقال داده …فروغ بیچاره هیچ صنمی با امیرحسین نداشت ..جز اینکه هردو به خاطر اولادشان غم خوار یکدیگر شده بودند .. پس همان بود که امیرحسین مدام هوایش را داشت ..ابولفضل با هربار فکر کردن به رفتار وکارهایش به جنون میرسید ..حال چه میکرد ..؟چه گلی به سرش میگرفت ..؟چگونه این گند را سروسامان میداد ؟انقدر فکرش درگیر بود که حتی نمیتوانست نفس بکشد ..
مغز ابولفضل کم مانده بود منفجر شود ..عقلش دیگر به هیچ چیز قد نمیداد ..فقط میدانست فروغ زن امیرحسین نشده ..
کلی سوال بی جواب داشت ویک کوله بار دل تنگی برای فروغی که دیگر حتی سایه اش هم در شرکت نبود …بعد از رفتن امیرحسین پیمان هرچه کرد نتوانست ابولفضل را به حرف بیاورد ..بیچاره کپ کرده بود ..با دستهای خودش بلایی به سرش اورده بود که حتی تصورش را هم نمیکرد ..گند زده بود به سیزده سال عاشقی ودلدادگی ..حالا دیگر دستش به هیچ جا بند نبود ..اگر امید اندکی داشت که با بودن فروغ در شعبه میتواند دلش را به دست بیاورد ان امید هم خاموش شده بود وحالا همه چیز تاریکی محض بود برای ابولفضل یار از دست داده … ان شب عجب شام غریبانی برای ابولفضل بود..
تمام عصر را درکوچه وخیابان قدم زد ودرنهایت خسته از کلی فکر وخیال ..یک راست به سراغ پنجره اش رفت ..
فروغ با یک مانتوی نازک ویک لیوان چای روی تراس کوچک تاب میخورد ..بعد از ان دعوای لفظی با ابولفضل اعصابش متشنج شده بود ولی حالا که خبر ازدواج مجدد شیوا وامیرحسین را شنیده بود میشد گفت اوضاعش بهتر است ودیگر حتی به ابولفضل فکر هم نمیکرد ..به جهنم که با خیالات باطل خودش واو را زجر داد ..فعلا که اوضاع در امن وامان است ..نه خبری از پچ پچ های درگوشی همکارانش بود ونه خبری از بی اهمیتی های ابولفضل که جلوی دوست واشنا انگشت نمایش میکرد ..
ابولفضل بی اراده شماره ی فروغ را گرفت ..واز پشت شیشه ی تاریک پنجره به او خیره شد ..فروغ با اخم های در هم گره خورده ..نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت وریجکت کرد ..فعلا به قدری کیفش کوک بود ..که حضور کمرنگ ابولفضل هم نمیتوانست مانع خوشی اش شود ..
ابولفضل نادم تر از قبل ..برایش نوشت ..
-منو میبخشی ..؟
فروغ تنها با ابروهای درهم گره خورده به مسیج امده نگاه کرد ..با مسیج بعدی دوباره دستهایش لرزید ..
-اگه بگم اشتباه بزرگی کردم وحالا دارم تاوانشو میدم دلت راضی میشه ..؟
فروغ حس بدی داشت ..حس میکرد دوباره همان نگاه از تاریکی اطاق روبه رویی مزاحمش شده ..بی اختیار از جا بلند شد وفنجان چای را به ارامی روی لبه ی تراس گذاشت وبه پنجره دیده دوخت ..ابولفضل به لحظه ای پرده را کنار زد وپنجره را بازکرد ..فروغ ماند ..ابولفضل بود؟ ..درست پشت پنجره ی روبه رویی ؟..همانی که اکثر اوقات خاموش بود؟! ..ولی اینکه اتاق ابولفضل نبود!! ..شاید هم بود ..واقعا فروغ احمق از کجا فکر میکرد اتاق ابولفضل ان طرف خانه است ..؟علم غیب داشت ..؟پس.. پس …زبانش بند امده بود ..پس ان چشمهای مزاحم مال ابولفضل بود ..؟
عجب پسر جلبی ..؟پشت پنجره دیدش میزده واو با بی خیالی برروی صندلی انگلیسیش تاب میخورده واسمان ودر و دیوار را تماشا میکرده ..؟!
دوباره لرزش گوشیش باعث شد به صفحه چشم بدوزد ..
-پشیمونم فروغ برگرد شعبه ی اصلی ..
فروغ در ان ظلمات مستقیما به ابولفضل خیره شد ..ابولفضل هم ..منتظر عکس العمل فروغ بود ..که بعد از چند دقیقه تایپ کرد ..
-هرگز ..
ورفت ..رفت وتراس خالی شد از حضور فروغ وفنجان نیم خورده خنجر کشید به قلب وروح ابولفضل ..فروغ محال بود ببخشد ..
***
یک هفته است که فروغ رفته ..ابولفضل زابراه است ..پیمان هم ..اما فروغ سرش به کارش گرم است ..آسودگی خیال دوباره پیدا کرده ودلش نمیخواهد این اسودگی را از دست بدهد ..از وقتی اس ام اس ابولفضل را خوانده دیگر پا در تراس هم نگذاشته ..چه معنی دارد که پسرک حقه باز تراس کوچکش را هم گرفته ..!
دلش نمیخواهد وجود هرچند کوتاه مدت ابولفضل خوشی این روزهایش را خراب کند ..پیمان هم هیچ راه چاره ای برایش نمانده ..وقتی حال خوش فروغ را میبیند ..دلش نمی اید او را دوباره منتقل کند ..هرچند که دلیلی هم ندارد ..مگر خاله بازیست که یک روز با کلی پارتی بازی فروغ را به شعبه ی اصلی بفرستد ودو روز دیگر او را برگرداند ..؟!والا تا همینجا هم مدیر شرکت اصلی بیش از حد همکاری کرده ..اما ابولفضل را چه میکرد؟ ..ابولفضل وپشیمانی وچشمهای نادمش را ..!!
از سنگ که نبود… وقتی شانه های خمیده ی ابولفضل وحواس پرتش را میدید دلش بیشتر میسوخت ..ولی چاره ای هم نبود ابولفضل باید با این قضیه کنار می امد وتاوان قضاوت بی منطقش را میداد ..
تا اینکه بعد از یک هفته بالاخره ابولفضل طاقت نیاورد وساعت ده شب درست همان وقتی که چراغ اطاق فروغ روشن شد به موبایلش زنگ زد ..
فروغ با دیدن شماره ی ابولفضل مردد ماند ..از طرفی دلش نمیخواست جوابش را بدهد واز طرف دیگر ..دلش برای تراس کوچولویش تنگ شده بود ..هنوز هم صندلی راکش داخل تراس بود وهمین هم ازارش میداد ..
گوشی را برداشت وبدون لحظه ای درنگ حمله کرد ..
-چرا زنگ زدید ..؟
-سلام ..
فروغ کمی خجالت کشید ..درست بود که ابولفضل خبط کرده ودر این چند وقت اعصابش را بهم ریخته بود ولی وقتی خودش را جای او میگذاشت کمی به او حق میداد ..بی اختیار مکثی کرد وبه ارامی جواب داد ..
-سلام ..
-میشه باهات حرف بزنم ..؟
فروغِ بی انصاف قاطعانه گفت ..
-نه ..دیگه هم به من زنگ نزنید ..
ولی ابولفضل از پا ننشست ودو دستی به این موقعیت چسبیده بود
-خواهش میکنم به حرفهام گوش بده ..من فکر میکردم با امیرحسین رابطه داری ..فکر میکردم قراره باهاش ازدواج کنی ..
فروغ بازهم مکث کرد ..صدای ابولفضل نمیگذاشت تا دکمه ی قطع تماس را بفشارد ..مخصوصا که توضیح قاطع ابولفضل باعث سستیش شده بود شاید کمی هم حق با ابولفضل بود ..او که به فکرش خطور نمی کرد ابولفضل متوجه ی رابطه ی نیمه پنهایش با امیرحسین شود ..ولی گویا ابولفضل تیز تر از این حرفها بود که فروغ بتواند رابطه ی دوستیش را با امیرحسین مخفی کند ..
چشمهاش را با سرانگشت مالید..روی لبه ی تختش نشست وزمزمه کرد ..
-به فرض هم حرف شما درست باشه ..بازهم توجیهی برای رفتار وتوهین هاتون نیست ..
-من هیچ دفاعی ندارم فروغ ..کاملا حق با تواِ..بعد از یه هفته هم هیچ اصراری برای برگشتنت ندارم ..فقط ؟ فقط ازت میخوام منو ببخشی ..درکم کنی وبدونی هرحرفی که زدم از روی یه حسادت بچه گانه بوده خودت خوب میدونی که من خیلی وقته بهت علاقه دارم ..من رو بفهم ..نمیتونستم ببینم که بعد از چند سال انتظار با کس دیگه ای ازدواج کنی ..
فروغ کم کم عصبی میشد ..
-من منظورتون رو نمیفهمم ..چون به قول خودتون چند ساله که دوستم دارید باید حتما با شما ازدواج کنم؟؟ ..اون هم در صورتی که هیچ علاقه ای بهتون ندارم ..
نفس ابولفضل با شنیدن این حرف بند امد ..بعد از تمام ان از خودگذشتگی ها ..مزد دستش این بود که فروغ علنا میگفت هیچ علاقه ای به او ندارد ..
گوشه ی پلکش تیرکشید ..حتی نمیدانست چه جوابی به سوال فروغ بدهد ..
ان طرف خط اما ..فروغ لب گزیده بود ..میدانست تند رفته ..خیلی تند ..این چه حرفی بود که به ابولفضل نگون بخت زده؟ ..بعد از سالها چشم انتظاری ان گونه دست رد به سینه اش زده بود وحالا با افتخار تحقیرش میکرد ..!به کجا رسیده بود فروغ ..؟
دلش میخواست لب بازکند وعذر بخواهد ولی بازهم ترجیح میداد ابولفضل را به کل از خود براند تا اینکه هرلحظه عاشقانه های لطیفش را نظاره گر باشد ..
ابولفضل عرق سردی را که روی پیشانیش نشسته بود با سرانگشت گرفت وزمزمه کنان به حرف امد ..
-میدونم دوستم نداری ..اینو خیلی وقته که میدونم ولی من هم خیلی ساله که با خیالت خوشم ..انصاف نیست این جوری با کسی که همه جوره پا به پات اومده حرف بزنی ..میدونم تو این مدت بدبودم ..حرفی هم ندارم این تلخی هات رو هم میذارم رو حساب همون کاری های بدی که درحقت کردم ..ولی ازت یه خواهشی دارم ..من رو این جوری رد نکن ..این جوری تحقیر نکن ..میخوای من رو نبینی باشه قبول ..یه کاری میکنم تا وقتی نخوای حتی سایه ام رو هم نبینی ..میخوای حتی اسمم رو نشنوی بازهم قبول ..
ولی اینقدر بد نباش ..کم کم داره از خودم بدم میاد ..از منی که عاشق تو شده متنفرم ..نذار به جایی برسم که به خاطر خوشی تو خودم رو هم دور بندازم ..
صدای بوق اشغال که درگوشی پیچید قلب فروغ هری ریخت ..حرفهای بی محابای ابولفضل کلافه اش کرده بود ..یعنی تا این حد رفتارش بد بود ..؟از دست خودش عصبانی شد ..این دیگر چه مدلی بود ..؟چرا فروغ اینقدر زهر به جان این پسر می ریخت ؟..
حضور ابولفضل وچشمهایش را دیگر حتی پشت پنجره ی اطاقش هم حس نمیکرد ..برق اطاق را خاموش کرد وبه ارامی پشت شیشه ی تراس ایستاد ..ظلمات اتاق ابولفضل دلش را به درد اورد ..حال چه میکرد ..دل ابولفضل را بدجوری شکسته بود ..ازخودش بدش امد ..چه بلایی به سر ان فروغ مهربان ودل نازک امده بود ..که اینگونه شرر به مرد خوبی مثل ابولفضل میزد
 

دوروز که از حرفهای تند ابولفضل گذشت حال فروغ خرابتر شد ..مدام حرفهای ابولفضل در گوشش زنگ میزد ..راستش میترسید از آه سینه ی ابولفضل ..از نفرینی که نکند دامنش را به حق بگیرد ..
حال زندگیش به جایی رسیده که به واقع از رفتار وگفتارش پشیمان بود ..ابولفضل که شده ستاره ی سهیل اصلا نیست ..برق اتاقش یک سره خاموش است ودر اداره هم به هیچ عنوان او را نمیبیند ..درکوچه یا خیابان هم اگر او را ببیند به قدری خاموش وساکت از کنارش میگذرد که انگار نه ابولفضلی امده ونه ابولفضلی رفته ..علنا وعملا به او بی اعتنایی میکرد ..
قلب مهربان ودل نازک فروغ کم کم به تب وتاب افتاده ..فروغ شاید این اواخر تلخ شده ولی اهل دل شکستن نیست ..اصلا به خاطر اینکه دل ابولفضل وامیرحسین را نشکند همان اول جواب رد میداد تا بروند پی زندگیشان .. ازارش به یک مورچه هم نمیرسید چه برسد که مردی مثل ابولفضل را برنجاند وکاری برای جبران انجام ندهد ..
ولی نمیدانست چه کند ..قدم پیش بگذارد وسد راهش شود وعذر بخواهد؟ ..یا به گوشیش زنگ بزند ومسیج بفرستد ..؟و یادرنهایت بازهم مثل یک هفته ی گذشته خودش را به نفهمی بزند وابولفضل را به حال خودش رها کند ؟اخر اینکه نشد ..
یک هفته شد دو هفته ..بازهم همه چیز در امن وامان بود ..البته نه در دل ابولفضل وفروغ ..ابولفضل به راستی قصد کرده بود از فروغ وعشقش بگذرد ..دیگر خسته شده بود از این همه تحقیر واین عشق یک طرفه که جز تلخی هیچ چیزی عایدش نشده بود ..
از طرف دیگر فروغِ دل نازک بود که بعد از دو هفته رسما به غلط کردن افتاده بود ..دنبال یک بهانه میگشت هرچند کوچک تا بتواند دل ابولفضل را به دست بیاورد.. خودش هم نمیدانست این بی قراری ها برای چیست ..مگر نمیخواست ابولفضل وعشق احورائیش دست از سرش بردارد ..؟پس چرا حال که ابولفضل بایکوتش کرده بود ودیگر حتی به صورتش هم نگاهی نمی انداخت از خواب وخوراک افتاده بود وقلبش میسوخت؟ ..نکند به واقع درگیر ابولفضل شده؟ ..شاید هم عاشقش ..؟!!!
یا خدا ..!این دیگر از کجا پیدایش شد ..؟عاشق ابولفضل شده ..؟احمقانه بود ..اصلا نشدنی بود ..ولی پس اگر عشقی نبود ..انس والفتی هم نبود چرا فروغ تا بدین حد زابراه بود؟ ..چرا مثل کلاف سردرگم نه درخانه ارامش داشت ونه در محیط کار …
حالا خوب میفهمید حرفهای ان روز ابولفضل را ..به واقع که فروغ بی تاب بود ..حتی این اواخر مدام چشمش به در ورودی شرکت بود وگوشش به زنگ که ابولفضل را ببیند یا صدایش را بشنود ..ولی ابولفضل تصمیم قاطع گرفته بود که دیگربه فروغ فکر نکند ..حتی سر راهش هم سبز نشود ..هرچند سخت بود وطاقت فرسا ..ولی به خاطر نیش زبان های فروغ ابولفضل به کل از همه چیز دست شسته بود ..
تا اینکه بعد از سه هفته ..قلب زخمی ابولفضل کار دستش داد ..بی اراده بعد از ساعت کاری به سراغ پیمان رفت ..دلش میخواست اندکی در هوای یار نفس بکشد..
از قضا فروغ هم بی حوصله تر از همیشه در شرکت مانده بود تا به کارهایش سرو سامان بدهد ..در این سه هفته گند زده بود به تمام وجدان کاری ومسئولیت پذیریش ..
ساعت حول وهوش شش بعد از ظهر بود که ابولفضل با قدم های سنگین به سمت اطاق پیمان راه افتاد ..فروغ بی خبر از همه جا کیف بزرگش را روی دوشش انداخت وسوئیج ماشین را به دست گرفت ..ولی همینکه پا از اتاق بیرون گذاشت سینه به سینه ی ابولفضل شد وسوئیچ از دستش رها شد ..ابولفضل گیج ومنگ به تلق وتولوق سوئیچ زیرپایش نگاه کرد وفروغ بی خبر از همه جا خم شد تا سوئیچش را بردارد ولی همینکه کمر راست کرد تازه متوجه ابولفضل شد ..
نگاه ابولفضل برخلاف نهیب های عقلش ستاره باران شده بود ..در این سه هفته به قدر تمام این سیزده سال دل تنگ فروغ شده بود ..فروغ هم حس کرد با دیدن ابولفضل فشار روی قلبش کمتر شده ..ابولفضل پلک زد ونفس گرفت ..عقل نیمه هشیارش بر عشق افلاطونیش چیره شد وبا یک ببخشید زیر لب به راه افتاد که فروغ دیگر طاقت نیاورد وصدایش کرد ..
-ابولفضل !!
ودر جا لب گزید ..اسمش را گفته بود ..اسم کوچکش را ..چه خرابکاری بزرگی ..ولی ابولفضل انگار کلمات جادویی شنیده بود ..چه حلاوتی داشت شنیدن اسمش از زبان فروغ ..به انی چرخید ورخ به رخ فروغ ایستاد ..فروغ شرمگین ودستپاچه بود ..اصلا ذهنش یاری نمیکرد تا به یاد اورد برای چه ابولفضل را با ان فضاحت …ان هم با اسم کوچکش صدا زده ..نگاه خیره ی ابولفضل هم مزید علت شده بود تا کلا الزایمر موقت بگیرد ..ابولفضل که نگاه سردرگم فروغ را دید مردانه سر به زیر انداخت ..در این چند وقت به خوبی خبر ازحالات فروغ داشت ..
فروغ نفس گرفت ..بازهم یک نفس دیگر ..بوی عطر ابولفضل مخیله اش را به خواب برده بود ..سعی کرد کلمات را صحیح وبه جا کنار هم بگذارد تا دلخوری ابولفضل را اندکی کمرنگ کند ..خودش هم نمیدانست چرا ولی از این فروغ جدید ..از این خود وناخوداگاه مغرور دلزده بود ..
-من ..من ..
نفسی تازه کرد وادامه داد..
-برای حرفهایی که اون روز پشت گوشی زدم عذر میخوام ..
با شنیدن این جمله چه جشن وسروری در دل ابولفضل به پا شد ..انگار که از بند ازاد شده ..خودش هم میدانست تمام تقلایش برای جدایی از فکر ورویای فروغ بی فایده است ولی احمقانه فکر میکرد میتواند از عشق فروغ خلاص شود ..دریغ که نشدنی بود ..مگر مهر ومحبت چندین وچند ساله با یک روز ویک ماه فاصله از بین میرفت ..؟ابدا ..
-من اون روز به خاطر قضاوتتون عصبانی بودم..حرفهای تلخی که زدید ..من واقای پیمانی واقعا هیچ رابطه ی خاصی نداریم جز اینکه با خانمشون اشنام واز قضا سنگ قبر وحیدم کنار قبر دخترشونه ..من فکر نمیکردم حداقل شما راجع به من این جوری فکر کنید ..به خاطر همین ناراحت شدم ..من رو ببخشید ..
ابولفضل به سختی توانست لبخند گشادی را که گنج لبش به زور نشسته بود جمع کند.ناسلامتی مردی گفته اند نمیشد که لبخند ژوکوند بزند !..باید گربه را دم حجله میکشت تا فروغ حساب کار دستش بیاید .. بالاخره به حرف امد ..هرچند که تمام حرفهایش خلاف حرف دلش بود ..
-نیازی به عذر خواهی نیست ..حرفهای شما باعث شد به خودم بیام ودست از این عشق یک طرفه بردارم …مثل اینکه من وشما هیچ وقت قسمت هم نبودیم ونمی شیم ..دیگه هم اصراری ندارم ..گویا شما تنهایی رو به داشتن همدم ترجیح میدید ..منم بیشتر از این توان مقابله با این فکرتون رو ندارم ..بهتره از این به بعد مثل دوتا غریبه با هم برخورد کنیم ..این جوری نگران حرف مفت بقیه ی کارمندها هم نیستید ..
عجب حرفهای تلخی زد ابولفضل ..فروغ را که در دم درهم شکست ..فروغ که تا به حال این روی ابولفضل را ندیده بود هاج وواج به دهان ابولفضل نگاه میکرد ..ابولفضل هم که ضربه ی کاری خود را زده بود با یک عذرخواهی کوتاه چرخید ورفت ..رفت وفروغ وامانده را تنها گذاشت .فروغ هیچ وقت تصورش را هم نمیکرد که ابولفضل اینگونه از او ببرد ..مگر دفعه ی قبل چه گفته بود که ابولفضل تا این حد زده شده بود که حاضر شود به کل قیدش را بزند وحتی او را درحد یک غریبه ببیند ..
حس بدی وجود فروغ را گرفت ..شانه هایش را خمیده ودلش را لرزاند ..سوئیچ ماشینش را مشت کرد وبا قدم های بی فکر به سمت پارکینگ به راه افتاد ..ابولفضل بریده بود ..دیگر صبرش سر امده بود ولی مشکل اینجا بود که دل فروغ تازه سریده بود ..
از ان جایی که ابولفضل از همان لحظه ی اشنایی در به در فروغ بود فروغ گمان نمیکرد که روزی به این شکل وصراحت پس زده شود ..دزدگیر را زد وسوار ماشین شد وهمزمان فکر کرد ..چرا قلبش سنگین شده ؟..چرا دیگر از شنیدن حرفهای ابولفضل خوشحال نیست ..؟مگر ازهمان اول نمیخواست که ابولفضل رهایش کند واو را به حال خود بگذارد ولی حالا ..؟
سردرگم نگاهی به شرکت انداخت ..ابولفضل انجا بود ..ولی فرسنگ ها دور از او ..دیگر دوستش هم نداشت ..حتی علاقه ای هم به ابراز اشنایی نداشت ..حال چه میکرد .؟حال که جلمات تلخ ابولفضل زیر ورویش کرده بود چه میکرد ..؟
نگاه از شرکت گرفت واستارت زد ..حالش خراب بود ..خودش خوب میدانست دلش میخواست ان روی عاشق پیشه ی ابولفضل را ببند ..همانی که وقتی میدیدتش لبخند میزد وبا چشمانش به او عشق میداد ..ولی این مرد را نمیشناخت ..دوست هم نداشت بشناسد ..بیشتر از ان مردِ عاشق گذشته خوشش می امد ..
تمام مسیر برگشت فروغ فکر کرد وفکر کرد ودراخر سرماتیز سفید رنگش را به سمت بهشت زهرا چرخاند وبعد از چندوقت به سراغ حسین ووحید رفت ..قبر وحید ومستانه نیمه خاک الود وکثیف بود ولی شکلات کوچک کنار قبر دل فروغ را شاد کرد ..
امیرحسین همچنان به یاد بچه ها بود ..به ارامی کنار سنگ قبرها نشست وسلام کرد ..روی خاک سنگ ها دست کشید وبه صورت حسین خیره شد ..داشت تصمیم میگرفت ..یک تصمیم مهم ..پذیرش ابولفضل در زندگیش یا رها کردن او ..دلش یک چیز میگفت ودر سرش فکر دیگری بود ..انقدر نشست وفکر کرد وفکر کرد که اخر سر با رگ به رگ شدن عصب های پایش از جا بلند شد واز حسین ووحید ومستانه خداحافظی کرد ..وقت ان رسیده بود که برای همیشه به این بازی خاتمه دهد ..
***
اما بگویم از ابولفضل ..ابولفضلی که میخواست از زور حرص وعصبانیت سرش با به طاق بکوبد ..اخر این چه جفنگیاتی بود که تحویل فروغ داد ..؟مگر عقلش را خرده بود ..؟
باهم غریبه باشند؟ …بهم سلام هم نکنند ..؟فروغ بیچاره پا پیش گذاشته بود برای عذرخواهی و…آن وقت او ..؟؟عجب ناقص العقلی بود ..اخر با چه فکری ان اراجیف رابه فروغ گفته ..؟وقتی یاد دهان بازو نگاه گیج فروغ می افتاد دلش میخواست از عصبانیت خودش را دار بزند ..
پیمان با خنده لیوان اب خنک را روی میز جلوی روی ابولفضل گذاشت ..
-بیا بخور یکم اعصابت اروم بشه ..بعدم درست وحسابی برام تعریف کن ببینم باز چه غلطی کردی که مثل خر توش موندی ..؟
ابولفضل با حرص به جلو خم شد ودرعرض چند ثانیه لیوان اب را سرکشید ولیوان خالی را روی میز کوبید ..با شتاب چرخید سمت پیمان وگفت ..
-بیا یکی بزن تو گوشم تا ادم بشم ..
پیمان به زحمت توانست جلوی خنده اش را بگیرد ..ابولفضل به قدری عصبانی بود که رنگش به کبودی میزدوپیمان نگران بود که نکند از زور عصبانیت سکته کند ..
-خوب گیرم که زدم، با زدن مشکلت حل میشه ..؟
ابولفضل درجا عصبانیتش خوابید وکاسه ی چکنم چکنم دست گرفت ..
-نه حل نمیشه ..یه گوهی خوردم که نمیدونم چه جوری درستش کنم ..
-حالا چی بهش گفتی که این جوری به جلز وولز افتادی ..؟
ابولفضل بازهم با یاد اوری حرفهایش کبود شد ..
-منِ خنگ بهش گفتم عطاش رو به لقاش بخشیدم واز این به بعد بهتره مثل دو تا غریبه با هم رفتار کنیم ..اصلا نمیدونم چرا گفتم فروغ که خودش داشت عذر میخواست اخه تو بگو… من چرا همچین خزعبلاتی بارش کردم؟ ..به خدا یاد قیافه ی هاج وواجش که میوفتم میخوام سرمو بکوبونم به دیوار ..
نفس خسته ای کشید وبا عجز پرسید ..
-حالا چی کار کنم پیمان ؟زنگ بزنم بهش ؟!
-که هرچی ریسیدی پنبه کنی ..؟
ابولفضل گیج شد
-منظورت چیه ..؟
-ببین ابولفضل تو که تا اینجا رو رفتی بذار ببینیم نتیجه اش چی میشه ..خدا رو چه دیدی شاید سر عقل اومد ..
-چی میگی پیمان ..خرفت شدی ..؟میگم پروندمش ..
-نه هنوز نپریده .اگه ازت عذرخواهی کرده به این معنیِ که براش مهمی ونمیخواد ناراحتت کنه ..شاید با این حرفعات تقی به توقی خورد وسرعقل اومد وشاه دوماد شدی ..
ابولفضل با دیده ی شک وتردید تنها به پیمان نگاه کرد ..عقلش دیگر به هیچ چیز قد نمیداد ..جز اینکه نمیخواست با دستهای خودش این رشته ی باریک رابطه اش با فروغ را ببرد ..این هم راهی بود ..شاید واقعا جواب میداد ..
پیمان با صبوری گفت ..
-صبر کن داداش من ..یکم طاقت بیار ببینیم چی میشه ..برای عذرخواهی کردن همیشه وقت هست ..
***
انگشتان فروغ یخ زده بود ..شماره ی ابولفضل پیش رویش بود وحال برای اولین بار میخواست پیش قدم حل این رابطه شود نمیدانست کارش درست است یا غلط ولی دلش میخواست به جبران تمام عاشقانه های اشکار وپنهان ابولفضل اینبار او پیش قدم شود وبه رابطه اشان شکل دهد ..شاید هم وسعت دهد ..
شماره ها را از نظر گذراند ولی دستش روی قسمت سبز رنگ نچرخید ..زنگ میزد .یا نمی زد ..؟پیش قدم میشد ومنت کشی میکرد یا همچنان مغرور باقی میماند تا شاید ابولفضل خودش برگردد ..ولی با فکر کردن به حرفهای ابولفضل مطمئنا فکر عبثی بود ..
ابولفضل با ان نگاه سنگی ..با ان چانه ی منقبض شده ..محال بود دوباره برگردد ..مگر یک مرد چند بار غرورش را خرد میکرد ..ان هم به خاطر یک زن ..؟!
اگر عشق افلاطون هم بود ته میکشید ..فرهاد هم که بود تیشه اش را رها میکرد وقید شیرین را میزد ..پس فکر برگشتن ابولفضل از بیخ وبن اشتباه بود ..حال دو راه پیش رو داشت ..یا زنگ بزند واین رشته ی بریده شده را دوباره گره بزند ویا به کل ابولفضل وعشق وقلبش را از یاد ببرد وبه همین رویه ای که اسمش را زندگی گذاشته ادامه دهد وگه گداری هم جواب خواستگاری های احمقانه ی خاله خان باجی ها را با جنگ اعصاب بدهد
مغزش به کل قفل کرده بود …کنار عشق زیبای ابولفضل بودن خوب بود ..خیلی بهتر از آن چیزی که فکرش را میکرد ..میدانست که عشق لیلی ومجنون مال قصه هاست ..بازهم روزی میرسد که با ابولفضل بحث کند وکارشان به جنگ وجدل بکشد ولی میدانست که ابولفضل مرد زندگیست …پشت وپناهش میشود در برابر همه ی مشکلات ..دیگر کسی به خودش جرات چپ نگاه کردن به او را نمیداد ..از طرفی آرزوی چندین وچند ساله ی مادرش محقق میشد ..اینکه بالاخره ابولفضل دامادش شود ..ولی آیا راضی بود از این سکون وسکوت دست بردارد ..؟آیا ابولفضل واقعا لیاقتش را داشت ؟..خب جواب واضح بود ..داشت ..حتما داشت وهمزمان دکمه ی سبز را فشرد ودندان روی لب گذاشت ..
ابولفضل که خیلی وقت بود پشت شیشه ی تاریک اتاقش شاهد جنگ وجدال فروغ با تلفن در دستش بود با لرزیدن گوشیش قلبش هم لرزید ..روی صفحه اسم فروغ نوشته شده بود ..
سالها بود که این رویا را به خواب میدید ایا واقعا حقیقت داشت ؟..واقعا این فروغ همان فروغ پشت پنجره ی اتاقش بود ..؟
گوشی را محکم در دست گرفت ..نگاهش بین فروغی که گوشی به دست در اتاق رژه میرفت واسم فروغِ روی گوشیش در نوسان بود ..انقدر به رویاهایش نزدیک بود که حس میکرد با لمس نام فروغ از رویا میپرد ..
ولی همینکه قدم های فروغ ایستاد ابولفضل دست روی گوشی کشید وتماس بالاخره برقرار شد ..
فروغ پراز دل نگرانی ودستپاچه وابولفضل پراز رویا وعشق… دیده دوخت به فروغ ..
فروغ نیمه نفسی کشید وزمزمه کرد ..
-ابولفضل ..؟
روح از بدن ابولفضل پرید ..صدای احورایی یارش را شنیده بود …
-واقعا میخوای ..؟؟؟واقعا میخوای مثل دو تا غریبه باشیم ..؟
حرفها در سر ابولفضل گم شده بود ..همه اش فکر میکرد رویا میبیند ..اینکه فروغ زنگ زده وحال از او سوالهای عجیب وغریب میپرسید ..ابولفضل غلط میکرد با هفت جد وابادش که همچین چیزی بخواهد …او کی خواسته غریبه باشد .؟زبان سرخش سرخود حرف زده بود ..شاید هم غرور بند زده اش برای ترمیم بیشتر یک جفنگیاتی سر هم کرده بود ..ولی قلب ابولفضل هیچ کدام اینها را نگفته بود ..
-دیگه نمیخوای دوستم داشته باشی ..؟
اه که قلب ابولفضل صد پاره شد ..دوستش نداشته باشد ..؟مگر میشد ..؟اصلا مگر شدنی بود ..؟حرفها میزد فروغ! …عشق فروغ ریشه در رگ وپی اش داشت ..مگر میشد به این راحتی از این بند دوست داشتنی خلاص شد ..؟
-اینه اون عشق چندین ساله ات ..؟با یه حرف ودوتا غرغر به این زودی خسته شدی ..؟تو که ادعا میکردی منتظرم میمونی ..! میخوای ..
فروغ بغض کرد ..سخت بود گفتن این حرف ..ولی باید تکلیفش را معلوم میکرد ..
-میخوای از زندگیت برم ..؟اره ابولفضل …؟
برود ..؟کجا برود ..؟مگر جز قلب ابولفضل جای دیگری هم برای فروغ ساخته شده بود ..؟نه.. نباید میرفت ..همینجا خانه اش بود ..کجا دلش را بردارد وبرود ..؟
-ابولفضل ..؟
اما ابولفضل سوالهای فروغ را نمیشنید …در آسمانها سیر میکرد ..بالای ابرهای سپید ..همین ابولفضل ابولفضل گفتن های فروغ رویایی بود چه برسد به جملات پراز بغض وناراحتش …
-نمیخوای جوابمو بدی ..؟من که عذرخواهی کردم ..چند بار دیگه باید بگم ببخشید تا آروم بشی ..؟
بازهم سکوت ..لبهای ابولفضل به کل بسته بود ..فقط چشمانش فروغ را میدید که دستپاچه وبی قرار وسط اتاقش ایستاده بود وگوش هایش جملات رویاییش را میشنید …
-ابولفضل ..؟گوش میدی .؟ من دم تراسم حداقل بیا لب پنجره بدونم حرفت چیه ..؟
وابولفضل با دیده وجان خیره شد به فروغ که دستک های شالش را باد با خود میبرد وتره های موهایش را پریشان میکرد ..آه نه ..تره های موهای فروغ را نه.. بلکه دل ودین ابولفضل را پریشان میکرد ..
-ابولفضل ..؟نمی یای ..؟نمیبخشی ..؟برم ابولفضل ..؟کجایی ..؟
ابولفضل بی اراده ..بی اختیاروبی دل ..دست به پنجره برد وبرای اولین بار لنگه های ان را بازکرد ..نگاه فروغ خیره ماند به سایه ی سیاه ابولفضل ..ابولفضلی که نمیدانست هنوز ناراحت است یا نه ..
-ابولفضل ..؟نمیبخشی ..؟
-اگه ببخشم یه قولی بهم میدی ..؟
نفس فروغ تازه ازاد شد ولبخند محوی روی لبش نشست ..مستقیم دیده دوخت به سایه ی ابولفضل ولب زد ..
-چی ..؟
-اگه همین فردا صبح ..مادرم رو بفرستم برای خواستگاری جواب نه نمیدی ..
فروغ لب گزید ..چه صریح ..!چه جواب بدهد ..؟آری؟ ..خیر ..؟کدام حرف دلش بود ..؟
-فروغ ..؟جوابمو نمیدی ..؟
-من بیوه ام ابولفضل یادته ..؟
-یادمه ..
-بچه وشوهرم رو خودم فرستادم سینه کش قبرستون ..میدونی ..؟
-میدونم ..
-تو یه پسر مجردی که دخترهای محل برات سرودست میشکنن ومن یه زن دل مرده که خیلی وقته یه خنده از ته دل نکرده ..
-دخترهایی که برام سرودست میشکنن رو نمیخوام ..دلم پیش تویی که سیزده سال پیش دیدمت مونده ..
-میترسم ازم زده شی وبعدا مثل یه اشغال از زندگیت پرتم کنی بیرون ..
ابولفضل به آنی واکنش نشان داد وبا مشت روی قاب پنجره کوبید …فروغ تنها نگاه کرد ..که صدای نیمه عصبانی ابولفضل درگوشی پیچید ..
-اگه یه بار دیگه از این راجیف برای من سر هم کنی به ولای علی میرم وپشت سرم رو هم نگاه نمیکنم ..میخواد خوشت بیاد یا نه ..
-میترسم ابولفضل ..
ابولفضل با حاضر جوابی پرسید ..
-ازچی ..؟از عشق من مطمئن نیستی یا از بی مسئولیت بودن خودت میترسی ..
-ابولفضل ..!!؟؟
شماتت گر بود لحن فروغ .. ولی دل ابولفضل مالش رفت ..
-من بی مسئولیت نیستم فقط میترسم از حرف بقیه ..اینکه میگن دختره بعد از یه شکم زائیدن وده سال شوهر داری قاپ پسره رو دزدید وجادوش کرد ..
ابولفضل تکیه زد به قاب پنجره وبا تفریح به دل اشوبه های فروغ گوش داد ..وفروغ گفت وگفت از ترسها ودل نگرانی هایش ..ابولفضل تنها گوش داد ..تا برای همیشه یادش بماند دل نگرانی های زنانه ی فروغ را ..ترس های ناشناخته ی زنش را تا نکند ناخواسته چنگ بزند برترس هایش
***
آه..قصه ی فروغ وابولفضل دراینجا تمام نشد ..اصلا تمام شدنی نبود ..مگر قصه ی زندگی ادمها تمام شدنیست ..؟داستان زندگی امیرحسینی که با فروغ شیوایش را دوباره شناخت وعاشقش شد ..یا قصه ی شیوایی که مادرانگی های فروغ را دید ومادر بودن را فهمید …
ویا ابولفضلی که نشان داد در این عصر آهن وسنگ در این دنیای خاکستری وپراز مه بازهم میشود عاشق شد وعاشق ماند وعاشقانه زندگی کرد ..ودرنهایت داستان زندگی فروغ ..
فروغی که اگر داغ دیده بود وعزیز از دست داده ولی دوباره توانست کمر همت راست کند وزندگی از سر گیرد ..شاید سخت بود ولی آدمیست وعصاره ی شیرین فراموشی ..زود عادت میکند به غم هایش ..
قصه ی ادمهایم را تا بدین جا برایتان گفتم و…ماند غصه ی زندگی جدید فروغ وابولفضل ..مریم بانو وحسن آقا ..وحمیرا خانم همیشه دل نگران ..
که آن هم داستان دیگریست برای وقتی دیگر ..این سر واین قلم خسته گشته ..اندکی نفس بده ای هم سفر عزیز
والسلام ..
مون شاین
پنجم تیرماه سال نودو سه





امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0



بخش نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

تبلیغات



ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات مطالب


درباره ما

    دریــــــــای رمــــ❤ـــــان
    سلام به همه ی دوستای عزیزم سایت دریای رمان از آذر ماه 1392 فعالیت خودشو به منظور آرامش و رفاه رمان خوان ها برای خواندن رمان در سایتی با سرعتی بالا فعالیت خودشو آغاز کرده و امیدوار است که هر روز با جلب رضایت خواننده های سایت کیفیت سایت هم بالا رود با تشکر مدیریت

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 748
    کل نظرات کل نظرات : 511
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 9
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 842

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 1,154
    باردید دیروز باردید دیروز : 1,541
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 128
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 214
    بازدید هفته بازدید هفته : 2,695
    بازدید ماه بازدید ماه : 33,718
    بازدید سال بازدید سال : 181,386
    بازدید کلی بازدید کلی : 4,871,553

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 54.162.133.222
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :


نظرسنجي

    نظرتون در باره ی سایت دریای رمان چیه؟






امکانات جانبی

    پربازدیدترین مطالب