close
تبلیغات در اینترنت
11.حس و حساسیت : sense and sensibility
دوشنبه 29 مرداد 1397

دریــــــــای رمــــ❤ـــــان

جدیدترین مطالب

جستجوگر پیشرفته سایت





تبلیغات ویژه

سایت اسکینک دات آی آر

تبلیغات


آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

loading...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 115 diyana
0 100 diyana
0 121 diyana
0 98 diyana
0 100 diyana
0 114 yalda


رمان  حــس و حــساسـیـت ( دلباخته )

 

نویسنده : جین آستین

 

قسمت یازدهم

فصل سی و یک


پس از اندکی مخالفت، ماریان تسلیم درخواست های خواهر خود شد، و رضایت داد که با او و خانم جنینگز هنگام صبح نیم ساعت به بیرون از منزل برود. ماریان قاطعانه شرط کرد که در هر حال، با کسی دیداری نمی کند، و فقط همراه آنها تا مغازه گری(grey) در خیابان ساک ویل خواهد بود، که النور در نظر داشت برای تعویض جواهرات قدیمی مادر خود با آن مغازه وارد مذاکره شود.
هنگامی که در آستانه در توقف کردند، خانم جنینگر بیادش افتاد در آن سوی خیابان خانمی زندگی می کند که باید حالش را جویا شود، و چونکه هیچ کاری در آن مغازه نداشت، مصمم شد هنگامی که دوستان جوان او به معامله مشغولند، او هم به دیدار دوست خود رفته، و سپس نزد آنها بازگردد.
در بالا رفتن از پله ها، خواهران دش وود آدم های زیادی را در برابر خود مشاهده کردند، بطوریکه در آن فروشگاه هیچ کسی فراغتی نداشت تا به آنها کمک نماید. تنها کاری که میشد انجام داد نشستن در انتهای یکی از جایگاهها بود که امکان توجه سریعتر در آن وجود داشت، و فقط یک آقا در آنجا ایستاده بود، و بی احتمال نبود که النور امیدوار باشد تا هیجان و نزاکت آن مرد موجب زودتر راه انداختن کار او بشود. اما صداقت چشمها، و ملاحت گفتار، دلیلی بر نزاکت بی اندازه بود. او دستوراتی در مورد جعبه خلال دندان برای خودش میداد، و مشخصات مربوط به شکل، اندازه، ابعاد، و سایر موارد زینتی را مشخص می نمود، که همه آنها پس از بررسی دقیق و یک ربع ساعت چانه زدن در مورد جعبه خلال دندان در مغازه، سرانجام با تصور غیراختراعی او مرتب شد. او آنقدرها فرصت نمی یافت که توجهی به سوی آن دو خانم جوان داشته باشد، فقط سه یا چهار نگاه مختصر همه توجه او را تشکیل میداد، توجهی که در خاطره النور نقشی از یک چهره مقتدر، طبیعی تمام عیار، گرچه مورد توجه مدلهای اصیل، بوجود آورده بود.
ماریان از آن احساسات حقارتی و رنجشی مصون بود، در این دقت نظر گستاخانه چهره های آنها، و در این خودنمائی ظاهری و در تصمیم گیری خرده گیری های مربوط به جعبه خلال دندان که دقت نظر او مربوط میشد بخوبی قادر بود همه افکارش را در درون خود جمع آوری نماید، و به خاطر آن بی تفاوتی خاصی نسبت به آن چه که در اطراف او می گذشت، در فروشگاه آقای گری احساس نمود مثل آنکه در اتاق خواب خود باشد.
سرانجام سفارش به نتیجه رسید. عاج، طلا، و مروارید، همگی مشخص شدند، و آن آقا با اشاره به اسم روزی که آن جعبه خلال دندان به دست او خواهد رسید، با فراغت کامل دستکش هایش را به دست کرده، و نگاه دیگری را نثار خواهران دش وود نمود ولی این نگاه بیشتر حاکی از ستایش بود، و با حالتی مغرور و آمیخته با بی تفاوتی، و حالتی خوشحال قدم به بیرون از مغازه نهاد. النور هیچ لحظه ای را برای مطرح نمودن کار خود هدر نداد، و آنگاه که میخواست به نتیجه ای برسد، مرد دیگری در کنار او قرار گرفت. سربرگرداند تا چهره آن مرد را ببیند، و با تعجب نگاهش به برادر خودش افتاد. صمیمیت و شادی دیدار آنها کافی بود که در مغازه آقای گری صحنه دلپذیری بوجود آید. جان دش وود واقعاً از دیدار خواهرانش خوشحال شد، رضایتی برای آنها فراهم آمد، و سؤالهای او از احوال مادر آنها در حدی احترام آمیز و دلسوزانه بود.
النور فهمید او و فانی دو روز است که به شهر وارد شده اند. گفت، " خیلی دلم میخواست دیروز بسراغ شما می آمدم، ولی امکانش وجود نداشت. ولی فردا قطعاً تصور میکنم به خیابان بارک لی بیایم، و خدمت دوست شما خانم جنینگز برسم. شنیده ام خانم ثروتمندی است. خانواده میدل تون هم همینطور، تو باید مرا بآنها معرفی کنی. بعنوان تجدید ارتباط خویشاوندی، باعث خوشحالی من خواهد شد که هرگونه احترامی را نسبت به آنها بجا آورم. آنها در دهکده همسایه های بی نظیری برای شما هستند، با توجه به حرفهائی که شنیده ام. "
" واقعاً بی نظیر است. توجه بی دریغ آنها به راحتی ما، صمیمیت خاص آنها در هر مورد، آنقدر زیاد است که از بیان آن عاجزم. "
" بی نهایت از شنیدن آن خوشحالم، جداً خیلی خوشحالم، باین دلیل است که آنها آدم های سخاوتمند، و با شما رابطه خویشاوندی دارند، و از هرگونه بذل توجهی در زمینه آداب دانی و ایجاد رفاه و آسایشی که اقامت شما را دلنشین نماید، بی تردید فروگذار نمی کنند و باین جهت شما براحتی در آن خانه روستائی ساکن شده اید و من راضیم! ادوارد برای ما خبرهای خیلی خوبی آورده بود، می گفت، بهترین خانه ای است که تا بحال دیده ، و مثل آنکه همه شما از آن راضی بودید. باور کنید، از شنیدن حرفهای او خیلی زیاد شادمان شدیم. "
النور تا اندازه ای از برادرش احساس خجالت می نمود، و متأسف نشد که با ورود مستخدم خانم جنینگز، که آمده بود تا آمادگی خانمش را در آستانه در اطلاع دهد. لزوم پاسخگوئی به برادرش را نادیده بگیرد.
آقای دش وود آنها را تا پای پله کان مغازه مشایعت نموده، در پای کالسکه به خانم جنینگز معرفی شد، و اظهار امیدواری کرد که روز بعد بتواند به ملاقات آنها برود، و خداحافظی نمود.
در موعد مقرر به دیدار آنها رفت. ورود او با تظاهر به عذر خواهی از عدم امکان حضور همسر وی همراه بود: " همسرم آنقدر مواظب مادرش میباشد، که براستی هیچ فرصتی برای بیرون رفتن از منزل پیدا نمی کند. " خانم جنینگز بهرحال صریحاً باو اطمینان داد هیچگونه تعارف و تشریفاتی لازم نیست، زیرا همه با هم فامیل بوده، و بی قید و شرط انتظار دیدار هرچه زودتر خانم جان دش وود را می کشد. رفتار آقای دش وود در مقابل آنها، هرچند متین، ولی با مهربانی کامل همراه بود. با خانم جنینگز، بسیار با نزاکت، و کمی بعد که کلنل براندون از راه رسید، با یک اشاره چشم به کلنل با نوعی کنجکاوی که حاکی از، آن بود که فقط میخواست بداند او آدم ثروتمندی است، بهمان نسبت مؤدبانه با او برخورد نمود.
پس از آنکه نیم ساعت از آمدن او سپری گشته بود، از النور خواهش کرد تا خیابان کندوئیت او را پیاده همراهی کرده، و موجبات معرفی اش را به سر جان و خانم میدل تون فراهم آورد. هوا بطور بارزی مساعد، و النور با کمال پذیرفت. با خروج از خانه، سؤالهای او آغاز گشت.
" این کلنل براندون کیست؟ آیا مرد متمولی است؟ "
" بله، در دورست شایر (Dorset shire) املاک قابل توجهی دارد."
" خوشحالم. آدم بسیار متشخصی بنظر میرسید، و النور، من تصور میکنم، میتوانم از زمینه مساعدی که برای زندگی موفقیت آمیز آینده ات فراهم شده به تو تبریک بگویم. "
" به من، برادر! مقصودتان چیست؟"
" ترا دوست دارد. او را تحت نظر داشتم، و از آن مطمئن هستم. میزان درآمدش چقدر است؟"
" گمانم سالی دو هزار."
" سالی دو هزار، " و سپس در حالی که با کنجکاوی حسابهائی را پیش خود انجام میداد، اضافه کرد " النور، از ته دل، آرزو میکنم، که به خاطر تو دو برابر هم بشود. "
النور پاسخ داد، " جداً به شما اطمینان دارم، ولی بدون هیچ گونه تردیدی اطمینان دارم که کلنل براندون کوچکترین اشتیاقی به ازدواج با من ندارد."
" اشتباه میکنی النور، خیلی اشتباه میکنی. یک قدم از طرف تو او را امیدوار میکند. شاید در حال حاضر بلاتکلیف باشد، با مقرری ناچیزی که داری احتمالاً مردد خواهد شد، دوستان او شاید نظری مخالف داشته باشند. اما برخی از آن دقت نظرهای اندک و الگوهائی که خانم ها براحتی حاضر به ارائه میباشند، نظرش را با همه مقاومت ها تثبیت خواهد کرد. دوستان تو واقعاً در التهاب بسر میبرند تا ترا به سر و سامان برسانند، بخصوص فانی، برای آن که محبت تو شدیداً در قلبش جای گرفته، یقین دارم، و نیز مادرش خانم فررارز، که زن بسیار خوش طینتی است، مطمئن هستم از آن بی نهایت مسرور خواهد شد، روز پیش خودش تعریف میکرد. "
النور حاضر نمیشد پاسخی ارائه دهد.
برادرش ادامه داد، " اکنون مسأله بصورت برجسته ای مطرح است، اگر فانی یک برادر و من یک خواهر دم بخت در همان زمان داشتم، موضوع مضحکی پیش می آمد. و تازه احتمال وقوع آن غیرممکن نیست. "
النور از روی نیت پرسید، " آیا آقای ادوارد فررارز میخواهد ازدواج کند؟ "
" هنوز دقیقاً مشخص نیست، ولی چنین مطلبی در جریان است. او مادر بسیار بی نظیری دارد. خانم فررارز، با آن آزادگی بی انتها، قدم به پیش خواهد نهاد، و سالی یکهزار برایش تعیین خواهد نمود، اگر آن شرط عملی شود. آن خانم دوشیزه مورتون (Morton) شریف، تنها دختر لرن مورتون میباشد، که سی هزار پوند ثروت اوست. یک وصلت پسندیده ای برای هر دو طرف، و من کوچکترین تردیدی ندارم که در موعد مقرر عملی خواهد شد. سالی یکهزار برای یک مادر مبلغ گزافی است که از ذخائر خود ببخشد، که برای همیشه جریان دارد، اما خانم فررارز روح شریفی دارد. برای آنکه مثال دیگری از آزادگی او برای تو بیاورم: _ چند روز قبل، بمحض آنکه به شهر وارد شدیم، با آگاهی از آنکه در حال حاضر پول زیادی نمی توانست در اختیار ما قرار بگیرد، او مبلغ دویست پوند اسکناس بانکی، در دست های فانی قرار داد، و بی نهایت قابل تقدیر است، زیرا وقتی که ما در اینجا هستیم، مخارج ما خیلی بیشتر میشود. "
برای رضایت و دلسوزی خود مکثی نمود، و النور بخود فشار آورد تا بگوید.
" مخارج شما چه در شهر و چه در روستا قطعاً باید گزاف باشد، ولی درآمد شما هم رقم قابل توجهی است."
" نه چندان زیاد، که مردم تصور میکنند. در هر حال، قصد گله و شکایت ندارم، بی تردید رقم آسایش بخشی است، و امیدوارم با گذشت زمان بهتر هم بشود. در جوار منطقه نورلند، که کارهای عمرانی در جریان است، یکی از کارهای بسیار جدی رهکشی در شرف انجام است. و از آن گذشته در طول شش ماهه اخیر مقدار ناچیزی خرید کرده ام، باید منطقه ایست کینگ هام فام (east king ham farm) بیادت باشد، همانجائیکه گیبسون کهنسال زندگی می کرد. آن زمین از هر جهت برای من بسیار مناسب بود، بنابراین بلافاصله آنرا بر دارائیهای خودم افزودم، و احساس کردم که وظیفه ام خرید آن را ایجاب می نماید. نمی توانستم با افتادن آن بدست دیگران به وجدان خود پاسخ گفته باشم. هر مردی باید بهائی برای آسایش خود بپردازد، و برای من خیلی گران تمام شد. "
" آیا بیشتر از آن چیزی که واقعاً فکر میکنید و ذاتاً ارزش دارد؟ "
" چطور، امیدوارم که نباشد. شاید دوباره روز دیگری آنرا بفروشم، زیرا بیشتر از آنچه دارم شاید بدستم برسد، اما با توجه به قیمت خرید، در واقع خیلی هم بدشانس بودم، برای آنکه ارزش سهام در آن موقع خیلی پائین بود، بطوریکه اگر اتفاقاً مبالغ ضروری را در بانک خود نداشتم، مجبور میشدم آنرا با قیمت بسیار نازلی که متضمن ضرر هنگفتی میباشد بفروشم. "
النور فقط میتوانست لبخندی بزند.
با اظهار کامل وضعیت دارائی خود، و ضرورت انجام خرید یک جفت گوشواره برای هر یک از اقوام خود، در مراجعه خود به مغازه گری، افکار او چرخش شادمانه ای بخود گرفته، و شروع به تبریک گفتن به النور نمود که چنان دوستی مثل خانم جنینگز دارد.
" براستی خانم کم نظیری است. خانه او، طرز زندگی او، همه بیانگر یک درآمد قابل توجه است، و این آشنائی و دوستی نه فقط تا این جا بی نهایت به نفع شما بوده، بلکه احتمالاً در پایان آن نیز از نظر مادی در جهت تأمین منافع شما خواهد بود. _ دعوت او از شما برای رفتن به شهر قطعاً برای شما ارزشمند است، و در واقع، حاکی از احترام فراوان برای شماست، که با احتساب احتمالات، وقتیکه از دنیا برود شما مورد فراموشی قرار نخواهید گرفت. _ از او باید ارث فراوانی بر جای بماند. "
" به هیچ وجه، در این مورد نمی توانم تصوری داشته باشم، زیرا فقط اموال شوهر اوست، که به فرزندانش خواهد رسید. "
" اما نباید تصور شود که فقط بر درآمد خودش متکی باشد. آدم های بی دل و جرأت آنطور نیستند، و هرچه را که در پس انداز داشته باشند، قادر به ارائه آن خواهند بود. "
" و آیا شما تصور نمی کنید که به جای آنکه اموال خود را به ما ببخشد، به دخترهای خودش خواهد بخشید؟ "
" هر دو دخترهای او دیگر ازدواج کرده، و بنابراین نمی توانم لزوم توجه بیش از حد او را به آنها احساس کنم. و حال آنکه به نظر من، با آن توجه فراوانی که به شما مبذول میدارد، و رفتار پسندیده ای به این روش، در واقع یک نوع تعهد در قبال آینده شما پذیرفته، که یک خانم آگاه نسبت به آن بی توجه نخواهد بود. هیچ چیز نمی تواند با محبت تر از رفتار او باشد، و اگر بدون آنکه انتظاراتی را برای نشو و نما یافتن آن مهیا سازد، به زحمت به انجام همه آنها تن در میدهد.
" ولی چیزی بروز نمی دهد که مناسبتی داشته باشد. در واقع برادر، نگرانی شما برای رفاه و موفقیت ما خیلی به دوردست ها رفته است. "
مثل آنکه بخود آمده باشد، گفت، " چرا نه، مردم بهره کمی دارند، توان بسیار کمی در اختیار خود دارند. اما، النور عزیز من، چه به سر ماریان آمده؟ _ خیلی ناراحت است، رنگ صورتش پریده، و کاملاً لاغر شده، آیا بیمار است؟ "
" حالش خوب نیست، چند هفته ای است که شکایت از ناراحتی عصبی دارد."
" برای او متأسفم، در آن سن، هرگونه بیماری برای همیشه باعث نابودی شکوفائی اش میگردد! در مورد او خیلی کوتاه است! در سپتامبر گذشته یکی از دخترهای خیلی قشنگ بود، مثل همه دخترهائیکه تا بحال دیدم، و قابل توجه مردها. در قد و قواره او زیبائی خاصی نهفته بود که هر مردی را مجذوب می ساخت. بخاطر می آورم فانی گفت که او زودتر از شما ازدواج میکند، نه برای آنکه بی اندازه به شما علاقمند است، بلکه آنطور که اتفاق افتاده او را دگرگون ساخته، در هر حال، اشتباه کرده است. حالا سؤال من این است که آیا ماریان، با مردی که سالانه بیش از نهایتاً ششصد پوند درآمد داشته باشد ازدواج می کند، و باید دچار اشتباه شده باشیم اگر شما بهتر از آن را بتوانید مثال بزنید _ دورست شایر! اطلاعات چندانی از آن ندارم، ولی، النور عزیز من، بی اندازه خوشحال خواهم شد که از آن بیشتر بدانم، و تصور میکنم بتوانم فانی و خودم را در میان نخستین و بهترین آدم هائی ببینم که بدیدار شما آمده اند. "
النور مجدانه کوشید تا او را متقاعد سازد که هیچگونه احتمالی از ازدواج او، با کلنل براندون مطرح نمی باشد، اما انتظاری بس خوش آیند از برای او تلقی می گشت که منصرف نگردد، و براستی مصمم گشته بود بدنبال برقراری ارتباط دوستانه با آن مرد محترم برآمده، و موجبات ازدواج آنها را از هر طریق ممکن فراهم سازد. از آنکه برای خواهران خود هیچگونه اقدامی بعمل نیاورده بود، تازه اظهار پشیمانی می نمود، و آنچنان بشدت که گوئی دیگران بسیار کوشیده اند، و یک پیشنهاد از طرف کلنل براندون با یک ارثیه از خانم جنینگز، آسانترین وسیله جبران خطاهای او تلقی می گشت.
آنها آنقدر خوش شانس بودند که خانم میدل تون را در خانه بیابند، و سر جان قبل از عزیمت آنها وارد شد. مراسم معارفه از هر جهت صورت پذیرفت. سر جان آمادگی پذیرش هر کسی را داشت، و گرچه آقای دش وود ظاهراً اطلاعات چندانی از سوارکاری نداشت، ولی اندکی بعد او را در زمره آدم های خوش اخلاق قرار داد، در حالی که خانم میدل تون در سر و وضع ظاهری او آراستگی را در حد کافی مشاهده کرده، تصور می نمود برقراری آشنائی با او ارزشمند میباشد، و آقای دش وود با خوشحالی از آشنائی آن دو نفر از خانه آنها خارج شد.
در راه بازگشت، به خواهرش گفت، " خیلی خبر خوبی خواهد بود که به فانی برسانم، خانم میدل تون واقعاً زن زیبائی است! یقین دارم از دیدار چنین زنی فانی خوشحال خواهد شد. و خانم جنینگز هم، زن بسیار خوش رفتاری است، گرچه از آن ظرافت دختر خود نصیبی ندارد. خواهر شما نیازی به مردد بودن حتی از ملاقات او نباید داشته باشد، که در واقع، در این مورد مصداق دارد. و خیلی طبیعی است، زیرا ما فقط میدانیم خانم جنینگز بیوه مردی بود که همه ثروتش را از راه قانونی بدست آورده، و فانی و خانم فررارز هر دو بشدت بر این عقیده بودند که نه او و نه هیچکدام از دخترهایش از ان دسته زنهائی نبودند که فانی اشتیاق معاشرت با آنها را داشته باشد ولی اکنون من حامل ملاحظاتی هستم که برای هر دو آنها قانع کننده است. "

 

فصل سی و دو


خانم جان دش وود آنچنان به قضاوت شوهر خود متکی بود که فردای آن روز انتظار پذیرائی از خانم جنینگز و دخترش را می کشید، و اعتماد او ضمن برخورد با خانم جنینگز، همان خانمی که حتی خواهران شوهر او در منزلش اقامت داشتند، توجه او را شدیداً جلب نمود، و خانم میدل تون را نیز، یکی از خوش مشرب ترین زنهای دنیا انگاشت! "
خانم میدل تون نیز متقابلاً از خانم جان دش وود بی اندازه خوشش آمد. در میان آنها آن ارتباط بدور از گرمی آمیخته با خودپسندی از هر یک از طرفین وجود داشت که آنها را به یکیدیگر نزدیک میساخت، و با یکدیگر در یک روابط خسته کننده و بی مزه و نیاز کلی تفاهم متقابل اظهار همدردی می نمودند.
بهرحال همان سلوک ها که حاکی از خوش نظری خانم میدل تون در نظر خانم دش وود تلقی میگردید، با نقطه نظر خانم جنینگز تناسبی نداشت، و آنگاه در نظر او موجودی اندک مغرور و اندک محترم جلوه نمود، که خواهران شوهرش را بدور از صمیمیت می نگریست، و تقریباً حرفی برای مبادله با آنها نداشت، زیرا به مدت پانزده دقیقه ای از ساعت که به ملاقات خیابان بارک لی اختصاص یافته بود، او دست کم هفت دقیقه از آنرا به سکوت برگزار نمود.
النور بشدت میخواست بداند، هرچند نه از طریق پرسش، که آیا ادوارد هنوز در شهر بسر میبرد، ولی هیچ چیز فانی را داوطلبانه به بیان نام ادوارد در برابر او وادار نمی ساخت، تا آنکه بتواند از نتیجه تصمیم ازدواج او با دوشیزه مورتون باخبر شود، یا آنکه انتظارات شوهر او در مورد کلنل براندون، به پاسخی منتهی گردد. برای آنکه یقین داشت آنها هنوز هم بشدت به یکدیگر وابسته بوده، نمی توانستند بطور جدی از یکدیگر چه در حرف و چه در عمل از هر لحاظ جدا شوند. در هر حال، آن تیزهوشی را بزودی از گوشه ای دیگر به پرواز در آورد. اندکی بعد لوسی از راه رسید که از کمک فکری النور برای دیدن ادوارد بهره گیری نماید زیرا همراه خانم و آقای دش وود به شهر آمده بود. جرأت نمی کرد از ترس ردیابی به ساختمان بارلت بیاید، و گرچه بی قراری دو جانبه آنها برای یک دیدار، قابل گفتن نبود، با اینحال در حال حاضر چاره ای جز ارتباط مکاتبه ای برایشان باقی نمانده بود.
ادوارد شخصاً بآنها اطمینان داد که به شهر آمده، و در مدتی اندک، دو دفعه برای احوالپرسی به خیابان بارک لی شتافت، یکبار پس از بازگشت از پیاده روی های صبحگاهی، کارت او را روی میز مشاهده نمودند. النور از سرزدن او خوشحال بود، و ضمناً خوشحالی او بیشتر تجلی نمود آنگاه که کمبودش را در احساس خود متجلی یافت.
افراد خانواده دش وود بطور حیرت آوری شیفته افراد خانواده میدل تون گشته بودند، با آن تصور که گرچه عادتی به دادن چیزی نداشتند، با اینحال مصمم شدند که چیزی بآنها بدهند _ در قالب یک مهمانی شام، و اندکی پس از آغاز روابط آشنائی آنها دعوتی برای صرف شام در خیابان هارلی (Harley street) از آنها به عمل آمد، یعنی در همان محله ای که خانه بسیار مجللی به مدت سه ماه در اجاره خود گرفته بودند. خواهران او و خانم جنینگز نیز جزو دعوت شدگان بوده، و جان دش وود مراقب تا کلنل براندون را، که همواره در جوار خواهران دش وود قرار گرفتن، خوشحالش میساخت نیز برای خود داشته باشد، و کلنل براندون آن دعوت را با تشکری آمیخته با تعجب، ولی در عین حال با مسرت فراوان پذیرا گشت. بنابر آن بود تا خانم فررارز نیز حضور خود را بدانجا رهنمون گردد، ولی النور، نتوانسته بود بفهمد آیا پسرهای او هم در فهرست دعوت شدگان قرار خواهند داشت. انتظار دیدار خانم فررارز، در هر حال، برای علاقمند نمودن او جهت پیوستن به گروه مهمانان کفایت می نمود، زیرا اکنون فرصتی پیش آمده بود که النور بدور از آن نگرانی که زمانی مانع چنان مراسم معارفه ای می گردید. موفق به دیدار مادر ادوارد بشود، و بسا آنکه اکنون می توانست با یک نظر کاملاً بی تفاوت آن خانم را ملاقات نماید، با اینحال اشتیاق او بعنوان هم صحبت خانم فررارز، و کنجکاوی او برای شناخت ویژگیهای آن بانوی مقتدر، همانند همیشه وی را به وجد در آورده بود.
آن اشتیاقی را که به این ترتیب از آن مهمانی انتظار داشت، اندکی بعد فزونی گرفت، بیشتر از آنکه لذت بخش تجلی نماید، آنگاه که حضور خواهران استیل را نیز شنید.
چه نیکو خود را به خانم میدل تون توصیه کرده، و چه مقبول افتاد پشتکار آنها در آن خانم، که با وجود آنکه لوسی دختر با ملاحتی نبود، و خواهر او حتی از آن نجابت متعارف نیز بی بهره، ولی خانم میدل تون آنچنان آمادگی پذیرائی از آنها را همچون سر جان داشت که درخواست نمود یکی دو هفته را در خیابان کندوئیت سپری نمایند، و آن دعوت مورد پسند کامل خواهران استیل قرار گرفت، و بمجرد آنکه دعوت از افراد خانواده دش وود مشخص گردید، دیدار آنها چند روز پیش از آغاز مهمانی شروع شد.
ادعای آنها مبنی بر شناخت خانم جان دش وود، بعنوان برادرزاده ی مرد محترمی که مراقبت از برادر او را تقبل کرده بود، در هر حال کمک چندانی، به توجیه کشاندن صندلی های خود در پشت میز او نمی کرد، ولی همانند سایر مهمانان خانم میدل تون، آنها نیز بایستی مورد استقبال قرار می گرفتند، و لوسی، که از مدت ها پیش از آن، شخصاً علاقمند بود تا به آن خانواده معرفی گردد، و از شخصیت ها و گرفتاری های شخصی خودش تصویر نزدیک تری بدست آورد، و برای مقبولیت در نظر آنها رنجی را پذیرا گردد، تا آن لحظه ای که کارت دعوت خانم جان دش وود را دریافت ننموده بود بندرت چنان نشاطی باو دست داده بود.
النور توهمی متفاوت داشت. او بی درنگ استنباط نمود، با توجه به آنکه ادوارد، با مادر خود زندگی میکند، او هم باید جزو دعوت شدگان به مهمانی برادرش باشد، و پس از آنچه سپری گشته، در حضور لوسی، برای نخستین بار باید او را مشاهده نماید! _ النور مردد بود چگونه قادر به تحمل آن خواهد شد!
این گونه استنباط ها شاید کاملاً نمی توانست مبتنی بر دلائلی باشند، و قطعاً با حقیقت نیز بهمان گونه. آن افکار بهرحال تا حدودی کاهش گرفت، نه بخاطر تمرکز فکری شخصی او بلکه از طریق نیت خوب لوسی، که تحمل ناامیدی شدیدی را قبول کرده بود که گفت ادوارد برای روز سه شنبه قطعاً در خیابان هارلی حضور نخواهد یافت. و حتی امیدوار بود که با متقاعد ساختن او، باز هم بر میزان درد و رنج او بیفزاید، که ادوارد بخاطر آن رابطه صمیمانه ای که با او دارد، از آن مهمانی بدور نگهداشته شده، که در صورت حضور ادوارد قادر به پنهان داشتن آن نمیشد.
آن سه شنبه پر اهمیت آنچنان فرا رسید تا آن دو خانم جوان به حضور آن مادر شوهر مقتدر معرفی گردند.
همچنانکه با یکدیگر از پله ها بالا میرفتند، لوسی گفت، " دوشیزه دش وود عزیزم، دلم برای خودم می سوزد! در اینجا هیچکس بجز شما دلش برای من نمی سوزد، _ من اقرار می کنم که تحمل آن دیگر مشکل است. ای خداوند بزرگ! _ لحظه ای بعد انسانی را خواهم دید که همه خوشبختی من به او وابسته میباشد که او باید مادر شوهر من بشود! "
النور می توانست بعنوان یک مسکّن فوری عنوان نماید که احتمالاً می تواند مادر دوشیزه مورتون هم باشد، تا آنکه مادر خودش. که هر دو اندکی بعد می دیدند، اما بجای آن، به لوسی اطمینان بخشید، و با محبت قابل توجهی، که از دلسوزی نسبت به او ناشی میشد، _ و در نهایت تعجب لوسی او را دلداری داد. خانم فررارز، زنی باریک اندام، کوتاه قد، استوار، و برخوردی بسیار رسمی و جدی، و چهره اش تا حدودی عبوس، به نظر می رسید. رنگ رخسارش کمی زرد رنگ، جثه اش کوچک، بی بهره از زیبائی، و طبیعتاً بدور از ظاهر سازی، ولی ابروهای قشنگی قیافه او را از حالت خسته کننده نامطبوع نجات میداد، از طریق بخشیدن شخصیت مقتدر و غرور آمیز و زشتی طینت. زنی بود بدور از گفتگو، زیرا شباهتی به سایر مردم نداشت، با توجه به تعداد نقطه نظرهای خود آنها را تقسیم میکرد، و از تعداد معدودی حروف صدادار که از دهانش بیرون پرید، و هیچکدام از انها نصیب دوشیزه دش وود نگردید، که به او چشمکی عمدی زد مبنی بر آنکه بهیچ وجه علاقه ای باو ندارد.
النور در این مرحله نمی توانست از این طرز سلوک ناشاد نباشد. _ تا چند ماه قبل وقوع آن بشدت صدمه وارد میساخت، ولی از قدرت خانم فررارز خارج بود که پریشانی او را سبب شود، _ و تفاوتی که در رفتار او نسبت بهخواهران استیل مشاهده میشد عمداً از فروتنی بیشتر برخوردار بود، که برای او صرفاً یک سرگرمی تلقی می شد. از مهربانی هر دو آنها یعنی مادر و دختر نسبت به همین شخص فقط میتوانست لبخندی بزند _ زیرا لوسی براستی بطور بارزی شناخته شده _ و از دیگران متمایز بود، بطوری که دیگران هم به اندازه او لوسی را می شناختند و جداً همگی حاضر بودند رنج بیشتری بر او تحمیل نمایند، در حالی که او شخصاً، در مقام مقایسه عملاً قدرتی برای آزار دادن آنها نداشت، و با وجود کنایه های آنها آرام نشسته بود. ولی هنگامی که بآن مهربانی غرض آلود می خندید، نمی توانست بآن پلیدی ناشی از بی خردی که پدیدار گشته بود، نیاندیشد، بهمین ترتیب نمی توانست دقت نظرهای حساب شده ای را که خواهران استیل در پیش گرفته بودند نادیده انگارد، و نسبت به همه آن چهار نفر نفرت شدیدی احساس نکند. لوسی از آنکه تا آن حد شکوهمندانه جلوه گر گشته بود، از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناخت، و دوشیزه استیل بدش نمی آمد که فقط با به میان کشیدن دکتر دیویس کمی سر به سر او بگذارد تا شادی اش کامل شود.
میز غذا از وفور ویژه ای برخوردار، تعداد مستخدم ها زیاد، و همه چیز حاکی از نهایت بذل توجه خانم خانه برای تظاهر حکایت داشتند، که در نهایت توان مالی صاحب خانه را به مرحله ثبوت می کشاند. در ازای پیشرفت ها و اندوخته های تازه ای که در املاک نورلند پدیدار گشته بود، و در ازای آن زمین هائیکه یک بار چیزی نمانده بود تا بخاطر چند هزار پوند ناقابل مجبور به فروش زیان آور آن املاک گردد، هیچ نشانه ای حاکی از تنگدستی او که به شدت از بروز آن جلوگیری کرده بود به چشم نمی خورد، _ هیچ گونه تنگدستی در هیچ زمینه ای، بجز آنکه از تبدل گفتگو، آشکار می گشت _ ولی در آنجا، کمبودی مشهود بود. جان دش وود چندان سخنی برای بیان آنچه ارزش شنیدن داشته باشد نداشت، و همسر او از او هم کمتر، اما هیچگونه ناخوشایندی ویژه ای در آن مشاهده نمیشد، زیرا آن رویه دقیقاً همانی بود که با همه دیدار کنندگان از خود نشان میدادند، که تقریباً همه در تحت یک یا چند عامل در مرحله ای از نارسائی قرار داشتند _ نیاز به احساس چه بصورت طبیعی یا اکتسابی _ نیاز به ظرافت _ نیاز به پیدا کردن روح _ یا نیاز به اعتدال.

 

فصل سی و سه


کنجکاوی النور برای دیدن خانم فررارز به مرحله رضایت بخشی ختم شد. _ در وجود او هر آنچه که ارتباطات خانوادگی را به صورت ناخوشایندی می کشانید، پیدا کرد. _ از غرور او، و از پستی او باندازه کافی دیده بود، و آن پیش داوری قاطع در برابر او، برای شناخت تمامی آن مشکلاتی که آن نامزدی را بصورت غیر قطعی جلوه میداد، و ازدواج را به تعویق می انداخت، در ارتباط میان ادوارد و لوسی، به ثبوت رسید، _ و آن دیدار آنچنان کافی می نمود که در ارتباط با خودش جای شکر داشت، چرا که آن مانع عظیمی که باعث تحمل رنج او از دست خانم فررارز میباشد، او را از وابستگی به گرفتار آمدن در چنگال آن خانم نجات بخشید، یا از هرگونه واهمه ای که از نقطه نظرهای خوب او می توانست انتظار داشته باشد. یا دست کم، در صورتی که خود او کاملاً در شادی پای بندی ادوارد به لوسی درگیر نسازد، مصمم شد که، اگر محبت لوسی بیشتر باشد، او باید از آن احساس خوشحالی نماید.
النور هنوز نمیدانست که خوش رفتاری خانم فررارز نسبت به لوسی چه تأثیری در بالا بردن روحیه او داشته است، _ که باعث شدت یافتن اشتیاق و غرور او گردیده تا بدان حد که جلو چشمان او را گرفته و وانمود سازد که تمامی آن توجهات فقط بدان علت بوده که النور نمی باشد، و بعنوان یک تعارف ظاهر شود _ یا باو اجازه دهد که بزعم خود خودش را بالاتر از او تلقی نماید، زیرا که موقعیت واقعی او ناشناخته بود. ولی با وجود آن، اگر هم در همان موقع آثار آن در چشمان لوسی پدیدار نگشته بود، اما صیح روز بعد یکبار دیگر آشکارا نمایان گردید، زیرا با اشتیاق خاص خود، خانم میدل تون النور را به تنهائی در یک فرصت مناسب در خیابان بارک لی به گوشه ای کشاند تا خوشحالی خودش را به او ابراز نماید.
آن فرصت با خوش شانسی همراه بود، زیرا با پیامی از جانب خانم پالمر، که بلافاصله پس از ورود او رسیده بود، خانم جنینگز را از منزل فراری داد.
بمحض آنکه دو نفری تنها شدند، لوسی فریاد کشید، " دوست عزیز من، آمده ام از خوشبختی خودم با شما حرف بزنم، آیا چیزی بامزه تر از رفتاری که خانم فررارز دیروز با من داشت می تواند باشد؟ چقدر خانم مهربانی بود! _ میدانستید چقدر از دیدن او وحشت داشتم، _ ولی از همان لحظه ای که به او معرفی شدم، آن قدر او صمیمانه بود، که واقعاً گفتنی است، و کاملاً برای من باور نکردی است. اینطور نبود؟ _ شما که شاهد همه آن ها بودید، و از آن رفتار اصلاً تعجب نکردید؟ "
" قطعاً با شما رفتار خیلی خوب داشت. "
" خیلی خوب! _ مگر ندیدید که بجز احترام چیزی دیگر به چشم نمی خورد؟ من خودم که خیلی خوب متوجه شدم، آن محبت او را نسبت به هیچکس دیگری ندیدم! _ نه اثری از غرور بود، نه اثری از فخرفروشی، و زن برادر شما هم همانطور _ یکپارچه ملاحت و صمیمیت بود! "
النور دلش می خواست از مقوله دیگری صحبت شود، ولی لوسی اصرار می ورزید که دلیلی برای خوشحالی خودش توجیه نماید، و از این رو النور اجباراً باید ادامه میداد.
گفت، " تردیدی نیست، اگر از نامزدی شما با خبر بودند، خیلی بیشتر از آن با شما صمیمی میشدند، _ ولی خوب، خبر نداشتند _ "
لوسی فوراً پاسخ داد، " _ گمانم این نظر شما باشد، ولی هیچ دلیلی در دنیا نمی توان پیدا کرد که علاقه زیاد او را نسبت به من توجیه نماید، و دوست داشتن من، موضوع کوچکی نیست. کلمه ای نمی توانید پیدا کنید که بیانگر خشنودی من باشد. یقین دارم بخوبی به پایان میرسد، و هیچ مشکلی بروز نخواهد کرد، این چیزی است که به آن عادت کرده ام و فکر می کنم. خانم فررارز زن بامحبتی است، و زن برادر شما هم همینطور. هر دو آنها واقعاً آدمهای بانشاطی هستند! _ تعجب میکنم چرا هیچوقت از زبان شما تعریفی در مورد خانم دش وود نشنیده بودم. "
النور پاسخی بدان نقطه نظر نداشت، و تلاشی هم برای پاسخ دادن ننمود.
" حالتان خوب نیست، دوشیزه دش وود؟ _ ظاهراً خسته به نظر میرسید _ صحبت نمی کنید: _ مثل اینکه حال ندارید. "
" هیچوقت سالم تر از حالا نبودم. "
از ته دل خوشحالم، ولی واقعاً ظاهرتان اینطور نشان نمی دهد. اگر کسالتی داشته باشید خیلی متأسف خواهم شد، چونکه شما بزرگترین راحتی بخش من در دنیا هستید! _ خدا میداند اگر از دوستی شما بی بهره بودم،چه باید می کردم. "
النور کوشید تا پاسخی مؤدبانه ارائه نماید، گرچه به موفقیت خود چندان اطمینانی نداشت. ولی ظاهراً مورد پسند لوسی قرار گرفت، زیرا بلافاصله تشکر نمود،
" واقعاً از توجه شما نسبت به خودم بی اندازه تشکر می کنم، و نسبت به عشق ادوارد، برای من آرامش بسیار عمیقی است. _ ادوارد بیچاره! _ ولی اکنون، یک نکته خوب وجود دارد _ و آن این است که خواهیم توانست یکدیگر را ببینیم، و بیشتر از گذشته، برای آنکه خانم میدل تون شیفته خانم جان دش وود میباشد، باین ترتیب خیلی از اوقات ما در خیابان هارلی خواهد گذشت، و من یقین دارم، ادوارد قسمت اعظم اوقاتش را در منزل خواهرش می گذراند _ از آن گذشته، خانم میدل تون و خانم فررارز از حالا به بعد با یکدیگر رفت و آمد خواهند نمود: _ و خانم فررارز و خانم برادر شما هر دو آنقدر بمن لطف داشتند که چندی بار اظهار تمایل نشان دادند بدیدن آنها بروم. _ آنها خانمهای دوست داشتنی هستند! _ مطمئن هستم اگر به زن برادر خود بگوئید در مورد او چه افکاری دارم، دیگر اصلاً احتیاجی به تعریف بیشتر نخواهد بود. "
وای النور نمی خواست او را بدان امید خشنود سازد. لوسی حرفهایش را دنبال کرده، گفت، " اگر خانم فررارز ذره ای از من بدش می آمد، حتماً خودم متوجه میشدم، اگر با من فقط بصورت رسمی برخورد میکرد، بعنوان مثال، بدون آنکه حرفی بزند، و بعد از آن اصلاً توجهی به من مبذول نمیکرد، و نگاهش اصلاً خوش آیند بنظر نمی رسید _ مقصودم را که می فهمید، _ اگر آنطور اهانت آمیز با من رفتار میکرد، همه آنها را در کمال ناامیدی رها میکردم. اصلاً نمی توانستم آن وضع را تحمل کنم. برای آنکه میدانم از هر چیزی که خوشش نیاید، بشدت عکس العمل بخرج میدهد. "
با باز شدن در و اعلام ورود ادوارد فررارز که لحظه ای بعد وارد منزل میشد، النور از ابراز پاسخی در جهت توجیه آن پیروزی مؤإدبانه خودداری ورزید.
لحظه ی حساسی بود، و در چهره هر کدام از آنها احساسات موج میزد. همه در نهایت ساده لوحی بنظر میرسید، و ادوارد آن چنان بود که گوئی هنوز بدرون اتاق وارد نشده قصد گریختن داشت. چنان شرایطی، در شکلی بی نهایت ناخوشایند، که هر کدام از آنها در نهایت نگرانی میخواست از بروز آن اجتناب ورزد، بر سر آنها سایه افکند _ آن سه نفر فقط در یک اتاق در برابر یکدیگر قرار گرفتند، و بغیر از آنها نفر چهارمی حضور نداشت. خانمها ابتدا اطراف خود را مرتب کردند. وظیفه لوسی نبود که خود را در مقام استقبال قرار دهد، و آن حالت محرمانه بودن هنوز باید مراعات میشد. فقط می توانست به ملایمت نگاهی افکنده، و سلامی ادا نماید.
ولی النور بود که زحمتی فراتر بر خود روا دارد، با آن اضطرابی که بخاطر ادوارد و خودش پیدا کرده بود، برای حفظ ظاهر، و تحمل فشار عصبی خود، لحظه ای بعد بر خودش تسلط یافت، و با نگاهی آسوده و قیافه ای باز، به ادوارد خوش آمد، و یکبار دیگر با کشش و کوششی مجدد باو خیرمقدم گفت. النور بخود اجازه نمیداد در حضور لوسی، و با آگاهی از آن قضاوت نادرست آگاهانه که متوجه خود او شده بود، از بیان آنکه از دیدن ادوارد خوشحال شده، خودداری ورزد، و بخاطر آنکه هنگام آمدن او در منزل نبوده است عذرخواهی ننماید. به عنوان یک دوست و ضمناً بعلت رابطه خویشاوندی از بذل توجه خاصی که در حد ادوارد باشد، هر چند در برابر نگاههای هشیار لوسی، هراسی بخود راه نمیداد، هر چند که در همان لحظه مراقبت آنها را درک می نمود.


امتیاز : نتیجه : 2 امتیاز توسط 13 نفر مجموع امتیاز : 23



بخش نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

تبلیغات


تبلیغات



ورود کاربران


عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات مطالب


درباره ما

    دریــــــــای رمــــ❤ـــــان
    سلام به همه ی دوستای عزیزم سایت دریای رمان از آذر ماه 1392 فعالیت خودشو به منظور آرامش و رفاه رمان خوان ها برای خواندن رمان در سایتی با سرعتی بالا فعالیت خودشو آغاز کرده و امیدوار است که هر روز با جلب رضایت خواننده های سایت کیفیت سایت هم بالا رود با تشکر مدیریت

آمار کلی سایت

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 749
    کل نظرات کل نظرات : 511
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 9
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 835

    آمار بازدید آمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 626
    باردید دیروز باردید دیروز : 1,383
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 88
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 276
    بازدید هفته بازدید هفته : 626
    بازدید ماه بازدید ماه : 30,557
    بازدید سال بازدید سال : 88,278
    بازدید کلی بازدید کلی : 4,778,445

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آِ ی پیآِ ی پی : 54.225.38.2
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :


نظرسنجي

    نظرتون در باره ی سایت دریای رمان چیه؟






تبلیغات


امکانات جانبی

    پربازدیدترین مطالب